گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۲

 

سلامی چو بوی خوش آشناییبدان مردم دیده روشنایی
درودی چو نور دل پارسایانبدان شمع خلوتگه پارسایی
نمی‌بینم از همدمان هیچ بر جایدلم خون شد از غصه ساقی کجایی
ز کوی مغان رخ مگردان که آن جافروشند مفتاح مشکل گشایی
عروس جهان گر چه در حد حسن استز حد می‌برد شیوه بی‌وفایی
دل خسته من گرش همتی هستنخواهد ز سنگین دلان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۴

 

به شاه نهانی رسیدی که نوشتمی آسمانی چشیدی که نوشت
نگار ختن را حیات چمن رامیان گلستان کشیدی که نوشت
ایا جان دلبر ایا جمله شکرچه ماهی چه شاهی چه عیدی که نوشت
ز مستان سلامت ز رندان پیامتکه قفل طرب را کلیدی که نوشت
چه رعنا رقیبی چه شیرین طبیبیکه در سر شرابی پزیدی که نوشت
دلا خوش گزیدی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۱

 

جهان را بدیدم وفایی نداردجهان در جهان آشنایی ندارد
در این قرص زرین بالا تو منگرکه در اندرون بوریایی ندارد
بس ابله شتابان شده سوی دامشچو کوری که در کف عصایی ندارد
بر او گشته ترسان بر او گشته لرزانزهی علتی کان دوایی ندارد
نموده جمالی ولی زیر چادرعجوزی قبیحی لقایی ندارد
کسی سر نهد بر فسونش که چون مارز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۲

 

سحر این دل من ز سودا چه می‌شداز آن برق رخسار و سیما چه می‌شد
از آن طلعت خوش و زان آب و آتشز فرق سر بنده تا پا چه می‌شد
خدایا تو دانی که بر ما چه آمدخدایا تو دانی که ما را چه می‌شد
ز ریحان و گل‌ها که روید ز دل‌هاسراسر همه دشت و صحرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۹

 

دلی کز تو سوزد چه باشد دوایشچو تشنه تو باشد که باشد سقایش
چو بیمار گردد به بازار گردددکان تو جوید لب قندخایش
تویی باغ و گلشن تویی روز روشنمکن دل چو آهن مران از لقایش
به درد و به زاری به اندوه و خواریعجب چند داری برون سرایش
مها از سر او چو تو سایه بردیچه سود و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۷

 

بگویم مثالی از این عشق سوزانیکی آتشی در نهانم فروزان
اگر می‌بنالم وگر می‌ننالمبه کار است آتش به شب‌ها و روزان
همه عقل‌ها خرقه دوزند لیکنجگرهای عشاق شد خرقه سوزان


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۸

 

ببردی دلم را بدادی به زاغانگرفتم گروگان خیالت به تاوان
درآیی درآیم بگیری بگیرمبگویی بگویم علامات مستان
نشاید نشاید ستم کرد با منبرای گریبان دریدن ز دامان
بیاور بیاور شرابی که گفتیمگو که نگفتم مرنجان مرنجان
شرابی شرابی که دل جمع گرددچو دل جمع گردد شود تن پریشان
نخواهم نخواهم شرابی بهاییاز آن بحر بگشا شراب فراوان
ز تو باده دادن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۶

 

دلا گر مرا تو ببینی ندانیبه جان آتشینم به رخ زعفرانی
دل از دل بکندم که تا دل تو باشیز جان هم بریدم که جان را تو جانی
ز خون بر رخ من بدیدی نشان‌هاکنون رفت کارم گذشت از نشانی
تو شاه عظیمی که در دل مقیمیتو آب حیاتی که در تن روانی
تو آن نازنینی که در غیب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۷

 

پذیرفت این دل ز عشقت خرابیدرآ در خرابی چو تو آفتابی
چه گویی دلم را که از من نترسیز دریا نترسد چنین مرغ آبی
منم دل سپرده برانداز پردهکه عمریست ای جان که اندر حجابی
چو پرده برانداخت گفتم دلا هیبه بیداریست این عجب یا به خوابی
بگفتم زمانی چنین باش پیدابگفتا که شاید ولی برنتابی
دلم صد هزاران سخن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۸

 

نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟!چرا بهر دشمن ز چاکر بریدی؟!
چه سوگند خوردی؟! چه دل سخت کردیکه گویی که هرگز مرا خود ندیدی
مها، بار دیگر نظر کن به چاکرچنین دان، کاسیری ز کافر خریدی
تو آب حیاتی، چو رویت بدیدمچو می در تن بنده هرسو دویدی
تو باز سپیدی، که بر من نشستیربودی دلم را، هوا بر پریدی
دلم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۹

 

نشانت کی جوید که تو بی‌نشانیمکانت کی یابد که تو بی‌مکانی
چه صورت کنیمت که صورت نبندیکه کفست صورت به بحر معانی
از آن سوی پرده چه شهری شگرفستکه عالم از آن جاست یک ارمغانی
به نو نو هلالی به نو نو خیالیرسد تا نماند حقیقت نهانی
گدارو مباش و مزن هر دری راکه هر چیز را که بجویی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۰

 

اگر چه لطیفی و زیبالقاییبه جان بقا رو ز جان هوایی
هوا گاه سردست و گه گرم و سوزانوفا زو چه جویی ببین بی‌وفایی
بدن را قفس دان و جان مرغ پرانقفس حاضر آمد تو جانا کجایی
در آفاق گردون زمانی پریدیگذشتی بدان شه که او را سزایی
جهان چون تو مرغی ندید و نبیندکه هم فوق بامی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۱

 

هم ایثار کردی هم ایثار گفتیکه از جور دوری و با لطف جفتی
چراغ خدایی به جایی که آییحیات جهانی به هر جا که افتی
تو قانون شادی به عالم نهادیچه‌ها بخش کردی چه درها که سفتی
ولیکن ز مستان به مکر و به دستانشرابیست نادر که آن را نهفتی
به بازار راعی چه نادرمتاعیبه جان ار فروشی یکی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۲

 

الا میر خوبان هلا تا نرنجیبهانه نگیری و از ما نرنجی
تویی یار غارم امید تو دارمکه سر را نخارم نگارا نرنجی
تو جانان مایی تو خاصان ماییز هر جا برنجی از این جا نرنجی
تویی شب فروزم تویی بخت و روزمکه امشب بخندی و فردا نرنجی
یکی مشت خاکیم ای جان چه باشدکه از ما و زین‌ها و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۳

 

به حیلت تو خواهی که در را ببندیبنالی چو رنجور و سر را ببندی
چو رنجور والله که آن زور داریکه بر چرخ آیی قمر را ببندی
گر آن روی چون مه به گردون نماییبه صبح جمالت سحر را ببندی
غلام صبوحم ولی خصم صبحمکه از بهر رفتن کمر را ببندی
اگر گاو آرند پیشت سفیهانبه یک نکته صد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۴

 

چو عشقش برآرد سر از بی‌قراریتو را کی گذارد که سر را بخاری
کجا کار ماند تو را در دو عالمچو از عشق خوردی یکی جام کاری
من از زخم عشقش چو چنگی شدستمتهی نیست در من به جز بانگ و زاری
ز چنگی تو ای چنگ تا چند نالینه کت می‌نوازد نه اندر کناری
تو خواهی که پوشی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۵

 

بتا گر مرا تو ببینی ندانیبه جان لاله زارم به رخ زعفرانی
بدادم به تو دل مرا توبه از دلسپارم به تو جان که جان را تو جانی
هزاران نشان بد ز آه و ز اشکمکنون رفت کارم گذشت از نشانی
تو شاه عظیمی که در دل مقیمیتو آب حیاتی که در تن روانی
تو هم غیب بینی تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۶

 

گل سرخ دیدم شدم زعفرانییکی لعل دیدم شدم زر کانی
دلم چون ستاره شبی در نظارهبه هر برج می‌شد به چرخ معانی
چو در برج عشاق پا درنهاد اوسری کرد ماهی ز افلاک جانی
چو آن مه برآمد به چشمش درآمدزمین درنگنجد از آن آسمانی
دلم پاره پاره بشد عشق بارهکه هر پاره من دهد زو نشانی
چو از بامداد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۷

 

عجب‌العجایب توی در کیایینما روی خود، گر عجب می‌نمایی
توی محرم دل توی همدم دلبجز تو که داند ره دلگشایی
تو دانی که دل در کجاها فتادستاگر دل نداند ترا که کجایی
برافکن برو سایهٔ از سعادتکه مسجود قانی و جان همایی
جهان را بیارا به نور نبوتکه استاد جان همه انبیایی
گهر سنگ بود وز تو گشت گوهرعطا کن، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۸

 

گهی پرده‌سوزی، گهی پرده‌داریتو سر خزانی، تو جان بهاری
خزان و بهار از تو شد تلخ و شیرینتوی قهر و لطفش، بیا تا چه داری
بهاران بیاید، ببخشی سعادتخزان چون بیاید، سعادت بکاری
ز گلها که روید بهارت ز دلهابه پیش افکند گل سر، از شرمساری
گرین گل ازان گل یکی لطف بردینکردی یکی خار در باغ خاری
همه پادشاهان، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹ - در ستایش اتابک محمد

 

بناز ای خداوند اقبال سرمدبه بخت همایون و تخت ممهد
مغیث زمان ناصر اهل ایمانگزین احد یاور دین احمد
خداوند فرمان ملک سلیمانشهنشاه عادل اتابک محمد
ز سعد ابوبکر تا سعد زنگیپدر بر پدر نامور جد بر جد
سر بندگی بر زمینش نهادهخداوندگاران دریا و سرحد
همه نامداران و گردن فرازانبه زنجیر سبق الایادی مقید
خردمند شاها رعیت پناهاکه مخصوص بادی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۸ - در ستایش ابوبکر بن سعد

 

وجودم به تنگ آمد از جور تنگیشدم در سفر روزگاری درنگی
جهان زیر پی چون سکندر بریدمچو یأجوج بگذشتم از سد سنگی
برون جستم از تنگ ترکان چو دیدمجهان درهم افتاده چون موی زنگی
چو بازآمدم کشور آسوده دیدمز گرگان به در رفته آن تیز چنگی
خط ماهرویان چو مشک تتاریسر زلف خوبان چو درع فرنگی
به نام ایزد آباد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » تکه ۱۷

 

چه درد دلست اینچه من درفتادمکه در دام مهر تو دلبر فتادم؟
چه بد کرده بودم که ناگه ازینسانبه دست تو شوخ ستمگر فتادم؟
مرا با چنین دل سر عشقبازینبود اختیاری ولی درفتادم
به میدان عشق تو در اسب سوداهمی تاختم تیز و در سر فتادم
بدینگونه هرگز نیفتادم ارچهدرین شیوه صد بار دیگر فتادم
ز غرقاب این غم، رهایی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » تکه ۲۴

 

چنان خوب رویی بدان دلرباییدریغت نیاید به هر کس نمایی
مرا مصلحت نیست لیکن همان بهکه در پرده باشی و بیرون نیایی
وفا را به عهد تو دشمن گرفتمچو دیدم مرا فتنه تو بیوفایی
چنین دور از خویش و بیگانه گشتمکه افتاد با تو مرا آشنایی
اگر نه امید وصال تو بودیز دیده برون کردمی روشنایی
نیاید تو را هیچ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳

 

رهائیت باید، رها کن جهانرانگهدار ز آلودگی پاک جانرا
بسر برشو این گنبد آبگون رابهم بشکن این طبل خالی میانرا
گذشتنگه است این سرای سپنجیبرو باز جو دولت جاودانرا
زهر باد، چون گرد منما بلندیکه پست است همت، بلند آسمانرا
برود اندرون، خانه عاقل نسازدکه ویران کند سیل آن خانمانرا
چه آسان بدامت درافکند گیتیچه ارزان گرفت از تو عمر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی