گنجور

فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۱ - آغاز کتاب

 

به نام خداوند جان و خردکزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جایخداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهرفروزنده ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برترستنگارندهٔ بر شده پیکرست
به بینندگان آفریننده رانبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راهکه او برتر از نام و از جایگاه
سخن هر چه زین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۲ - ستایش خرد

 

کنون ای خردمند وصف خردبدین جایگه گفتن اندرخورد
کنون تا چه داری بیار از خردکه گوش نیوشنده زو برخورد
خرد بهتر از هر چه ایزد بدادستایش خرد را به از راه داد
خرد رهنمای و خرد دلگشایخرد دست گیرد به هر دو سرای
ازو شادمانی وزویت غمیستوزویت فزونی وزویت کمیست
خرد تیره و مرد روشن رواننباشد همی شادمان یک زمان
چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۳ - گفتار اندر آفرینش عالم

 

از آغاز باید که دانی درستسر مایهٔ گوهران از نخست
که یزدان ز ناچیز چیز آفریدبدان تا توانایی آرد پدید
سرمایهٔ گوهران این چهاربرآورده بی‌رنج و بی‌روزگار
یکی آتشی برشده تابناکمیان آب و باد از بر تیره خاک
نخستین که آتش به جنبش دمیدز گرمیش پس خشکی آمد پدید
وزان پس ز آرام سردی نمودز سردی همان باز تری فزود
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۴ - گفتار اندر آفرینش مردم

 

چو زین بگذری مردم آمد پدیدشد این بندها را سراسر کلید
سرش راست بر شد چو سرو بلندبه گفتار خوب و خرد کاربند
پذیرندهٔ هوش و رای و خردمر او را دد و دام فرمان برد
ز راه خرد بنگری اندکیکه مردم به معنی چه باشد یکی
مگر مردمی خیره خوانی همیجز این را نشانی ندانی همی
ترا از دو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۵ - گفتار اندر آفرینش آفتاب

 

ز یاقوت سرخست چرخ کبودنه از آب و گرد و نه از باد و دود
به چندین فروغ و به چندین چراغبیاراسته چون به نوروز باغ
روان اندرو گوهر دلفروزکزو روشنایی گرفتست روز
ز خاور برآید سوی باخترنباشد ازین یک روش راست‌تر
ایا آنکه تو آفتابی همیچه بودت که بر من نتابی همی


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۶ - در آفرینش ماه

 

چراغست مر تیره شب را بسیچبه بد تا توانی تو هرگز مپیچ
چو سی روز گردش بپیمایداشود تیره گیتی بدو روشنا
پدید آید آنگاه باریک و زردچو پشت کسی کو غم عشق خورد
چو بیننده دیدارش از دور دیدهم اندر زمان او شود ناپدید
دگر شب نمایش کند بیشترترا روشنایی دهد بیشتر
به دو هفته گردد تمام و درستبدان باز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۷ - گفتار اندر ستایش پیغمبر

 

ترا دانش و دین رهاند درستدر رستگاری ببایدت جست
وگر دل نخواهی که باشد نژندنخواهی که دایم بوی مستمند
به گفتار پیغمبرت راه جویدل از تیرگیها بدین آب شوی
چه گفت آن خداوند تنزیل و وحیخداوند امر و خداوند نهی
که خورشید بعد از رسولان مهنتابید بر کس ز بوبکر به
عمر کرد اسلام را آشکاربیاراست گیتی چو باغ بهار
پس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۸ - گفتار اندر فراهم آوردن کتاب

 

سخن هر چه گویم همه گفته‌اندبر باغ دانش همه رفته‌اند
اگر بر درخت برومند جاینیابم که از بر شدن نیست رای
کسی کو شود زیر نخل بلندهمان سایه زو بازدارد گزند
توانم مگر پایه‌ای ساختنبر شاخ آن سرو سایه فکن
کزین نامور نامهٔ شهریاربه گیتی بمانم یکی یادگار
تو این را دروغ و فسانه مدانبه رنگ فسون و بهانه مدان
ازو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۹ - داستان دقیقی شاعر

 

چو از دفتر این داستانها بسیهمی خواند خواننده بر هر کسی
جهان دل نهاده بدین داستانهمان بخردان نیز و هم راستان
جوانی بیامد گشاده زبانسخن گفتن خوب و طبع روان
به شعر آرم این نامه را گفت منازو شادمان شد دل انجمن
جوانیش را خوی بد یار بودابا بد همیشه به پیکار بود
برو تاختن کرد ناگاه مرگنهادش به سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۱۰ - بنیاد نهادن کتاب

 

دل روشن من چو برگشت ازویسوی تخت شاه جهان کرد روی
که این نامه را دست پیش آورمز دفتر به گفتار خویش آورم
بپرسیدم از هر کسی بیشماربترسیدم از گردش روزگار
مگر خود درنگم نباشد بسیبباید سپردن به دیگر کسی
و دیگر که گنجم وفادار نیستهمین رنج را کس خریدار نیست
برین گونه یک چند بگذاشتمسخن را نهفته همی داشتم
سراسر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۱۱ - در داستان ابومنصور

 

بدین نامه چون دست کردم درازیکی مهتری بود گردنفراز
جوان بود و از گوهر پهلوانخردمند و بیدار و روشن روان
خداوند رای و خداوند شرمسخن گفتن خوب و آوای نرم
مرا گفت کز من چه باید همیکه جانت سخن برگراید همی
به چیزی که باشد مرا دسترسبکوشم نیازت نیارم به کس
همی داشتم چون یکی تازه سیبکه از باد نامد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۱۲ - ستایش سلطان محمود

 

جهان آفرین تا جهان آفریدچنو مرزبانی نیامد پدید
چو خورشید بر چرخ بنمود تاجزمین شد به کردار تابنده عاج
چه گویم که خورشید تابان که بودکزو در جهان روشنایی فزود
ابوالقاسم آن شاه پیروزبختنهاد از بر تاج خورشید تخت
زخاور بیاراست تا باخترپدید آمد از فر او کان زر
مرا اختر خفته بیدار گشتبه مغز اندر اندیشه بسیار گشت
بدانستم آمد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » کیومرث » بخش ۱

 

سخن گوی دهقان چه گوید نخستکه نامی بزرگی به گیتی که جست
که بود آنکه دیهیم بر سر نهادندارد کس آن روزگاران به یاد
مگر کز پدر یاد دارد پسربگوید ترا یک به یک در به در
که نام بزرگی که آورد پیشکرا بود از آن برتران پایه بیش
پژوهندهٔ نامهٔ باستانکه از پهلوانان زند داستان
چنین گفت کآیین تخت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » کیومرث » بخش ۲

 

خجسته سیامک یکی پور داشتکه نزد نیا جاه دستور داشت
گرانمایه را نام هوشنگ بودتو گفتی همه هوش و فرهنگ بود
به نزد نیا یادگار پدرنیا پروریده مراو را به بر
نیایش به جای پسر داشتیجز او بر کسی چشم نگماشتی
چو بنهاد دل کینه و جنگ رابخواند آن گرانمایه هوشنگ را
همه گفتنیها بدو بازگفتهمه رازها بر گشاد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » هوشنگ » بخش ۱

 

جهاندار هوشنگ با رای و دادبه جای نیا تاج بر سر نهاد
بگشت از برش چرخ سالی چهلپر از هوش مغز و پر از رای دل
چو بنشست بر جایگاه مهیچنین گفت بر تخت شاهنشهی
که بر هفت کشور منم پادشاجهاندار پیروز و فرمانروا
به فرمان یزدان پیروزگربه داد و دهش تنگ بستم کمر
وزان پس جهان یکسر آباد کردهمه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » هوشنگ » بخش ۲

 

یکی روز شاه جهان سوی کوهگذر کرد با چند کس همگروه
پدید آمد از دور چیزی درازسیه رنگ و تیره‌تن و تیزتاز
دوچشم از بر سر چو دو چشمه خونز دود دهانش جهان تیره‌گون
نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگگرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ
به زور کیانی رهانید دستجهانسوز مار از جهانجوی جست
برآمد به سنگ گران سنگ خردهمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » هوشنگ » بخش ۳

 

چو بشناخت آهنگری پیشه کرداز آهنگری اره و تیشه کرد
چو این کرده شد چارهٔ آب ساختز دریای‌ها رودها را بتاخت
به جوی و به رود آبها راه کردبه فرخندگی رنج کوتاه کرد
چراگاه مردم بدان برفزودپراگند پس تخم و کشت و درود
برنجید پس هر کسی نان خویشبورزید و بشناخت سامان خویش
بدان ایزدی جاه و فر کیانز نخچیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » طهمورث » طهمورث

 

پسر بد مراو را یکی هوشمندگرانمایه طهمورث دیوبند
بیامد به تخت پدر بر نشستبه شاهی کمر برمیان بر ببست
همه موبدان را ز لشکر بخواندبه خوبی چه مایه سخنها براند
چنین گفت کامروز تخت و کلاهمرا زیبد این تاج و گنج و سپاه
جهان از بدیها بشویم به رایپس آنگه کنم درگهی گرد پای
ز هر جای کوته کنم دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۱

 

گرانمایه جمشید فرزند اوکمر بست یکدل پر از پند او
برآمد برآن تخت فرخ پدربه رسم کیان بر سرش تاج زر
کمر بست با فر شاهنشهیجهان گشت سرتاسر او را رهی
زمانه بر آسود از داوریبه فرمان او دیو و مرغ و پری
جهان را فزوده بدو آبرویفروزان شده تخت شاهی بدوی
منم گفت با فرهٔ ایزدیهمم شهریاری همم موبدی
بدان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۲

 

یکی مرد بود اندر آن روزگارز دشت سواران نیزه گذار
گرانمایه هم شاه و هم نیک مردز ترس جهاندار با باد سرد
که مرداس نام گرانمایه بودبه داد و دهش برترین پایه بود
مراو را ز دوشیدنی چارپایز هر یک هزار آمدندی به جای
همان گاو دوشابه فرمانبریهمان تازی اسب گزیده مری
بز و میش بد شیرور همچنینبه دوشیزگان داده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۳

 

چو ابلیس پیوسته دید آن سخنیکی بند بد را نو افگند بن
بدو گفت گر سوی من تافتیز گیتی همه کام دل یافتی
اگر همچنین نیز پیمان کنینپیچی ز گفتار و فرمان کنی
جهان سربه‌سر پادشاهی تراستدد و مردم و مرغ و ماهی تراست
چو این کرده شد ساز دیگر گرفتیکی چاره کرد از شگفتی شگفت
جوانی برآراست از خویشتنسخنگوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۴

 

از آن پس برآمد ز ایران خروشپدید آمد از هر سویی جنگ و جوش
سیه گشت رخشنده روز سپیدگسستند پیوند از جمشید
برو تیره شد فرهٔ ایزدیبه کژی گرایید و نابخردی
پدید آمد از هر سویی خسروییکی نامجویی ز هر پهلوی
سپه کرده و جنگ را ساختهدل از مهر جمشید پرداخته
یکایک ز ایران برآمد سپاهسوی تازیان برگفتند راه
شنودند کانجا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۱

 

چو ضحاک شد بر جهان شهریاربرو سالیان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت بازبرآمد برین روزگار دراز
نهان گشت کردار فرزانگانپراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمندنهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان درازبه نیکی نرفتی سخن جز به راز
دو پاکیزه از خانهٔ جمشیدبرون آوریدند لرزان چو بید
که جمشید را هر دو دختر بدندسر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۲

 

چنان بد که هر شب دو مرد جوانچه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان
خورشگر ببردی به ایوان شاههمی ساختی راه درمان شاه
بکشتی و مغزش بپرداختیمران اژدها را خورش ساختی
دو پاکیزه از گوهر پادشادو مرد گرانمایه و پارسا
یکی نام ارمایل پاکدیندگر نام گرمایل پیشبین
چنان بد که بودند روزی به همسخن رفت هر گونه از بیش و کم
ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۳

 

چو از روزگارش چهل سال ماندنگر تا بسر برش یزدان چه راند
در ایوان شاهی شبی دیر یازبه خواب اندرون بود با ارنواز
چنان دید کز کاخ شاهنشهانسه جنگی پدید آمدی ناگهان
دو مهتر یکی کهتر اندر میانبه بالای سرو و به فر کیان
کمر بستن و رفتن شاهواربچنگ اندرون گرزهٔ گاوسار
دمان پیش ضحاک رفتی به جنگنهادی به گردن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی