گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۲

 

سلامی چو بوی خوش آشناییبدان مردم دیده روشنایی
درودی چو نور دل پارسایانبدان شمع خلوتگه پارسایی
نمی‌بینم از همدمان هیچ بر جایدلم خون شد از غصه ساقی کجایی
ز کوی مغان رخ مگردان که آن جافروشند مفتاح مشکل گشایی
عروس جهان گر چه در حد حسن استز حد می‌برد شیوه بی‌وفایی
دل خسته من گرش همتی هستنخواهد ز سنگین دلان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ