گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۲

 

منم آنکه گلشن عشق را چمنم، ببینگذری کن و گل و سوسن و سمنم ببین
تو و او که باشد؟ ازین دویی چه کنی سخن؟همه اوست این نه تویی، بدان، نه منم، ببین
درو بام خلوت من پرست ز نقش اوبه تو شرح واقعه بیش ازین چه کنم؟ ببین
ز درش به روز من ار چه دور همی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۹

 

به نشاط باده چو صبح‌دم سوی بوستان گذری کنیبسر تو کین دل‌خسته را به نسیم خود خبری کنی
ز شمایل تو خجل شود رخ سرخ لاله سحرگهیکه چو گل شکفته ز عکس می به چمن چمان گذری کنی
برود فروغ روی مه چو نگه کند به جبین توبچکد عرق ز جبین گل چو به روی او نظری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی