گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵

 

اگر برافکنی از روی ناز طرف نقاب

بلرزد آینه برخود چوچشمهٔ سیماب

به یاد شبنم‌گلزار عارضت عمری‌ست

خیال مشق شنا می‌کند به موج‌گلاب

زبرق حیرت حسنت چوموج درگوهر

درآب آینه محوند ماهیان‌کباب

خیال وصل توپختن دلیل غفلت ماست

کتان چه صرفه برد در قلمرو مهتاب

عروج همت ما خاک شد زشرم نفس

کسی چه خیمه فرازد به این‌گسسته طناب

در این چمن همه‌گر صد بهارپیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶

 

به‌روی‌نسخهٔ‌هستی‌که نیست جز تب وتاب

نوشته‌اند خط عافیت به موج سراب

گرآرزو شکنی می‌شود عمارت دل

شکست موج بود باعث بنای حباب

دلیل غفلت ما نیست غیروحشت عمر

صدای آب ندارد به جز فسانهٔ خواب

که می‌خورد غم ویرانی عمارت هوش

بنای خانهٔ زنجیر ما مباد خراب

به‌جز شکستگی‌ام قبلهٔ نیازی نیست

سرحباب مرا موج بس بود محراب

درین چمن‌که‌گلش پرفشانی رنگست

گشودن مژه مفت است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰

 

چو شمع تا سحر افسانه می‌شود تب وتاب

نگاه برق خرام است جلوه‌ای دریاب

اگر غنا طلبی مشق خاکساری‌کن

حضورگنج براتی‌ست سرنوشت خراب

به فیض‌کاهلی آماده است راحت ما

که سایه راست ز پهلوی عجز بستر خواب

فریب جلوهٔ نیرنگ زندگی نخوری

که شسته‌اند ازین صفحه غیر نقش سراب

در آن بساط‌که از رنگ آرزو پرسند

چو یاس در نفس ما شکسته است جواب

به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱

 

ز درد تشنه‌لبیها در این محیط سراب

دلی گداخته‌ایم و رسیده‌ایم به آب

تأملی‌که چه دارد تلاش محرمی‌ات

شکست آینه را جلوه‌کرده‌اند خطاب

حصول ریشهٔ آمال سر به سرپوچ است

تلاش موج چه خرمن‌کند به غیرحباب

فسانهٔ دل پر خون شنیدنی دارد

به دوش شعله جرس بسته است اشک‌کباب

اگر تبسم گل ابروی ادا دزدد

شکست بال شود بهر بلبلان محراب

خیال نرگس مست تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷

 

چو من زکسوت هستی ترآمده‌ست حباب

به قدر پیرهن از خود برآمده‌ست حباب

جهان نه برق غنا دارد و نه ساز غرور

عرق‌فروش سر و افسر آمده‌ست حباب

هزار جا گره اعتبار شق کردیم

به خشم ما همه دم‌گوهرآمده‌ست حباب

کسی به ضبط عنان نفس چه پردازد

سوارکشتی بی‌لنگر آمده‌ست حباب

به این دو روزه بقا خودنمای وهم مباش

به روی آب تنک کمتر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹

 

گذشته‌ام به تنک ظرفی از مقام حباب

خم محیط تهی‌کرده‌ام به جام حباب

جهان به شهرت اقبال پوچ می‌بالد

تو هم به‌گنبدگردون رسان پیام حباب

اگر همین نفس است اعتبار مد بقا

رسیده‌گیر به عمر ابد دوام حباب

فغان‌که یک مژه جمعیتم نشد حاصل

فکند قرعهٔ من آسمان به نام حباب

حیاکنید ز جولان تردماغی وهم

به دوش چندکشد نعش خود خرام حباب

جهان حادثه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰

 

پیام داشت به عنقا خط جبین حباب

که‌گرد نام نشسته است بر نگین حباب

نفس‌شمار زمانیم تا نفس نزدن

همین شهور حباب و همین سنین حباب

ز ششجهت مژه بندید و سیرخویش‌کنید

نگه‌کجاست به چشم خیال بین حباب

ز عمر هرچه رود، آمدن نمی‌داند

مخور فریب نفسهای واپسین حباب

به فرصتی‌که نداری‌کدام عشوه چه ناز

ز فربهی نکنی تکیه برسرین حباب

مقیم پردهٔ ناموس فقر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷

 

به خاک راه‌که‌گردید قطره‌زن مهتاب

که چون‌گلاب فشاندم به پیرهن مهتاب

به صد بهار سر وبرگ این تصرف نیست

جهان‌گرفت به یک برگ یاسمن مهتاب

دگر چه چاره جز آتش زدن به‌کسوت هوش

فتاده است به فکرکتان من مهتاب

در آن بساط‌که شمع طرب شود خاموش

زپنبهٔ سرمینا برون فکن مهتاب

به این صفا نتوان جلوهٔ صباحت داد

گذشته است ز خوبان سیمتن مهتاب

به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴

 

نشسته‌ایم به یادت زگریه تنگ در آب

شکسته‌ایم چوگوهر هزار رنگ در آب

همین نه طاقتم ازگریه داغ خودداری‌ست

نشست دست ز تمکین‌کدام سنگ درآب

در ملایمتی زن ز حاسد ایمن باش

که‌شعله را به خس و خارنیست جنگ درآب

کراست بر لب جوآرزوی مطرب ومی

شکسته است نواهای موج چنگ در آب

کشید شعلهٔ دل سرز جیب اشک آخر

محال بود نهفتن دم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۰

 

به نیم‌گردش آن چشم فتنه رنگ شراب

شکست بر سرمن شیشه صد فرنگ شراب

ز خود تهی شدن آغوش بی‌نیازی اوست

به رنگ شیشه برآ، نیست باب سنگ شراب

دماغ مشرب عشاق قطره حوصله‌ نیست

محیط جرعه شود تا کشد نهنگ شراب

نگه بهار وتصوربهشت وهوش چمن

ز نشئه می‌رسد امروزگل به چنگ شراب

به قهقهی‌که ز مینای ما برون زده است

هزار رنگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴

 

ببند چشم و خط هرکتاب را دریاب

ز وضع این دو نقط انتخاب را دریاب

جهان خفته به هذیان ترانه‌ها دارد

توگوش واکن و تعبیر خواب را دریاب

هزار رنگ من و ما ودیعت نفسی‌ست

دو دم قیامت روز حساب را دریاب

بهار می‌گذرد مفت فرصت است ای شیخ

قدح به خون ورع زن شراب را دریاب

شرارکاغذ و پرواز ناز جای حیاست

دماغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۴

 

دل از خمار طلب خون کن و شراب طلب

جگر به تشنه‌لبی واگذر و آب طلب

ز عافیت نتوان مژدهٔ‌گشایش یافت

به دل شکستی اگرهست فتح باب طلب

مترس از غم ناسور ای جراحت دل

به زلف یار بزن دست و مشک ناب طلب

مباش همچوگهر مرده رنگ این دریا

نظر بلندکن و همت حباب طلب

محیط در غم آغوش بیقراری توست

دمی چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۵

 

نگویمت به خطا سازیا صواب طلب

کمینگر است زخود رفتنت شتاب طلب

اگر حقیقت انجام در نظر داری

ز هرکجاگهرت می‌رسد حباب طلب

شکست آبله هرگام ساغری دارد

سراغ آبی اگر خواهی از سراب طلب

گل نگاهی اگر چیده‌ای ز باغ وصال

به روز هجر ز مژگان ترگلاب طلب

به رفع‌کلفت هر آفتی‌ست تدبیری

گر آتشی به دل افتد زدیده آب طلب

جهان ز خبث […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۰

 

هوس نماند زبس عشق آن نگارم سوخت

خوشم‌که شعلهٔ‌ این‌شمع خارخارم سوخت

به بزم‌یار جنون کردم ای ادب معذور

سپند سوخت به وجدی که اختیارم سوخت

چو موم دوری‌ام از جلوه‌گاه شهد وصال

اشاره‌ ایست که باید جدا ز یارم سوخت

بهار بی‌ثمری جمله باب سوختن است

خیال مصلحت‌اندبشی چنارم سوخت

چو شمع‌ کشته نرفتم به داغ منت غیر

فتیلهٔ نفسی بود بر مزارم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۵

 

آن شعله‌که در دل شرر عشق وهوس ریخت

گرد ‌نفسی بودکه رنگ همه‌کس ریخت

صد دشت ز خویش آن طرفم ازتپش دل

شمع ره‌گمگشتگی‌ام سعی جرس‌ ریخت

فریادکه نقشی ندمانید حبابم

تا دم زدم این آینه ازتاب نفس ریخت

صدخلد حلاوت پی پرواز هوس رفت

شیرینی جانم همه درراه مگس ریخت

شرمندهٔ صیاد خودم چون نفس صبح

کزنیم تپش‌گرد من ازچاک قفس ریخت

معموری بنیاد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۱

 

آمد ورفت نفس نیرنگ توفان بلاست

موج این‌دریا به‌چشم اهل‌عبرت اژدهاست

هرچه‌کم‌کردیم از خبث اعتبار ما فزود

کاهش جزو نگین شهرت فروش نامهاست

تا ز نقش پای‌گلگون بیستون دارد سراغ

کوهکن را در نظر، هر سنگ‌، لعل بی‌بهاست

عشق دوراست ازتسلی ورنه مجنون مرا

نقش پای ناقه هم آیینهٔ مقصد نماست

طرهٔ اوبسکه در خون دل ما غوطه زد

چون رگ‌گل‌شانه‌هم‌انگشت‌در رنگ حناست

در طریق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۶

 

فضای وادی امکان پر از غبار فناست

چه آسمان‌چه‌زمین‌مغز این‌دو پوست‌هواست

ز راستی مدد حال گوشه‌گیریهاست

کمان کشیدن قد خمبده کار عصاست

به فیض می‌کشی ز دم شکوه آزادیم

سیاه مستی ما سرمهٔ خموشی ماست

نمی‌رسد کف عشاق جز به نالهٔ دل

که دست باده‌ کشان تا به گردن میناست

ز خاک ما نتوان برد ذوق خرسندی

جو صبح اگر همه بر باد رفته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۳

 

نفس محرک جسم به غم فسرده ماست

غبار خاک‌نشین را، ر‌م نسیم عصاست

مرا معاینه شد از خط شکستهٔ موج

که نقش پا‌ی هوا سرنوشت این ‌دریاست

به کنه مطلب عجزم کسی چه پردازد

لب خموش طلسم هزار رنگ صداست

چو سرو بی‌طمع از دهر باش و سر بفراز

که نخل بارور از منت ‌زمانه دوتاست

من از مرورت طبع کریم دانستم

که آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۵

 

نه جاه مایهٔ عصیان نه مال غفلت‌زاست

همین نفس‌ که تواش صید الفتی دنیاست

کسی ستمکش نیرنگ اتحاد مباد

تو بیوفا نه‌ای اما جدایی تو بلاست

جنون پیامی اوهام داغ یاسم کرد

امید می‌تپد و نامه در پر عنقاست

به وهم نشئهٔ آزادگی گرفتاریم

چو صبح آن‌چه قفس موج‌می‌زند پر ماست

به خاک میکده اعجاز کرده‌اند خمیر

ز دست هرکه قدح ‌گل ‌کند ید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۹

 

چشم خرد آیینهٔ جام می ناب است

ابروی سخن در شکن موج شراب است

آگاهی دل می‌طلبی ترک هنرگیر

کز جوهر خود بر رخ آیینه نقاب است

بیتاب فنا آن همه‌کوشش نپسندد

شبگیرشررها همه یک لحظه شتاب است

عارف به خدا می‌رسد ازگردش چشمی

در نیم نفس بحر هماغوش حباب است

کیفیت توفانکدهٔ‌گریه مپرسید

در هر نم اشکم دو جهان عالم آب است

این بحرگداز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۳

 

زبان چو کج‌ روش افتد جنون بد مست است

قط محرف این خامه تیغ در دست است

زخلق شغل علایق حضورمردن برد

جدا افتاد سر از تن به فکر پابست است

جهان چو معنی عنقا به فهم‌ کس نرسید

که این تحیر گل‌ کرده نیست یا هست است

کمان همت وارسته ناوکی داری

ز هرچه درگذری حکم‌صافی شست‌است

به زیرچرخ مشو غاقل ازخم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۸

 

فنا مثالم و آیینهٔ بقا اینجاست

کجا روم ز در دل که مدعا اینجاست

جبین متاعم و دکان سجده‌ای دارم

تو نیز خاک شو، ای جستجو که جا اینجاست

به‌ گردی از ره او گر رسی مشو غافل

که التفات نگه‌های سرمه‌سا اینجاست

خیال مایل بی‌رنگی و جهان همه رنگ

چو غنچه محو دلم بوی آشنا اینجاست

ز گرد هستی اگر پاک گشته‌ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۴

 

درآن مقام‌که عرض جلال معبود است

غبار نیستی ماست آنچه موجود است

جهان بی‌جهتی قابل تعین نیست

به هرطرف‌که‌اشارت‌کنیم محدود است

مشو محاسب غفلت به علم یکتایی

احد شمردنت اینجا حساب معدود است

خموش تا نفست ما و من نینگیزد

نهال شعله به هرجاست ریشه‌اش دود است

ز نقد و جنس خود آگه نه‌ای درتن بازار

اگر به فهم زبان هم رسیده‌ای سود است

نیاز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹

 

ز دهر نقد تو جز پیچ وتاب دشوار است

خیال‌،‌گو مژه بربند، خواب دشوار است

دل گداخته دعوتسرای جلوهٔ اوست

فروغ مهر نیفتد در آب‌، دشوار است

مگر به قدر شکستن توان به خود بالید

وگرنه وسعت ظرف حباب دشوار است

ز اهل حال مجویید غیر ضبط نفس

که لاف دانش و فهم ازکتاب دشوار است

ز حیرت آینهٔ ما به هم نزد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۰

 

ز گریه‌، سیری چشم پر آب دشوار است

خیال دامن اشک‌، از سحاب دشوار است

جنونی از دل افسرده‌ گل نکرد افسوس

به موج آب‌گهرپیچ و تاب دشوار است

به غیر ساغر چشمم‌، که اشک‌، بادهٔ اوست

گرفتن از گل حیرت ‌گلاب دشوار است

نه لفظ دانم و نی معنی ا ینقدر دانم

که‌ گر سخن ز تو باشد جواب دشوار است

فسون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی