گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷

 

گر از جور جانان ننالی رواستکه دردی که از دوست باشد دواست
چه بویست کارام دل می‌بردمگر بوی زلف دلارام ماست
عجب دارم از جعد مشکین اوکه با اوست دایم پریشان چراست
نه تنها بدامش نهم پای بندبهر تار مویش دلی مبتلاست
تو گوئی که صد فتنه بیدار شدچو جادویش از خواب مستی بخاست
بتابیش ازین قصد آزار منمکن زانک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳

 

چو سرچشمهٔ چشم من دیده استلب غنچه برچشمه خندیده است
بدان وجهم از دیده خون می‌رودکه از روی خوب تو ببریده است
چرا کینه‌ورزی کنون با کسیکه مهر تو پیش از تو ورزیده است
نهان کی کند خامه رازم که اوتراشیدهٔ ناتراشیده است
مرا غیرت آید که مکتوب توچنین در حدیث تو پیچیده است
اگر جور برما پسندی رواستپسند تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴

 

رخ دل‌فروز تو ماهی خوشستخط عنبرینت سیاهی خوشست
شب گیسویت هست سالی درازولی روز روی تو ماهی خوشست
از آن چین زلف تو شد جای دلکه هندوستان جایگاهی خوشست
اگر نیست ضعفی در آن چشم مستچرا گاه بیمار و گاهی خوشست
از آن مه بروی تو آرد پناهکه روی تو پشت و پناهی خوشست
صبوحی گناهست در پای سروولی راستی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰

 

حذر کن ز یاری که یاریش نیستبشودست از آنکو نگاریش نیست
چه ذوقش بود بلبل ار در چمنگلی دارد و گلعذاریش نیست
خرد راستی را نهالی خوشستولیکن به جز صبر باریش نیست
مبر نام مستی که شرب مدامبود کار آنکس که کاریش نیست
مده دل بدنیا که در باغ عمرگلی کس نبیند که خاریش نیست
نیابی به جز بادهٔ نیستیشرابی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴

 

چو آن فتنه از خواب سر بر گرفتصراحی طلب کرد و ساغر گرفت
سمن قرطهٔ فستقی چاک زدچو او پرنیان در صنوبر گرفت
بنفشه ببرگ سمن برشکستجهان نافهٔ مشک اذفر گرفت
برآتش فکند از خم طرهٔ عودنسیم صبا بوی عنبر گرفت
ببوسید لعلش لب جام رامی راوقی طعم شکر گرفت
چوشد سرگران از شراب گراندگر نرگسش مستی از سرگرفت
چو مرغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۷

 

چو حرفی بخوانی ز طومار عشقشود منکشف بر تو اسرار عشق
بیار آب حسرت که جز سیم اشکروان نیست نقدی ببازار عشق
نشانم ز کنج صوامع مجویکه شد منزلم کوی خمار عشق
تلف گشت عمرم در ایام مهربدل گشت دلقم به زنار عشق
بیا تا چو بلبل بهنگام صبحبنالیم بر طرف گلزار عشق
کسانی که روزی نگشتند اسیرچه دانند حال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۲

 

سلامی به جانان فرستاده‌امبه آرام دل جان فرستاده‌ام
زهی شوخ چشمی که من کرده‌امکه جان را بجانان فرستاده‌ام
شکسته گیاهی من خشک مغزبگلزار رضوان فرستاده‌ام
تو این بی‌حیائی نگر کز هواسوی بحر باران فرستاده‌ام
مرا شرم بادا که پای ملخبنزد سلیمان فرستاده‌ام
به تحفه کهن زنگی مست رابه اردوی خاقان فرستاده‌ام
عصا پاره ئی از کف عاصیبموسی عمران فرستاده‌ام
غباری فرو رفته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۵

 

چو نام تو در نامه‌ئی دیده‌امبه نامت که بردیده مالیده‌ام
بیاد زمین بوس درگاه توسرا پای آن نامه بوسیده‌ام
ز نام تو وان نامهٔ نامدارسر بندگی بر نپیچیده‌ام
جز این یک هنر نیست مکتوب راو گرهست یاری من این دیده‌ام
که آنها که در روی او خوانده‌امجوابی ازو باز نشنیده‌ام
قلم چون سر یک زبانیش نیستاز آن ناتراشیده ببریده‌ام
ولی اینکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۸

 

خوشا کشته برطرف میدان اوبخون غرقه در پای یکران او
خدنگی که گردد ز شستش رهاکنم دیده را جای پیکان او
بشمشیر کشتن چه حاجت که صیدحریصست بر تیر باران او
برآنم چو شرطست درکیش ماکه قربان شوم پیش قربان او
مرا در جهان خود دلی بود و بسکنون خون شد از درد هجران او
ره کعبهٔ وصل نتوان بریدکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی