گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۰

 

چو چشم مست تو می پرستمچو درج لعل تو نیست هستم
بیار ساقی شراب باقیکه همچو چشم تو نیمه مستم
نه خرقه پوشم که باده نوشمنه خودپرستم که می پرستم
چو می چشیدم ز خود برفتمچو مست گشتم ز خود برستم
ز دست رفتم مرو بدستانز پا فتادم بگیر دستم
منم گدایت مطیع رایتو گر تو گوئی که نیست هستم
مگو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۳

 

رخ تو دخلی به مه نداردکه مه دو زلف سیه ندارد
به هیچ وجهت قمر نخوانمکه هیچ وجه شبه ندارد
بیا و بنشین به کنج چشممکه کس در این گوشه ره ندارد
نکو ستاند دل از حریفانولی چه حاصل؟ نگه ندارد
بیا به ملک دل ار توانیکه ملک دل پادشه ندارد
عداوتی نیست، قضاوتی نیستعسس نخواهد، سپه ندارد
یکی بگوید به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۱۸ - گل بهاری! بت تتاری!

 

گل بهاری، بت تتارینبیذ داری، چرا نیاری؟
نبیذ روشن، چو ابر بهمنبه نزد گلشن چرا نباری؟


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی