گنجور

رهی معیری » غزلها - جلد دوم » سودازده

 

آن که سودا زده چشم تو بوده است منم

و آن که از هر مژه صد چشمه گشوده است منم

آن ز ره مانده سرگشته که ناسازی بخت

ره به سر منزل وصلش ننموده است منم

آن که پیش لب شیرین تو ای چشمه نوش

آفرین گفته و دشنام شنوده است منم

آن که خواب خوشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » غزلها - جلد دوم » خاک شیراز

 

چون شفق گر چه مرا باده ز خون جگر است

دل آزاده ام از صبح طربناک تر است

عاشقی مایه شادی بود و گنج مراد

دل خالی ز محبت صدف بی گوهر است

جلوه برق شتابنده بود جلوه عمر

مگذر از باده مستانه که شب در گذر است

لب فروبسته ام از ناله و فریاد ولی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » غزلها - جلد سوم » سوسن وحشی

 

دوش تا آتش می از دل پیمانه دمید

نیمشب صبح جهانتاب ز میخانه دمید

روشنی بخش حریق مه و خورشید نبود

آتشی بود که از باده مستانه دمید

چه غم ار شمع فرومرد که از پرتو عشق

نور مهتاب ز خاکستر پروانه دمید

عقل کوته نظر آهنگ نظر بازی کرد

تا پریزاد من امشب ز پریخانه دمید

جلوه ها کردم و نشناخت مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » غزلها - جلد چهارم » ساغر خورشید

 

زلف و رخسار تو ره بر دل بیتاب زنند

رهزنان قافله را در شب مهتاب زنند

شکوه ای نیست ز طوفان حوادث ما را

دل به دریازدگان خنده به سیلاب زنند

جرعه نوشان تو ای شاهد علوی چون صبح

باده از ساغر خورشید جهانتاب زنند

خاکساران ترا خانه بود بر سر اشک

خس و خاشاک سراپرده به گرداب زنند

گفتم : از بهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » چند قطعه » راز خوشدلی

 

حادثات فلکی چون نه به دست من و توست

رنجه از غم چه کنی جان و تن خویشتنا؟

مردم دانا اندوه نخورد بهر دوکار

آنچه خواهد شدنا و آنچه نخواهد شدنا


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » چند قطعه » سخن پرداز

 

آن نواساز نو آیین چو شود نغمه سرای

سرخوش از ناله مستانه کند جان مرا

شیوه باد سحر عقده گشایی است رهی

شعر پژمان بگشاید دل پژمان مرا


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » ابیات پراکنده » بی‌نصیب

 

کنج غم هست اگر بزم طرب جایم نیست

هست خون دل اگر باده به مینایم نیست

به سراپای تو ای سرو سهی قامت من

کز تو فارغ سر مویی به سراپایم نیست

تو تماشاگه خلقی و من از باده شوق

مستم آنگونه که یارای تماشایم نیست

چه نصیبی است کز آن چشمه نوشینم هست؟

چه بلایی است کز آن قامت و بالایم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری