گنجور

اقبال لاهوری » زبور عجم » از چشم ساقی مست شرابم

 

از چشم ساقی مست شرابم

بی می خرابم بی می خرابم

شوقم فزون تر از بی حجابی

بینم نه بینم در پیچ و تابم

چون رشتهٔ شمع آتش بگیرد

از زخمهٔ من تار ربابم

از من برون نیست منزلگه من

من بی نصیبم ، راهی نیابم

تا آفتابی خیزد ز خاور

مانند انجم بستند خوابم


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » جانم در آویخت با روزگاران

 

جانم در آویخت با روزگاران

جوی است نالان در کوهساران

پیدا ستیزد پنهان ستیزد

ناپایداری با پایداران

این کوه و صحرا این دشت و دریا

نی راز داران نی غمگساران

بیگانهٔ شوق بیگانهٔ شوق

این جویباران این آبشاران

فریاد بی سوز فریاد بی سوز

بانگ هزاران در شاخساران

داغی که سوزد در سینهٔ من

آن داغ کم سوخت در لاله زاران

محفل ندارد ساقی ندارد

تلخی که سازد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » بینی جهان را خود را نبینی

 

بینی جهان را خود را نبینی

تا چند نادان غافل نشینی

نور قدیمی شب را بر افروز

دست کلیمی در آستینی

بیرون قدم نه از دور آفاق

تو پیش ازینی تو بیش ازینی

از مرگ ترسی ای زنده جاوید؟

مرگ است صیدی تو در کمینی

جانی که بخشد دیگر نگیرند

آدم بمیرد از بی یقینی

صورت گری را از من بیاموز

شاید که خود را باز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » این هم جهانی آن هم جهانی

 

این هم جهانی آن هم جهانی

این بیکرانی آن بیکرانی

هر دو خیالی هر دو گمانی

از شعلهٔ من موج دخانی

این یک دو آنی آن یک دو آنی

من جاودانی من جاودانی

این کم عیاری آن کم عیاری

من پاک جانی نقد روانی

اینجا مقامی آنجا مقامی

اینجا زمانی آنجا زمانی

اینجا چه کارم آنجا چه کارم

آهی فغانی آهی فغانی

این رهزن من آن رهزن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری