گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳

 

ای دل رفته ز جا بازمیابه فنا ساز و در این ساز میا
روح را عالم ارواح به استقالب از روح بپرداز میا
اندر آبی که بدو زنده شد آبخویش را آب درانداز میا
آخر عشق به از اول اوستتو ز آخر سوی آغاز میا
تا فسرده نشوی همچو جمادهم در آن آتش بگداز میا
بشنو آواز روان‌ها ز عدمچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴

 

من رسیدم به لب جوی وفادیدم آن جا صنمی روح فزا
سپه او همه خورشیدپرستهمچو خورشید همه بی‌سر و پا
بشنو از آیت قرآن مجیدگر تو باور نکنی قول مرا
قد وجدت امراه تملکهماوتیت من کل شیء و لها
چونک خورشید نمودی رخ خودسجده دادیش چو سایه همه را
من چو هدهد بپریدم به هواتا رسیدم به در شهر سبا


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۳

 

اندر این جمع شررها ز کجاستدود سودای هنرها ز کجاست
من سر رشته خود گم کردمکاین مخالف شده سرها ز کجاست
گر نه دل‌های شما مختلفنددر من از جنگ اثرها ز کجاست
گر چو زنجیر به هم پیوستیماین فروبستن درها ز کجاست
گر نه صد مرغ مخالف این جاستجنگ و برکندن پرها ز کجاست
ساقیا باده به پیش آر که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۴

 

هم به بر این بت زیبا خوشکستمن نشستم که همین جا خوشکست
مطرب و یار من و شمع و شراباین چنین عیش مهیا خوشکست
من و تو هیچ از این جا نرویمپهلوی شکر و حلوا خوشکست
خجل است از رخ یارم گل تربا چنین چهره و سیما خوشکست
هر صباحی ز جمالش مستیمخاصه امروز که با ما خوشکست
بجهم حلقه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۵

 

هر کی بالاست مر او را چه غمستهر کی آن جاست مر او را چه غمست
که از این سو همه جان‌ست و حیاتکه از این سو همه لطف و کرمست
خود از این سو که نه سویست و نه جاقدم اندر قدم اندر قدم‌ست
این عدم خود چه مبارک جایستکه مددهای وجود از عدمست
همه دل‌ها نگران سوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۳

 

مرگ ما هست عروسی ابدسر آن چیست هو الله احد
شمس تفریق شد از روزنه‌هابسته شد روزنه‌ها رفت عدد
آن عددها که در انگور بودنیست در شیره کز انگور چکد
هر کی زنده‌ست به نوراللهمرگ این روح مر او راست مدد
بد مگو نیک مگو ایشان راکه گذشتند ز نیکو و ز بد
دیده در حق نه و نادیده مگوتا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۴

 

از دل رفته نشان می‌آیدبوی آن جان و جهان می‌آید
نعره و غلغله آن مستانآشکارا و نهان می‌آید
گوهر از هر طرفی می‌تابدپای کوبان سوی جان می‌آید
از در مشعله داران فلکآتش دل به دهان می‌آید
جان پروانه میان می‌بنددشمع روشن به میان می‌آید
آفتابی که ز ما پنهان بودسوی ما نورفشان می‌آید
تیر از غیب اگر پران نیستپس چرا بانگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۵

 

گل خندان که نخندد چه کندعلم از مشک نبندد چه کند
نار خندان که دهان بگشادستچونک در پوست نگنجد چه کند
مه تابان به جز از خوبی و نازچه نماید چه پسندد چه کند
آفتاب ار ندهد تابش و نورپس بدین نادره گنبد چه کند
سایه چون طلعت خورشید بدیدنکند سجده نخنبد چه کند
عاشق از بوی خوش پیرهنتپیرهن را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۶

 

گر نخسپی شبکی جان چه شودور نکوبی در هجران چه شود
ور بیاری شبکی روز آریاز برای دل یاران چه شود
ور دو دیده ز تو روشن گرددکوری دیده شیطان چه شود
ور بگیرد ز گل افشانی توهمه عالم گل و ریحان چه شود
آب حیوان که در آن تاریکیستپر شود شهر و بیابان چه شود
ور خضروار قلاووز شویتا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۷

 

هر کجا بوی خدا می‌آیدخلق بین بی‌سر و پا می‌آید
زانک جان‌ها همه تشنه‌ست به ویتشنه را بانگ سقا می‌آید
شیرخوار کرمند و نگرانتا که مادر ز کجا می‌آید
در فراقند و همه منتظرندکز کجا وصل و لقا می‌آید
از مسلمان و جهود و ترساهر سحر بانگ دعا می‌آید
خنک آن هوش که در گوش دلشز آسمان بانگ صلا می‌آید
گوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۸

 

گر نخسپی شبکی جان چه شودور نکوبی در هجران چه شود
ور بیاری شبکی روز آریاز برای دل یاران چه شود
ور دو دیده به تو روشن گرددکوری دیده شیطان چه شود
گر برآری ز دل بحر غبارچون کف موسی عمران چه شود
ور سلیمان بر موران آیدتا شود مور سلیمان چه شود
ور چو الیاس قلاووز شویتا لب چشمه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۸

 

ساقیا باده چون نار بیاردفع غم را تو ز اسرار بیار
باده‌ای را که ز دل می‌جوشدزود ای ساقی دلدار بیار
کافر عشق بیا باده ببیننیست شو در می و اقرار بیار
ساقیا دست همه مستان گیرهمچنان جانب گلزار بیار
پیش این شاهد ما خوبان راگردن بسته ز بلغار بیار
مؤمنان را همه عریان کردیگروی نیز ز کفار بیار
شمس تبریز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۹

 

ساقیا باده گلرنگ بیارداروی درد دل تنگ بیار
روز بزمست نه روز رزمستخنجر جنگ ببر چنگ بیار
ای ز تو دردکشان دردکشاندردیی که کندم دنگ بیار
من ز هر درد نمی‌گردم دنگدردی آن سره سرهنگ بیار
روز جامست نه نام و ناموسنام از پیش ببر ننگ بیار
کیمیایی که کند سنگ عقیقآزمون کن بر او سنگ بیار
صیقل آینه نه فلکستز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۰

 

از لب یار شکر را چه خبروز رخش شمس و قمر را چه خبر
با دمش باد بهاری چه زندوز قدش سرو و شجر را چه خبر
گر جهان زیر و زبر گشت از اوعاشق زیر و زبر را چه خبر
چونک جان محرم اسرارش نیستاز رهش اهل خبر را چه خبر
گر چه نرگس نگرانست به باغاز چمن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۷

 

یک دمی خوش چو گلستان کندمیک دمی همچو زمستان کندم
یک دمم فاضل و استاد کندیک دمی طفل دبستان کندم
یک دمی سنگ زند بشکندمیک دمی شاه درستان کندم
یک دمم چشمه خورشید کندیک دمی جمله شبستان کندم
دامنش را بگرفتم به دو دستتا ببینم که چه دستان کندم
دردی درد خوشش را قدحمگر چه او ساقی مستان کندم
زان ستانم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۸

 

من اگر نالم اگر عذر آرمپنبه در گوش کند دلدارم
هر جفایی که کند می رسدشهر جفایی که کند بردارم
گر مرا او به عدم انگاردستمش را به کرم انگارم
داروی درد دلم درد وی استدل به دردش ز چه رو نسپارم
عزت و حرمتم آنگه باشدکه کند عشق عزیزش خوارم
باده آنگه شود انگور تنمکه بکوبد به لگد عصارم
جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۹

 

من اگر مستم اگر هشیارمبنده چشم خوش آن یارم
بی‌خیال رخ آن جان و جهاناز خود و جان و جهان بیزارم
بنده صورت آنم که از اوروز و شب در گل و در گلزارم
این چنین آینه‌ای می بینمچشم از این آینه چون بردارم
دم فروبسته‌ام و تن زده‌امدم مده تا علالا برنارم
بت من گفت منم جان بتانگفتم این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۰

 

من اگر پرغم اگر شادانمعاشق دولت آن سلطانم
تا که خاک قدمش تاج من استاگرم تاج دهی نستانم
تا لب قند خوشش پندم دادقند روید بن هر دندانم
گلم ار چند که خارم در پاستیوسفم گر چه در این زندانم
هر کی یعقوب من است او را منمونس زاویه احزانم
در وصال شب او همچو نیمقند می نوشم و در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۱

 

من از این خانه به در می نروممن از این شهر سفر می نروم
منم و این صنم و باقی عمرمن از او جای دگر می نروم
به خدا طوطی و طوطی بچه‌امجز سوی تنگ شکر می نروم
یک زمانی که ز من دور شودجز که در خون جگر می نروم
گر جهان بحر شود موج زندمن به جز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۲

 

من اگر پرغم اگر خندانمعاشق دولت آن سلطانم
هوس عشق ملک تاج من استاگرم تاج دهی نستانم
رنگ شاخ گل او برگ من استزانک من بلبل آن بستانم
جز که بر خاک درش ننشینمجز که در جان و دلش ننشانم
روز و شب غرقه شیر و شکرمدر گل و یاسمن و ریحانم
گر خراب است جهان گر معمورمن خراب ویم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۳

 

من که حیران ز ملاقات توامچون خیالی ز خیالات توام
به مراعات کنی دلجوییاه که بی‌دل ز مراعات توام
ذات من نقش صفات خوش توستمن مگر خود صفت ذات توام
گر کرامات ببخشد کرمتمو به مو لطف و کرامات توام
نقش و اندیشه من از دم توستگویی الفاظ و عبارات توام
گاه شه بودم و گاهت بندهاین زمان هر دو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۴

 

من از این خانه به در می نروممن از این شهر سفر می نروم
منم و این صنم و باقی عمرمن از او جای دگر می نروم
خاکیان رو به اثر آوردندمن ز اثیرم به اثر می نروم
ای دو دیده ز نظر دورم کنمن چو دیده به نظر می نروم
بخت من زیر و زبر کرد غمشچون فلک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۳

 

رو قرار از دل مستان بستانرو خراج از گل بستان بستان
کله مه ز سر مه برگیرگرو گل ز گلستان بستان
سخن جان رهی گفتی دوشآن توست آن هله بستان بستان
ای که در باغ رخش ره بردیگل تازه به زمستان بستان
ای که از ناز شهان می‌ترسیطفل عشقی سر پستان بستان
دل قوی دار چو دلبر خواهیدل خود از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۴

 

مات خود را صنما مات مکنبجز از لطف و مراعات مکن
خرده و بی‌ادبی‌ها که برفتعفو کن هیچ مکافات مکن
وقت رحم است بکن کینه مکشبنده را طعمه آفات مکن
به سر تو که جدایی مندیشجز که پیوند و ملاقات مکن
خاک خود را به زمین برمگذارمنزلش جز به سماوات مکن
اولش جز به سوی خویش مکشآخرش جز که سعادات […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۵

 

ای به انکار سوی ما نگرانمن نیم با تو دودل چون دگران
سخن تلخ چه می‌اندیشیای تو سرمایه جمله شکران
بر دل سوخته‌ام آبی زنکه تویی دلبر پرخون جگران
ز غمم همچو کمان تیر مزنچه زنی تیر سوی بی‌سپران
با گل از تو گله‌ها می‌کردمگفت من هم ز ویم جامه دران
گفت نرگس که ز من پرس او راکه منم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی