گنجور

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۳

 

به نظم و نثر کسی را گر افتخار سزاستمرا سزاست که امروز نظم و نثر مراست
به هیچ وقت مرا نظم و نثر کم نشودکه نظم و نثرم در است و طبع من دریاست
به لطف آ ب روان است طبع من لیکنبه گاه قوت و کثرت چو آتش است و هواست
اگر چه همچو گیا نزد هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - مرا بدانند آن‌ها که شعر می‌دانند

 

چو سوده دوده به روی هوا برافشانندفروغ آتش روشن ز دود بنشانند
سپهر گردان آن چشم‌ها گشاید بازکه چشم‌های جهان را همه بخسبانند
از آن سبیکهٔ زر کافتاب گویندشزند ستامی کان را ستارگان خوانند
چنان گمان بودم کاسیای گردون راهمی به تیزی بر فرق من بگردانند
ز آب دیدهٔ گریان چو تیغم آب دهنداز آتش دل سوزان مرا بتفسانند
کنند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - چه فضل‌ها بودم گر بحق حساب کنند

 

چو مردمان شب دیرنده عزم خواب کنندهمه خزانهٔ اسرار من خراب کنند
نقاب شرم چو لاله ز روی بردارندچو ماه و مهر سر و روی در نقاب کنند
رخم ز چشمم هم چهرهٔ تذرو شودچو تیره شب را هم‌گونهٔ غراب کنند
تنم به تیغ قضا طعمهٔ هزبر نهنددلم به تیر عنا مستهٔ عقاب کنند
گل مورد گشته است چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ - وگر بنالم گویند ژاژ می‌خاید

 

دلم ز انده بی‌حد همی نیاسایدتنم ز رنج فراوان همی بفرساید
بخار حسرت چون بر شود ز دل به سرمز دیدگانم باران غم فرود آید
ز بس غمان که بدیدم چنان شدم که مراازین پس ایچ غمی پیش چشم نگراید
دو چشم من رخ من زرد دید نتوانستاز آن به خون دل آن را همی بیالاید،
که گر ببیند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳

 

دوال رحلت چون بر زدم به کوس سفرجز از ستاره ندیدم بر آسمان لشکر
چو حاجبان زمی از شب سیاه پوشیدهچو بندگان ز مجره سپهر بسته کمر
به هست و نیست در آرد عنان من در مشتچو دو فریشته‌ام از دو سو قضا و قدر
مباش و باش ز بیم و امید با تن و جانمجوی و جوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴

 

چو عزم کاری کردم مرا که دارد باز؟رسد به فرجام آن کار کش کنم آغاز
شبی که آز برآرد کنم به همت روزدری که چرخ ببندد کنم به دانش باز
اگر بتازم گیتی نگویدم که بداروگر بدارم، گردون نگویدم که بتاز
نه خیره گردد چشم من از شب تارینه سست گردد پای من از طریق دراز
به هیچ حالی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - شبی سیاه‌تر از روی ورای اهریمن

 

چرا نگرید چشم و چرا ننالد تن؟کزین برفت نشاط و از آن برفت وسن
چنان بگریم کم دشمنان ببخشایندچو یادم آید از دوستان و اهل وطن
سحر شوم ز غم و پیرهن همی بدرمز بهر آن که نشان تن است پیراهن
ز رنج و ضعف بدان جایگه رسید تنمکه راست ناید اگر در خطاب گویم من
صبور گشتم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۷ - همی بلرزم بر خویشتن چو شاخک بید

 

کدام رنج که آن مر مرا نگشت نصیبکدام غم که بدان مر مرا نبود نوید
اگر غم دل من جمله عمر می بودیبه گیتی اندر بی‌شک بماندمی جاوید
همی بپیچم از رنج دل چو شوشهٔ زرهمی بلرزم بر خویشتن چو شاخک بید
امید نیست مرا کز کسی امید بودامید منقطع و منفطع امید امید
نگر چگونه بود حال من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان