گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۳

 

چندان که گفتم غم با طبیباندرمان نکردند مسکین غریبان
آن گل که هر دم در دست بادیستگو شرم بادش از عندلیبان
یا رب امان ده تا بازبیندچشم محبان روی حبیبان
درج محبت بر مهر خود نیستیا رب مبادا کام رقیبان
ای منعم آخر بر خوان جودتتا چند باشیم از بی نصیبان
حافظ نگشتی شیدای گیتیگر می‌شنیدی پند ادیبان


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۷

 

عیشم مدام است از لعل دلخواهکارم به کام است الحمدلله
ای بخت سرکش تنگش به بر کشگه جام زر کش گه لعل دلخواه
ما را به رندی افسانه کردندپیران جاهل شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبهو از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گویم شرح فراقتچشمی و صد نم جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیده‌ستاز قامتت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۸

 

گر تیغ بارد در کوی آن ماهگردن نهادیم الحکم لله
آیین تقوا ما نیز دانیملیکن چه چاره با بخت گمراه
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیمیا جام باده یا قصه کوتاه
من رند و عاشق در موسم گلآن گاه توبه استغفرالله
مهر تو عکسی بر ما نیفکندآیینه رویا آه از دلت آه
الصبر مر و العمر فانیا لیت شعری حتام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵

 

راح بفیها و الروح فیهاکم اشتهیها قم فاسقنیها
این راز یارست این ناز یارستآواز یارست قم فاسقنیها
ادرکت ثاری قبلت جاریفازداد ناری قم فاسقنیها
لب بوسه بر شد جفت شکر شدخود تشنه‌تر شد قم فاسقنیها
الله واقی و السعد ساقینعم التلاقی قم فاسقنیها
هر چند یارم گیرد کنارممن بی‌قرارم قم فاسقنیها
ساقی مواسی یسخوا بکاسییحلف براسی قم فاسقنیها
در گوش من باد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۴

 

گفتم که ای جان خود جان چه باشدای درد و درمان درمان چه باشد
خواهم که سازم صد جان و دل راپیش تو قربان قربان چه باشد
ای نور رویت ای بوی کویتاسرار ایمان ایمان چه باشد
گفتی گزیدی بر ما دکانیبر بی‌گناهی بهتان چه باشد
اقبال پیشت سجده کنانستای بخت خندان خندان چه باشد
بگشای ای جان در بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۱

 

ای هفت دریا گوهر عطا کنوین مس‌ها را پرکیمیا کن
ای شمع مستان وی سرو بستانتا کی ز دستان آخر وفا کن
بگریست بر ما هر سنگ خارااین درد ما را جانا دوا کن
ای خشم کرده دیدار بردهاین ماجرا را یک دم رها کن
احسان و مردی بسیار کردیآن مردمی را اکنون دو تا کن
ای خوب مذهب ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۲

 

آن دلبر من آمد بر منزنده شد از او بام و در من
گفتم قنقی امشب تو مراای فتنه من شور و شر من
گفتا بروم کاری است مهمدر شهر مرا جان و سر من
گفتم به خدا گر تو برویامشب نزید این پیکر من
آخر تو شبی رحمی نکنیبر رنگ و رخ همچون زر من
رحمی نکند چشم خوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۲

 

خواهیم یارا کامشب نخسپیحق خدا را کامشب نخسپی
چون سرو و سوسن تا روز روشنخوبیم و زیبا کامشب نخسپی
یار موافق تا صبح صادقشاهی و مولا کامشب نخسپی
ای ماه پاره همچون ستارهباشی به بالا کامشب نخسپی
از حسن رویت و از لطف مویتخواهد ثریا کامشب نخسپی
چون دید ما را مست تو یارانالید سرنا کامشب نخسپی
چون روز لالا دارد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۳

 

حدی نداری در خوش لقاییمثلی نداری در جان فزایی
بر وعده تو بر نجده توکه م دوش گفتی هی تو کجایی
کردم کرانه ز اهل زمانهرفتم به خانه تا تو بیایی
نزلت چشیدم رویت ندیدمآن قرص مه را کی می‌نمایی
ماهی کمالی آب زلالیجاه و جلالی کان عطایی
امروز مستم مجنون پرستمبگرفت دستم دست خدایی
ای ساقی شه هین الله اللهافزون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۴

 

تو جان مایی، ماه سماییفارغ ز جمله اندیشهایی
جویی ز فکرت، داروی علتفکرست اصل علت فزایی
فکرت برون کن، حیرت فزون کننی مرد فکری مرد صفایی
فکرت درین ره شد ژاژ خاییمجنون شو ای جان، عاقل چرایی؟!
بد نام مجنون رست از کشاکشباهوش کرمی، مست اژدهایی
کرم بریشم، اندیشه داردزیرا که جوید صنعت نمایی
صنعت نماید، چیزی بزایداز خود برآید زان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۵

 

با چرخ گردان تیره هواییدارد همیشه قصد جدایی
هذا محمد قتلی تغمدانا معود حمد الجفایی
هذا حبیبی هذا طبیبیهذا ادیبی هذا دوایی
هذا مرادی هذا فؤادیهذا عمادی هذا لوایی
پر کن سبویی بی‌گفت و گوییباهای و هویی گر یار مایی
هان ای صفورا بشکن سبو رامفکن عمو را در بی‌نوایی
گر شد سبویی داریم جوییدر شهره کویی تو گر سقایی
این عیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۰

 

هذا طبیبی، عند الدوآءهذا حبیبی، عند الوء
هذا لباسی، هذا کناسیهذا شرابی، هذا غذایی
هذا انیسی، عندالفراقهذا خلاصی، عند البء
قالوا تسلی، حاشا و کلاقلبی مقیم، وسط الوفء
این کان احمد، قلبی تعمدروحی فداه، عند الفنء
ان کان شاکی، یبغی هلاکیسمعا و طاعه ذا مشتهایی
هذا سلحدار، لایدخل الدارالا بدینار، عند الابء
مونی حیاتی، حصدی نباتیحبسی نجاتی، مقتی بقایی
یا من یلمنی، مالک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۱

 

یا ساقی الحی اسمع سؤالیانشد فادی، واخبر بحال
قالو تسلی، حاشا و کلاعشق تجلی من ذی‌الجلال
العشق فنی، والشوق دنیوالخمر منی، والسکر حالی
عشق وجیهی، بحر یلیهوالحوت فیه روح‌الرجال
انتم شفایی، انتم دواییانتم رجایی، انتم کمالی
الفخ کامن، والعشق آمنوالرب ضامن، کی لاتبالی
عشق موبد، فتلی تعمدو انا معود، بأس‌النزال
گفتم که: « ما را هنگامه بنما »گفت: « اینک اما تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۴

 

غافل چرایی؟ جانا، ز دردمرحمت کن آخر بر روی زردم
خونم بریزی هر روز، چون منداد از تو خواهم، گویی چه کردم؟
در دام حسنت جز دم ندیدموز خوان عشقت جز خون نخوردم
نقش غمم چون بر دل نوشتیمن نامهٔ خود در می‌نوردم
خاک نسیمت گردم به زاریباشد که آرد پیش تو گردم
ای باد مشکین، گر می‌توانیبویی بیاور زان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰

 

درد محبت درمان نداردراه مودت پایان ندارد
از جان شیرین ممکن بود صبراما ز جانان امکان ندارد
آنرا که در جان عشقی نباشددل بر کن از وی کوجان ندارد
ذوق فقیران خاقان نیابدعیش گدایان سلطان ندارد
ایدل ز دلبر پنهان چه داریدردی که جز او درمان ندارد
باید که هر کو بیمار باشددرد از طبیبان پنهان ندارد
در دین خواجو مؤمن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۲

 

گر می‌کشندم ور می‌کشندمگردن نهادم چون پای بندم
گفتم ز قیدش یابم رهائیلیکن چو آهو سر در کمندم
سرو بلندم وقتی در آیدکز در درآید بخت بلندم
بر چشم پرخون چون ابر گریمبر دور گردون چون برق خندم
پند لبیبان کی کار بندمزیرا که سودی نبود ز پندم
جور تو سهلست ار می‌پسندیلیکن ز دشمن ناید پسندم
گر خون برآنی کز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۸

 

ای شام زلفت بتخانهٔ چینمشک سیاهت بر لاله پرچین
بزم از عقیقت پر شهد و شکروایوان ز رویت پرماه و پروین
شمع شبستان بنشست برخیزو آشوب مستان برخاست بنشین
سنبل برانداز از طرف بستانریحان برافشان از برگ نسرین
دلها ربایند اما نه چنداندستان نمایند اما نه چندین
جز عشق دلبر مگزین که خوشتراز ملک کسری مهر نگارین
مجنون نبوید جز عطر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۲

 

چون نیست ما را با او وصالیکاجی بکویش بودی مجالی
زین به چه باید ما را که آیداز خاک کویش باد شمالی
همچون هلالی گشتم چو دیدمبر طرف خورشید مشکین هلالی
جانم ز جانان سر بر نتابدکز جان نباشد تن را ملالی
از شوق لعلش دل شد چو میمیوز عشق زلفش قد شد چو دالی
در چنگ زلفش دل پای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶

 

ای خوشتر از جان، آخر کجایی؟کی روی خوبت با ما نمایی؟
بی‌تو چنانم کز جان به جانمهر سو دوانم، آخر کجایی؟
بیمار خود را می‌پرس گه گهپیوسته از ما مگزین جدایی
جانا، چه باشد؟ گر در همه عمرگرد دل ما یک دم برآیی
تا کی ز غمزه دلها کنی خون؟چند از کرشمه جان را ربایی؟
چون می‌بری دل، باری، نگه‌داربیچاره‌ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱

 

بیچاره باشد همواره عاشقعشق این چنین است بیچاره عاشق
گردون نگردد روزی که گردداز کوی معشوق آواره عاشق
صد پاره شد دل اما همان هستبر روی خوبان هر پاره عاشق
گر سر کشیدی یکباره معشوقاز پا فتادی صد باره عاشق
گر شرم بودی هرگز نکردیدر روی معشوق نظاره عاشق
نبود گر آدم ای ترک خونخوارخواهی تراشید از خارهٔ عاشق
حسنت فزون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰

 

خونم بتی ریخت کش داده بی چونمژگان خون ریز در ریزش خون
بی باده دیدی چشمان سرمستبی می شنیدی لبهای میگون
در عهد زلفش یک جمع شیدادر دور چشمش یک شهر مفتون
چشم و لب او هر سو گرفته‌ستشهری به نیرنگ، خلقی به افسون
خوبان نشینند در خانه از شرمهر گه که آید از خانه بیرون
دل برده از من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰

 

افتاده بازم در سر هوائیدل باز دارد میل بجائی
او شهریاری من خاکساریاو پادشاهی من بینوائی
بالا بلندی گیسو کمندیسلطان حسنی فرمانروائی
ابروکمانی نازک میانینامهربانی شنگی دغائی
زین دلنوازی زین سرفرازیزین جو فروشی گندم نمائی
بی او نبخشد خورشید نوریبی او ندارد عالم صفائی
هرجا که لعلش در خنده آیدشکر ندارد آنجا بهائی
هر لحظه دارد دل با خیالشخوش گفتگوئی خوش ماجرائی
گوئی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۵۵۰

 

آخر نگاهی بر حال ما کندرد دلم را روزی دوا کن
از دست هجران من در بلایمیارب به فضیلت آن را دوا کن
گفتی به وصلت روزی نوازموقتست جانا وعده وفا کن


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰

 

پژمرده شد دل زآلودگیها

کاری نکردم ز افسردگیها

دل برد از من گه این و گه آن

عمرم هبا شد از سادگیها

هر چند شستم دامان تقوی

زایل نگردید آلودگیها

از پا فتادم و از غم نرستم

نگرفت دستم افتادگیها

زین آشنایان خیری ندیدم

خوش باد وقت بیگانگیها

سامان نخواهم ایوان نخواهم

بیچارگی ها آوارگیها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳

 

براوج خوبی دیدم مهی شب

گفتم زمهرش در تاب و در تب

گفتم چه باشد نزد من آئی

در خدمت تو باشم یک امشب

گفتا چه مطلب از خدمت من

گفتم چه باشد غیر از تو مطلب

گفتا بیایم منزل کدامست

گفتی که شد روز در چشمم آن شب

گفتم ثنایش کردم دعایش

در حفظ دارش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی