گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳

 

برقع از ماه برانداز امشبابرش حسن برون تاز امشب
دیده بر راه نهادم همه روزتا درآیی تو به اعزاز امشب
من و تو هر دو تمامیم بهمهیچکس را مده آواز امشب
کارم انجام نگیرد که چو دوشسرکشی می‌کنی آغاز امشب
گرچه کار تو همه پرده‌دری استپرده زین کار مکن باز امشب
تو چو شمعی و جهان از تو چو روزمن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰

 

اینت گم گشته دهانی که توراستوینت نابوده میانی که توراست
از دو چشم تو جهان پرشور استاینت شوریده جهانی که توراست
جادوان را به سخن خشک کنیخه زهی چرب‌زبانی که توراست
آخر این ناز تو هم در گذردچند مانده است زمانی که توراست
گفتی از من شکری باید خواستاینت آشفته دهانی که توراست
چون بهای شکرت صد جان استچه کنم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹

 

آن دهان نیست که تنگ شکر استوان میان نیست که مویی دگر است
زان تنم شد چو میانت باریککز دهان تو دلم تنگ‌تر است
به دهان و به میانت ماندچشم سوزن که به دو رشته در است
هر که مویی ز میان و ز دهانتخبری باز دهد بی‌خبر است
از میان تو سخن چون مویی استوز دهان تو سخن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶

 

سرو چون قد خرامان تو نیستلعل چون پستهٔ خندان تو نیست
نیست یک کس که به لب آمده جانزآرزوی لب و دندان تو نیست
هیچ جمعیت اگر یافت کسیاز جز آن زلف پریشان تو نیست
مرده آن دل که به صد جان نه به یکزندهٔ چشمهٔ حیوان تو نیست
غرقه باد آنکه به صد سوختگیتشنهٔ چاه زنخدان تو نیست
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳

 

نه به کویم گذرت می‌افتدنه به رویم نظرت می‌افتد
آفتابی که جهان روشن ازوستذرهٔ خاک درت می‌افتد
در طلسمات عجب موی شکافزلف زیر و زبرت می‌افتد
در جگردوزی و جان سوزی سختچشم پر شور و شرت می‌افتد
در غمت بسته کمر بر هیچیدل من چون کمرت می‌افتد
آب گرمم به دهن می‌آیدچشم چون بر شکرت می‌افتد
شکری از تو طمع می‌دارمبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳

 

نام وصلش به زبان نتوان بردور کسی برد ندانم جان برد
وصل او گوهر بحری است شگرفره بدو می‌نتوان آسان برد
دوش سرمست درآمد ز درمتا قرار از من سرگردان برد
زلف کژ کرد و برافشاند دلمبرد شکلی که چنان نتوان برد
دل من تا که خبر بود مراراه دزدیده بدو پنهان برد
زلف چوگان صفتش در صف کفرگوی از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷

 

هر که را عشق تو سرگردان کردهرگزش چارهٔ آن نتوان کرد
چارهٔ عشق تو بیچارگی استهر که بیچاره نشد تاوان کرد
سر به فرمان بنهد خورشیدشهر که یک ذره تو را فرمان کرد
چون به زیبایی آن داری تواین چنین عاشق زارم آن کرد
چشم خون‌ریز تو از غمزهٔ تیزچشم این سوخته خون‌افشان کرد
چه کنی قصد به خونم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰

 

درد من هیچ دوا نپذیردزانکه حسن تو فنا نپذیرد
گر من از عشق رخت توبه کنمهرگز آن توبه خدا نپذیرد
از لطافت که رخت را دیدمنقش تو دیدهٔ ما نپذیرد
نتوانم که تو را بینم از آنکچشم خفاش ضیا نپذیرد
گرچه زلف تو دل ما می‌خواستسر گرفته است عطا نپذیرد
ما بدادیم دل اما چه کنیماگر آن زلف دوتا نپذیرد
هرچه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵

 

دست در دامن جان خواهم زدپای بر فرق جهان خواهم زد
اسب بر جسم و جهت خواهم تاختبانگ بر کون و مکان خواهم زد
وانگه آن دم که میان من و اوستاز همه خلق نهان خواهم زد
چون مرا نام و نشان نیست پدیددم ز بی نام و نشان خواهم زد
هان مبر ظن که من سوخته دلآن دم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷

 

دل به سودای تو جان در بازدجان برای تو جهان در بازد
دل چو عشق تو درآید به میانهرچه دارد به میان در بازد
ور بگوید که که را دارد دوستسر به دعوی زبان در بازد
هر که در کوی تو آید به قماردل برافشاند و جان در بازد
هر که یک جرعه می عشق تو خوردجان و دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵

 

دل برای تو ز جان برخیزدجان به عشقت ز جهان برخیزد
در دل هر که نشینی نفسیز غمت جان ز میان برخیزد
مرد درد تو درین ره آن استکز سر سود و زیان برخیزد
گر نقاب از رخ خود باز کنیناله از کون و مکان برخیزد
جان ز دل نوحه‌کنان بنشینددل ز جان نعره‌زنان برخیزد
ساقیا بادهٔ اندوه بیارتا ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲

 

چون لبش درج گهر باز کندعقل را حاملهٔ راز کند
یارب از عشق شکر خندهٔ اوطوطی روح چه پرواز کند
هیچ کس زهره ندارد که دمیصفت آن لب دمساز کند
تیرباران همهٔ شادی دلغم آن غمزهٔ غماز کند
راست کان ترک پریچهره چو صبحزلف شبرنگ ز رخ باز کند
نتوان گفت که هندوی بصراز چه زنگی دل آغاز کند
ناز او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰

 

صبح از پرده به در می‌آیداثر آه سحر می‌آید
یا کسی مشک ختن می‌بیزدیا نسیم گل تر می‌آید
خیز ای ساقی و می‌ده به صبوحکه حریف چو شکر می‌آید
پسری کز خط سبزش چو قلمدل عشاق به سر می‌آید
ای پسر می ده و می نوش که عمربه سر تو که به سر می‌آید
عمرت این یکدم حالی است تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۵

 

نه ز وصل تو نشان می‌یابمنه ز هجر تو امان می‌یابم
دشنهٔ هجر توام کشت از آنکتشنهٔ وصل تو جان می‌یابم
از میان تو چو مویی شده‌امکه تورا موی میان می‌یابم
به یقین از دهن پرشکرتاثری هم به گمان می‌یابم
بر رخت تا به نگویی سخنیمی‌ندانم که دهان می‌یابم
در صفات لبت از غایت عجزعقل را کند زبان می‌یابم
دل و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۲

 

خبرت هست که خون شد جگرموز می عشق تو چون بی خبرم
زآرزوی سر زلف تو مدامچون سر زلف تو زیر و زبرم
نتوان گفت به صد سال آن غمکز سر زلف تو آمد به سرم
می‌تپم روز و شب و می‌سوزمتا که بر روی تو افتد نظرم
خود ز خونابهٔ چشمم نفسینتوانم که به تو در نگرم
گر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۷

 

زیر بار ستمت می‌میرمروی در روی غمت می‌میرم
شغل عشق تو چنان کرد مراکایمن از مدح و ذمت می‌میرم
زندهٔ بی سر از آنم که چو شمعسر خود بر قدمت می‌میرم
حرمت گرچه مرا روی نمودروی سوی حرمت می‌میرم
آستین چند فشانی بر منکه میان حشمت می‌میرم
آستینت چو علم کرد مرازار زیر علمت می‌میرم
تا شدم زنده‌دل از خط خوشتسرنگون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۳

 

بندگی چیست به فرمان رفتنپیش امر از بن دندان رفتن
همه دشواری تو از طمع استترک خود گفتن و آسان رفتن
سر فدا کردن و سامان جستنوانگهی بی سر و سامان رفتن
قابل امر شدن همچون گویپس به یک ضربه به پایان رفتن
از گران‌باری خود ترسیدنپس سبکبار به پیشان رفتن
در پی شمع شریعت شب و روزهمچو پروانه به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۸

 

تا دل ز دست بیفتاد از توتن به اندوه فرو داد از تو
دل من گشت چو دریایی خونچشم من چشمهٔ خون زاد از تو
تا دلم بندهٔ سودای تو شدنیستم یک نفس آزاد از تو
چند در خون دلم گردانیطاقتم نیست که فریاد از تو
لیک فریاد نمی‌دارد سودگر زیانیم بود باد از تو
تا ز عمرم نفسی می‌ماندخامشی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۷

 

ای جگر گوشهٔ جانم غم توشادی هر دو جهانم غم تو
به جهانی که نشان نیست ازوغم تو داد نشانم غم تو
گر ز مژگانت جراحت رسدمزود برهاند از آنم غم تو
زان جراحت چه غمم باشد از آنکبس بود مرهم جانم غم تو
جملهٔ سود و زیانم غم توستای همه سود و زیانم غم تو
ز غمت با که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۰

 

دوش سرمست به وقت سحریمی‌شدم تا به بر سیم‌بری
تیز کرده سر دندان که مگربربایم ز لب او شکری
چون ربودم شکری از لب اوبنشستم به امید دگری
جگرم سوخت که از لعل لبششکری می نرسد بی جگری
گاهگاهی شکری می‌دهدمبر سر پای روان در گذری
زین چنین بوسه چه در کیسه کنموای از غصهٔ بیدادگری
زان همه تنگ شکر کو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۵

 

هر دمم مست به بازار کشیراستی چست و به هنجار کشی
می عشقم بچشانی و مرامست گردانی و در کار کشی
گاهم از کفر به دین باز آریگاهم از کعبه به خمار کشی
گاهم از راه یقین دور کنیگاهم اندر ره اسرار کشی
گه ز مسجد به خرابات بریگاهم از میکده در غار کشی
چون ز اسلام منت ننگ آیداز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۲

 

منم و گوشه‌ای و سوداییتن من جایی و دلم جایی
هر زمانم به عالمی میلیهر دمم سوی شیوه‌ای رایی
مانده در انقلاب چون گردونگاه شیبی و گاه بالایی
ساکن گوشهٔ جهان ز جهانهمچو من نیست هیچ تنهایی
ای عجب گرچه مانده‌ام تنهامانده‌ام در میان غوغایی
رهزن من بسی شدند که منراه گم کرده‌ام به صحرایی
کارم اکنون ز دست من بگذشتکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار