گنجور

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲

 

سرای مدرسه و بحث علم و طاق و رواقچه سود چون دل دانا و چشم بینا نیست
سرای قاضی یزد ارچه منبع فضل استخلاف نیست که علم نظر در آنجا نیست


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۷

 

به عهد سلطنت شاه شیخ ابواسحاقبه پنج شخص عجب ملک فارس بود آباد
نخست پادشهی همچو او ولایت بخشکه جان خویش بپرورد و داد عیش بداد
دگر مربی اسلام شیخ مجدالدینکه قاضی‌ای به از او آسمان ندارد یاد
دگر بقیهٔ ابدال شیخ امین الدینکه یمن همت او کارهای بسته گشاد
دگر شهنشه دانش عضد که در تصنیفبنای کار مواقف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۱

 

به سمع خواجه رسان ای ندیم وقت‌شناسبه خلوتی که در او اجنبی صبا باشد
لطیفه‌ای به میان آر و خوش بخندانشبه نکته‌ای که دلش را بدان رضا باشد
پس آنگهش ز کرم این قدر به لطف بپرسکه گر وظیفه تقاضا کنم روا باشد


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۷

 

به گوش جان رهی منهی ای ندا در دادز حضرت احدی لا اله الا الله
که ای عزیز کسی را که خواریست نصیبحقیقت آنکه نیابد به زور منصب و جاه
به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کردگلیم بخت کسی را که بافتند سیاه


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۸

 

به روز شنبهٔ سادس ز ماه ذی الحجهبه سال هفتصد و شصت از جهان بشد ناگاه
ز شاهراه سعادت به باغ رضوان رفتوزیر کامل ابونصر خواجه فتح الله


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۹

 

به من سلام فرستاد دوستی امروزکه ای نتیجهٔ کلکت سواد بینایی
پس از دو سال که بختت به خانه باز آوردچرا ز خانهٔ خواجه به در نمی‌آیی
جواب دادم و گفتم بدار معذورمکه این طریقه نه خودکامیست و خودرایی
وکیل قاضی‌ام اندر گذر کمین کرده‌ستبه کف قبالهٔ دعوی چو مار شیدایی
که گر برون نهم از آستان خواجه قدمبگیردم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۰

 

گدا اگر گهر پاک داشتی در اصلبر آب نقطهٔ شرمش مدار بایستی
ور آفتاب نکردی فسوس جام زرشچرا تهی ز می خوشگوار بایستی
وگر سرای جهان را سر خرابی نیستاساس او به از این استوار بایستی
زمانه گر نه زر قلب داشتی کارشبه دست آصف صاحب عیار بایستی
چو روزگار جز این یک عزیز بیش نداشتبه عمر مهلتی از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - قصیدهٔ در مدح قوام الدین محمد صاحب عیار وزیر شاه شجاع

 

ز دلبری نتوان لاف زد به آسانیهزار نکته در این کار هست تا دانی
بجز شکردهنی مایه‌هاست خوبی رابه خاتمی نتوان زد دم سلیمانی
هزار سلطنت دلبری بدان نرسدکه در دلی به هنر خویش را بگنجانی
چه گردها که برانگیختی ز هستی منمباد خسته سمندت که تیز می‌رانی
به همنشینی رندان سری فرود آورکه گنجهاست در این بی‌سری و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - قصیدهٔ در مدح شاه شیخ ابواسحاق

 

سپیده‌دم که صبا بوی لطف جان گیردچمن ز لطف هوا نکته برجنان گیرد
هوا ز نکهت گل در چمن تتق بنددافق ز عکس شفق رنگ گلستان گیرد
نوای چنگ بدانسان زند صلای صبوحکه پیر صومعه راه در مغان گیرد
نکال شب که کند در قدح سیاهی مشکدر او شرار چراغ سحرگهان گیرد
شه سپهر چو زرین سپر کشد در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲

 

صلاح کار کجا و من خراب کجاببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوسکجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا راسماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابدچراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
چو کحل بینش ما خاک آستان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴

 

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا راکه سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را
شکرفروش که عمرش دراز باد چراتفقدی نکند طوطی شکرخا را
غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گلکه پرسشی نکنی عندلیب شیدا را
به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظربه بند و دام نگیرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶

 

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداختبه قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بودزمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کردفریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمنکه آب روی تو آتش در ارغوان انداخت
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲

 

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاستسخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آیدتبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست
در اندرون من خسته دل ندانم کیستکه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرببنال هان که از این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳

 

خیال روی تو در هر طریق همره ماستنسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنندجمال چهره تو حجت موجه ماست
ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گویدهزار یوسف مصری فتاده در چه ماست
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسدگناه بخت پریشان و دست کوته ماست
به حاجب در خلوت سرای خاص […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵

 

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مستصلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست
اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمودببین که جام زجاجی چه طرفه‌اش بشکست
بیار باده که در بارگاه استغناچه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست
از این رباط دودر چون ضرورت است رحیلرواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست
مقام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸

 

به جان خواجه و حق قدیم و عهد درستکه مونس دم صبحم دعای دولت توست
سرشک من که ز طوفان نوح دست بردز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست
بکن معامله‌ای وین دل شکسته بخرکه با شکستگی ارزد به صد هزار درست
زبان مور به آصف دراز گشت و رواستکه خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست
دلا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲

 

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بستگشاد کار من اندر کرشمه‌های تو بست
مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاندزمانه تا قصب نرگس قبای تو بست
ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشودنسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست
مرا به بند تو دوران چرخ راضی کردولی چه سود که سررشته در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴

 

رواق منظر چشم من آشیانه توستکرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
به لطف خال و خط از عارفان ربودی دللطیفه‌های عجب زیر دام و دانه توست
دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش بادکه در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست
علاج ضعف دل ما به لب حوالت کنکه این مفرح یاقوت در خزانه توست
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵

 

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادستمرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
میان او که خدا آفریده است از هیچدقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست
به کام تا نرساند مرا لبش چون ناینصیحت همه عالم به گوش من بادست
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیستاسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
اگر چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷

 

بیا که قصر امل سخت سست بنیادستبیار باده که بنیاد عمر بر بادست
غلام همت آنم که زیر چرخ کبودز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خرابسروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست
که ای بلندنظر شاهباز سدره نشیننشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیرندانمت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱

 

اگر چه باده فرح بخش و باد گل‌بیز استبه بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتدبه عقل نوش که ایام فتنه انگیز است
در آستین مرقع پیاله پنهان کنکه همچو چشم صراحی زمانه خون‌ریز است
به آب دیده بشوییم خرقه‌ها از میکه موسم ورع و روزگار پرهیز است
مجوی عیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴

 

کنون که بر کف گل جام باده صاف استبه صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیرچه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی دادکه می حرام ولی به ز مال اوقاف است
به درد و صاف تو را حکم نیست خوش درکشکه هر چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵

 

در این زمانه رفیقی که خالی از خلل استصراحی می ناب و سفینه غزل است
جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ استپیاله گیر که عمر عزیز بی‌بدل است
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بسملالت علما هم ز علم بی عمل است
به چشم عقل در این رهگذار پرآشوبجهان و کار جهان بی‌ثبات و بی‌محل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷

 

به کوی میکده هر سالکی که ره دانستدری دگر زدن اندیشه تبه دانست
زمانه افسر رندی نداد جز به کسیکه سرفرازی عالم در این کله دانست
بر آستانه میخانه هر که یافت رهیز فیض جام می اسرار خانقه دانست
هر آن که راز دو عالم ز خط ساغر خواندرموز جام جم از نقش خاک ره دانست
ورای طاعت دیوانگان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰

 

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن استبکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است
گرت ز دست برآید مراد خاطر مابه دست باش که خیری به جای خویشتن است
به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمعشبان تیره مرادم فنای خویشتن است
چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبلمکن که آن گل خندان برای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ