گنجور

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳

 

آصف عهد زمان جان جهان تورانشاهکه در این مزرعه جز دانهٔ خیرات نکشت
ناف هفته بد و از ماه صفر کاف و الفکه به گلشن شد و این گلخن پر دود بهشت
آنکه میلش سوی حق‌بینی و حق‌گویی بودسال تاریخ وفاتش طلب از میل بهشت


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۵

 

قوت شاعرهٔ من سحر از فرط ملالمتنفر شده از بنده گریزان میرفت
نقش خوارزم و خیال لب جیحون می‌بستبا هزاران گله از ملک سلیمان می‌رفت
می‌شد آن کس که جز او جان سخن کس نشناختمن همی‌دیدم و از کالبدم جان می‌رفت
چون همی‌گفتمش ای مونس دیرینهٔ منسخت می‌گفت و دل‌آزرده و گریان می‌رفت
گفتم اکنون سخن خوش که بگوید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۸

 

خسروا گوی فلک در خم چوگان توشدساحت کون ومکان عرصهٔ میدان تو باد
زلف خاتون ظفر شیفتهٔ پرچم توستدیدهٔ فتح ابد عاشق جولان تو باد
ای که انشاء عطارد صفت شوکت توستعقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد
طیرهٔ جلوهٔ طوبی قد چون سرو تو شدغیرت خلد برین ساحت ایوان تو باد
نه به تنها حیوانات و نباتات و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۹

 

مجد دین سرور و سلطان قضات اسماعیلکه زدی کلک زبان آورش از شرع نطق
ناف هفته بد و از ماه رجب کاف و الفکه برون رفت از این خانهٔ بی‌نظم و نسق
کنف رحمت حق منزل او دان و آنگهسال تاریخ وفاتش طلب از رحمت حق


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۰

 

بلبل و سرو و سمن یاسمن و لاله و گلهست تاریخ وفات شه مشکین کاکل
خسرو روی زمین غوث زمان بواسحاقکه به مه طلعت او نازد و خندد بر گل
جمعهٔ بیست و دوم ماه جمادی الاولدر پسین بود که پیوسته شد از جزو به کل


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۲

 

خسروا دادگرا شیردلا بحرکفاای جلال تو به انواع هنر ارزانی
همه آفاق گرفت و همه اطراف گشادصیت مسعودی و آوازهٔ شه سلطانی
گفته باشد مگرت ملهم غیب احوالماین که شد روز سفیدم چو شب ظلمانی
در سه سال آنچه بیندوختم از شاه و وزیرهمه بربود به یک دم فلک چوگانی
دوش در خواب چنان دید خیالم که سحرگذر افتاد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۳

 

ساقیا باده که اکسیر حیات است بیارتا تن خاکی من عین بقا گردانی
چشم بر دور قدح دارم و جان بر کف دستبه سر خواجه که تا آن ندهی نستانی
همچو گل بر چمن از باد میفشان دامنزانکه در پای تو دارم سر جان‌افشانی
بر مثانی و مثالث بنواز ای مطربوصف آن ماه که در حسن ندارد ثانی


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹

 

رونق عهد شباب است دگر بستان رامی‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسیخدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروشخاکروب در میخانه کنم مژگان را
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگانمضطرب حال مگردان من سرگردان را
ترسم این قوم که بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷

 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوختآتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداختجانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمعدوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من استچون من از خویش برفتم دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸

 

ساقیا آمدن عید مبارک بادتوان مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراقبرگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت
برسان بندگی دختر رز گو به درآیکه دم و همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توستجای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹

 

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاستمنزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
شب تار است و ره وادی ایمن در پیشآتش طور کجا موعد دیدار کجاست
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارددر خرابات بگویید که هشیار کجاست
آن کس است اهل بشارت که اشارت داندنکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست
هر سر موی مرا با تو هزاران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰

 

روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاستمی ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست
نوبه زهدفروشان گران جان بگذشتوقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
چه ملامت بود آن را که چنین باده خورداین چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطاست
باده نوشی که در او روی و ریایی نبودبهتر از زهدفروشی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱

 

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاستگفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشستکه نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زدپیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سروبه هواداری آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴

 

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مستکه به پیمانه کشی شهره شدم روز الست
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشقچارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست
می بده تا دهمت آگهی از سر قضاکه به روی که شدم عاشق و از بوی که مست
کمر کوه کم است از کمر مور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶

 

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مستپیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کناننیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزینگفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهندکافر عشق بود گر نشود باده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶

 

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادستدل سودازده از غصه دو نیم افتادست
چشم جادوی تو خود عین سواد سحر استلیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست
در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیستنقطه دوده که در حلقه جیم افتادست
زلف مشکین تو در گلشن فردوس عذارچیست طاووس که در باغ نعیم افتادست
دل من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸

 

صوفی از پرتو می راز نهانی دانستگوهر هر کس از این لعل توانی دانست
قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بسکه نه هر کو ورقی خواند معانی دانست
عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتادهبجز از عشق تو باقی همه فانی دانست
آن شد اکنون که ز ابنای عوام اندیشممحتسب نیز در این عیش نهانی دانست
دلبر آسایش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹

 

روضه خلد برین خلوت درویشان استمایه محتشمی خدمت درویشان است
گنج عزلت که طلسمات عجایب داردفتح آن در نظر رحمت درویشان است
قصر فردوس که رضوانش به دربانی رفتمنظری از چمن نزهت درویشان است
آن چه زر می‌شود از پرتو آن قلب سیاهکیمیاییست که در صحبت درویشان است
آن که پیشش بنهد تاج تکبر خورشیدکبریاییست که در حشمت درویشان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱

 

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من استوز پی دیدن او دادن جان کار من است
شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان درازهر که دل بردن او دید و در انکار من است
ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کوشاهراهیست که منزلگه دلدار من است
بنده طالع خویشم که در این قحط وفاعشق آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲

 

روزگاریست که سودای بتان دین من استغم این کار نشاط دل غمگین من است
دیدن روی تو را دیده جان بین بایدوین کجا مرتبه چشم جهان بین من است
یار من باش که زیب فلک و زینت دهراز مه روی تو و اشک چو پروین من است
تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کردخلق را ورد زبان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷

 

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوستچشم میگون لب خندان دل خرم با اوست
گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولیاو سلیمان زمان است که خاتم با اوست
روی خوب است و کمال هنر و دامن پاکلاجرم همت پاکان دو عالم با اوست
خال مشکین که بدان عارض گندمگون استسر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست
دلبرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷

 

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیستجان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست
حالیا خانه برانداز دل و دین من استتا در آغوش که می‌خسبد و همخانه کیست
باده لعل لبش کز لب من دور مبادراح روح که و پیمان ده پیمانه کیست
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتوبازپرسید خدا را که به پروانه کیست
می‌دهد هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸

 

ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیستحال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست
مردم دیده ز لطف رخ او در رخ اوعکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست
می‌چکد شیر هنوز از لب همچون شکرشگر چه در شیوه گری هر مژه‌اش قتالیست
ای که انگشت نمایی به کرم در همه شهروه که در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰

 

مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیستدل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست
اشکم احرام طواف حرمت می‌بنددگر چه از خون دل ریش دمی طاهر نیست
بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشیطایر سدره اگر در طلبت طایر نیست
عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثارمکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست
عاقبت دست بدان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳

 

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیستمنت خاک درت بر بصری نیست که نیست
ناظر روی تو صاحب نظرانند آریسر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجبخجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست
تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردیسیل خیز از نظرم رهگذری نیست که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ