گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳

 

ز همراهان جدایی مصلحت نیستسفر بی‌روشنایی مصلحت نیست
چو ملک و پادشاهی دیده باشیپس شاهی گدایی مصلحت نیست
شما را بی‌شما می‌خواند آن یارشما را این شمایی مصلحت نیست
چو خوان آسمان آمد به دنیااز این پس بی‌نوایی مصلحت نیست
در این مطبخ که قربانست جان‌هاچو دونان نان ربایی مصلحت نیست
بگو آن حرص و آز راه زن راکه مکر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴

 

به جان تو که سوگند عظیمستکه جانم بی‌تو دربند عظیمست
اگر چه خضر سیرآب حیاتستبه لعلت آرزومند عظیمست
سخن‌ها دارم از تو با تو بسیارولی خاموشیم پند عظیمست
هر آن کز بیم تو خاموش باشداگر چه خر خردمند عظیمست
هر آن کس کو هنر را ترک گویدز بهر تو هنرمند عظیمست
فکندم خویش را چون سایه پیشتفکندن پیشت افکند عظیمست
که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵

 

بگو ای یار همراز این چه شیوه‌ستدگرگون گشته‌ای باز این چه شیوه‌ست
عجب ترک خوش رنگ این چه رنگستعجب ای چشم غماز این چه شیوه‌ست
دگربار این چه دامست و چه دانه‌ستکه ما را کشتی از ناز این چه شیوه‌ست
دریدی پرده ما این چه پرده‌ستیکی پرده برانداز این چه شیوه‌ست
منم آن کهنه عشقی که دگربارگرفتم عشق از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶

 

شنیدم مر مرا لطفت دعا گفتبرای بنده خود لطف‌ها گفت
چه گویم من مکافات تو ای جانکه نیکی تو را جانا خدا گفت
ولیکن جان این کمتر دعاگوهمه شب روی ماهت را دعا گفت


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷

 

قرار زندگانی آن نگارستکز او آن بی‌قراری برقرارست
مرا سودای تو دامن گرفته‌ستکه این سودا نه آن سودای پارست
منم سوزان در آتش‌های نو نومرا با یارکان اکنون چه کارست
همی‌نالد درون از بی‌قراریبدان ماند که آن جان نگارست
چو از یاری تو را جان خسته گرددنمی‌داند که اندر جانش خارست
تو در جویی و خارت می‌خراشدنمی‌دانی که خاری در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸

 

صدایی کز کمان آید نذیریستکه اغلب با صدایش زخم تیریست
مؤثر را نگر در آب آثارکاثر جستن عصای هر ضریریست
پس لا تبصرونت تبصرونی‌ستبصر جستن ز الهام بصیریست
تو هر چه داری نه جویانش بودیطلب‌ها گوش گیری و بشیریست
چنان کن که طلب‌ها بیش گرددکثیرالزرع را طمع وفیریست
مشو نومید از ظلمی که کردیکه دریای کرم توبه پذیریست
گناهت را کند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹

 

مبر رنج ای برادر خواجه سختستبه وقت داد و بخشش شوربختست
اگر چه باغ را نیمی گرفته‌ستولیکن سخت بی‌میوه درختست
گشاده ابروست و بسته کیسهمشو غره که او را سیم و رختست
دو دستش را به تخته دوختستندچه سود ار خواجه بر بالای تختست
وجودش گر چه یک پاره‌ست چون کوهسخااش مرده است و لخت لختست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰

 

ز بعد وقت نومیدی امیدیستبه زیر کوری اندر سینه دیدیست
نبینی نور چون دانی تو کوریسیه نادیده کی داند سپیدیست
قرین صد هزاران نقش و معنینهان تصریف سلطان وحیدیست
که جنباننده این نقش و معنی‌ستچو بادی رقص‌های شاخ بیدیست
مشو نومید از دشنام دلدارکه بعد رنج روزه روز عیدیست
که یبقی الحب ما بقی العتابکه هر نقصی کشاننده مزیدیست
رها کن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱

 

طبیب درد بی‌درمان کدامسترفیق راه بی‌پایان کدامست
اگر عقلست پس دیوانگی چیستوگر جانست پس جانان کدامست
چراغ عالم افروز مخلدکه نی کفرست و نی ایمان کدامست
پر از درست بحر لایزالیدرونش گوهر انسان کدامست
غلامانه است اشیاء را قباهامیان بندگان سلطان کدامست
یکی جزو جهان خود بی‌مرض نیستطبیب عشق را دکان کدامست
خرد عاجز شد اندر فکر عاجزکه سرکش کیست سرگردان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۲

 

چو با ما یار ما امروز جفتستبگویم آنچ هرگز کس نگفته‌ست
همه مستند این جا محرمانندمیندیش از کسی غماز خفته‌ست
خزان خفت و بهاران گشت بیدارنمی‌بینی درخت و گل شکفته‌ست
اگر یک روز باقی باشد از دیزمین لب بسته است و گل نهفته‌ست
هلا در خواب کن اوباش تن راکه گوهرهای جانی جمله سفته‌ست
خمش کن زردهی زان در نیابیوگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳

 

زهی می کاندر آن دستست هیهاتکه عقل کل بدو مستست هیهات
بر آن بالا برد دل را که آن جاسر نیزه زحل پستست هیهات
هر آن کو گشت بی‌خویش اندر این بزمز خویش و اقربا رسته‌ست هیهات
چو عنقا برپرد بر ذروه قافکه پیشش که کمربسته‌ست هیهات
عجایب بین که شیشه ناشکستههزاران دست و پا خسته‌ست هیهات
مرا گویی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴

 

ز میخانه دگربار این چه بویستدگربار این چه شور و گفت و گویست
جهان بگرفت ارواح مجردزمین و آسمان پرهای و هوی‌ست
بیا ای عشق این می از چه خمستاشارت کن خرابات از چه سوی‌ست
چه می‌گویم اشارت چیست کاین جانگنجد فکرتی کان همچو مویست
نیاید در نظر آن سر یک توکه در فکر آنچ آید چارتویست
چو ز اندیشه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵

 

در این خانه کژی ای دل گهی راستبرون رو هی که خانه خانه ماست
چو بادی تو گهی گرم و گهی سردرو آن جا که نه گرما و نه سرماست
تو خواهی که مرا مستور داریمنم روز و همیشه روز رسواست
تو میرابی که بر جو حکم داریبه جو اندرنگنجد جان که دریاست
تو پر و بال داری مرغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶

 

تو را در دلبری دستی تمامستمرا در بی‌دلی درد و سقامست
بجز با روی خوبت عشقبازیحرامست و حرامست و حرامست
همه فانی و خوان وحدت تومدامست و مدامست و مدامست
چو چشم خود بمالم خود جز توکدامست و کدامست و کدامست
جهان بر روی تو از بهر روپوشلثامست و لثامست و لثامست
به هر دم از زبان عشق بر ماسلامست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷

 

چو آن کان کرم ما را شکارستبه هر دم هدیه ما را ده هزارست
که ما را نردبان زرین و سیمیننهد چون قصد ما بر بام یارست
بلادری‌ست در عالم نهانیکه بر ما گنج و بر بیگانه مارست
به پیش ما خزینه سیم مشمرکه ما را زر و سیم بی‌شمارست
ز پروانه اگر این افترا بوددو صد چندین ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸

 

نگار خوب شکربار چونستچراغ دیده و دیدار چونست
عجب آن غمزه غماز چونستعجب آن طره طرار چونست
عجب آن شهره بازار خوبیعجب آن رونق گلزار چونست
دلم از مهر در ماتم نشسته‌ستعجب در مهر دل دلدار چونست
ز لطف خویش یارم خواند آن یارعجب آن یار بی این یار چونست
به ظاهر بندگان را می‌نوازدعجب با بنده در اسرار چونست
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹

 

در این جو دل چو دولاب خرابستکه هر سویی که گردد پیشش آبست
وگر تو پشت سوی آب داریبه پیش روت آب اندر شتابست
چگونه جان برد سایه ز خورشیدکه جان او به دست آفتابست
اگر سایه کند گردن درازیرخ خورشید آن دم در نقابست
زهی خورشید کاین خورشید پیششچو سیماب از خطر در اضطرابست
چو سیماب‌ست مه بر کف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰

 

ایا ساقی تویی قاضی حاجاتشرابی ده که آرد در مراعات
چنان گشتم ز مستی و خرابیکه نشناسم اشارات از عبارات
پدر بر خم خمرم وقف کردستسبیلم کرد مادر بر خرابات
دو گوشم بست یزدان تا رهیدمز حال دی و فردا و خرافات
دگرگون است کوی اهل تمییزکه آن جا رسم طاعاتست و زلات
در این کو کدخدا شاهی است باقیفرو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱

 

اگر حوا بدانستی ز رنگتسترون ساختی خود را ز ننگت
سیاهی جانت ار محسوس گشتیهمه عالم شدی زنگی ز زنگت
تو آن ماری که سنگ از تو دریغ استسرت را کس نکوبد جز به سنگت
اگر دریا درافتی ای منافقز زشتی کی خورد مار و نهنگت
مرا گویی که از معنی نظر کنرها کن صورت نقش و پلنگت
چه گویم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲

 

دو چشم آهوانش شیرگیرستکز او بر من روان باران تیرست
کمان ابروان و تیر مژگانگواهانند کو بر جان امیرست
چو زلف درهمش درهم از آنمکه بوی او به از مشک و عبیرست
در آن زلفین از آن می‌پیچد این جانکه دل زنجیر زلفش را اسیرست
مگو آن سرو ما را تو نظیریکه ماه ما به خوبی بی‌نظیرست
بیندازم من این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳

 

چنان کاین دل از آن دلدار مستستز خوف صاف ما آن یار مستست
خمارش نشکنم الا به خونماز این شادی دل غمخوار مستست
شفق وارم به هر صبحی به خون درکه در هر صبح آن خون خوار مستست
مده پند و مبر خونم به گردنکه چشم دلبر کین دار مستست
چرا این خاک همچون طشت خون‌ستکه چشم ساقی اسرار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۸

 

بگو دل را که گرد غم نگرددازیرا غم به خوردن کم نگردد
نبات آب و گل جمله غم آمدکه سور او به جز ماتم نگردد
مگرد ای مرغ دل پیرامن غمکه در غم پر و پا محکم نگردد
دل اندر بی‌غمی پری بیابدکه دیگر گرد این عالم نگردد
دلا این تن عدو کهنه تستعدو کهنه خال و عم نگردد
دلا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۹

 

دلم امروز خوی یار داردهوای روی چون گلنار دارد
که طاووس آن طرف پر می‌فشاندکه بلبل آن طرف تکرار دارد
صدای نای آن جا نکته گویدنوای چنگ بس اسرار دارد
بگه برخیز فردا سوی او روکه او عاشق چو من بسیار دارد
چو بگشاید رخان تو دل نگهدارکه بس آتش در آن رخسار دارد
ولیکن عقل کو آن لحظه دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۰

 

نثرنا فی ربیع الوصل بالوردحنانینا فنعم الزوج و الفرد
ز رویت باغ و عبهر می‌توان کردز زلفت مشک و عنبر می‌توان کرد
ز روی زرد همچون زعفرانمجهانی را مزعفر می‌توان کرد
به یک دانه ز خرمنگاه ماهتفلک‌ها را مسخر می‌توان کرد
تو آن خضری که از آب حیاتتگدایان را سکندر می‌توان کرد
در آن حالی که حالم بازجوییمحالی را میسر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۱

 

بیا ای زیرک و بر گول می‌خندبیا ای راه دان بر غول می‌خند
چو در سلطان بی‌علت رسیدیهلا بر علت و معلول می‌خند
اگر بر نفس نحسی دیو شد چیربرو بر خاذل و مخذول می‌خند
چو مرده مرده‌ای را کرد معزولتو خوش بر عازل و معزول می‌خند
مثال محتلم پندار عزلشتو هم بر فاعل و مفعول می‌خند
یکی در خواب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی