گنجور

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۸

 

ای خجل از روی خوبت آفتابروز من بی تو شبی بی‌ماهتاب
آفتاب از دیدن رخسار توآنچنان خیره که چشم از آفتاب
چون مرا در هجر تو شب خواب نیستروز وصلت چون توان دیدن به خواب
بر سر کوی تو سودا می‌پزمبا دل پر آتش و چشم پر آب
عقل را با عشق تو در سر جنونصبر را از دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۲۱

 

آن نگاری کو رخ گلرنگ داشتبی رخش آیینهٔ دل، زنگ داشت
و آن هلال ابرو که چون ماه تمامغره‌ای در طرهٔ شبرنگ داشت
یک نظر کرد و مرا از من ببردجادوی چشمش چنین نیرنگ داشت
چون نگین بر دل نشان خویش کردیار نام‌آور که از ما ننگ داشت
دل برفت و خانه بر غم شد فراخکانده او جای بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۲۲

 

جانم از عشقت پریشانی گرفتکارم از هجر تو ویرانی گرفت
وصل تو دشوار یابد چون منیمملکت نتوان به آسانی گرفت
گرسعادت یار باشد بنده راسهل باشد ملک و سلطانی گرفت
دست در زلفت به نادانی زدممار را کودک به نادانی گرفت
دوست بی‌همت نگردد ملک کسملک بی‌شمشیر نتوانی گرفت
حسن رویت ای صنم آفاق راراست چون دین مسلمانی گرفت
بر سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۶۹

 

ای ز زلفت حلقه‌ای بر پای دلگر درین حلقه نباشد وای دل
هر که را سودای تو در سر بوددر دوکونش می‌نگنجد پای دل
غرقهٔ گرداب حیرت از تو شدکشتی اندیشه در دریای دل
آن سعادت کو که بتوانیم گفتبا تو ای شادی جان غمهای دل
نه دلم را در غمت پروای مننه مرا در عشق تو پروای دل
رفته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۸۰

 

عشق تو زیر و زبر دارد دلموز جهان آشفته‌تر دارد دلم
پیش ازین شوریده دل بودم ولیکاین زمان شوری دگر دارد دلم
لاف عشقت می‌زند با هر کسیزین سخن جان در خطر دارد دلم
دست در زلف تو زد دیوانه‌وارمن نمی‌دانم چه سر دارد دلم
عشق چون پا در میان دل نهاددست با غم در کمر دارد دلم
در حصار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۱۰۶

 

ای رخ تو شاه ملک دلبریهمچو شاهان کن رعیت پروری
تا تو بر پشت زمین پیدا شدیشد ز شرم روی تو پنهان پری
با چنین صورت که از معنی پر استسخت بی‌معنی بود صورت‌گری
ز آرزوی شیوهٔ رفتار توخانه بر بامت کند کبک دری
خسروان فرهادوارت عاشقندز آنکه از شیرین بسی شیرین‌تری
چشم تو از بردن دلهای خلقشادمان همچون ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۷

 

آن خداوندی که عالم آن اوستجسم و جان در قبضهٔ فرمان اوست
سورهٔ حمد و ثنای او بخوانکیت عز و علا در شان اوست
گر ز دست دیگری نعمت خوریشکر او می‌کن که نعمت آن اوست
بر زمین هر ذرهٔ خاکی که هستآب خورد فیض چون باران اوست
از عطای او به ایمان شد عزیزجان چون یوسف که تن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸

 

ای خجل از روی خوبت آفتاب
روز من بی تو شبی بی ماهتاب
آفتاب از دیدن رخسار تو
آنچنان خیره که چشم از آفتاب
چون مرا در هجر تو شب خواب نیست
روز وصلت چون توان دیدن بخواب
بر سر کوی تو سودا می پزم
با دل پرآتش و چشم پرآب
عقل را با عشق تو در سر جنون
صبر را از دست تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۷

 

دلبر ما کهربا بر دست بست
هیچ می دانی چرا بر دست بست
دل بنرخ که ستاند بعد ازین
دل ربا چون کهربا بر دست بست
بندم اندر ششدر غم سخت کرد
مهره یی کآن جان فزا بر دست بست
آن نه مهره دانه دام دلست
کان صنم از بهر ما بر دست بست
مرغ دل را همچو باز نو گرفت
ریسمان آورد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۱

 

تا مرا آن ماه تابان دوستست
جمله دشمن کامیم زآن دوستست
دوستی خونت بخواهد ریختن
هوش دارای دل که این آن دوستست
کی بمن پردازی ای جان چون ترا
هر طرف چون من هزاران دوستست
دوست می دارد ترامسکین دلم
عیب نتوان کردنش جان دوستست
با دلم زلف ترا پیوندهاست
کافرست اما مسلمان دوستست
هرکه با من بیندت گوید همی
کین گدا با چون تو سلطان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۹

 

آن نگاری کو رخ گلرنگ داشت
بی رخش آیینه دل زنگ داشت
وآن هلال ابرو که چون ماه تمام
غره یی در طره شبرنگ داشت
یک نظر کرد و مرا از من ببرد
جادوی چشمش چنین نیرنگ داشت
چون نگین بر دل نشان خویش کرد
یار نام آور که از ما ننگ داشت
دل برفت و خانه بر غم شد فراخ
کانده او جای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۷

 

یار در شیرینی از شکر گذشت
عشق در دلسوزی از آذر گذشت
چون کنم چون انگبین آگاه نیست
زآنکه بی او شمع را بر سر گذشت
باد زلفش را پریشان کرد دی
بوی او خوش شد چو بر عنبر گذشت
می نیارم زآن رقیبان چو دیو
گرد کوی آن پری پیکر گذشت
منع را بر آستان خفته است سگ
زآن نمی آرد گدا بردر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴

 

جانم از عشقت پریشانی گرفت
کارم از هجر تو ویرانی گرفت
وصل تو دشوار یابد چون منی
مملکت نتوان بآسانی گرفت
گر سعادت یار باشد بنده را
سهل باشد ملک و سلطانی گرفت
دست در زلفت بنادانی زدم
مار را کودک بنادانی گرفت
دوست بی همت نگردد ملک کس
ملک بی شمشیر نتوانی گرفت
حسن رویت ای صنم آفاق را
راست چون دین مسلمانی گرفت
بر سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۴

 

ای چو انجم جیش حسنت بی عدد
ماه از روی تو می خواهد مدد
محرم قرب ترا میقات وصل
مجرم بعد ترا شمشیر حد
وی الف قدی که بی وصل توم
حرف با تشدید هجران یافت مد
در حساب حسن تو بی کار شد
راست چون دست اشل انگشت عد
رفتی و اندوه تو در دل بماند
همچونم در خاک و گرد اندر نمد
صبر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۵

 

ای زروی تو مه و خور را مدد
از ازل دوران حسنت تا ابد
حسن را از عاشقان باشد کمال
پادشاه از لشکری دارد مدد
در کتاب ما نمی گنجد حروف
درحساب ما نمی آید عدد
معنی اسما همه در ذات تو
مضمر ست ای دوست چون نه در نود
کشته عشقت نمیرد در مصاف
مرده شوقت نخسبد در لحد
صعب باشد در دل شوریده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۷

 

حسن تو بر ماه لشکر می کشد
عشق تو بر عقل خنجر می کشد
جان من بی تو ز تن در زحمتست
رنج یوسف از برادر می کشد
هرکرا عشقت گریبان گیر شد
از دو عالم دامن اندر می کشد
از تمنای کلاه وصل تست
هر که بی تو زحمت سر می کشد
بر سر کویت ز عزت آفتاب
خاک را چون سایه در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۳

 

آنچه عشقت با دل ما می کند
موج در اطراف دریا می کند
آنچه دارم عشق تو از من ببرد
هرچه بیند ترک یغما می کند
نقطه خال عدس مقدار تو
چون عدس تولید سودا می کند
هر غمی کز عشقت آید در درون
جان برغبت در دلش جا می کند
روح را فیض از لب جان بخش تست
زآن چو عیسی مرده احیا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۴

 

بی تو دانی حالم ای جان چون بود
دل خراب و دیده گریان چون بود
باچنین صبر و تحمل حال من
کز تو دور افتادم ای جان چون بود
تن چو ازجان بازماند مرده ییست
جان که دورافتد زجانان چون بود
آنکه سر بر زانوی وصل تو داشت
زیر دست وپای هجران چون بود
تو(چو)خورشیدی و من چون ذره یی
ذره بی خورشید تابان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۳

 

بر در تو عاشقان دارند کار
دوستان با دوستان دارند کار
کار ما با تست نه با دیگران
دیگران با دیگران دارند کار
ما زعالم با تو می ورزیم عشق
اختران با آسمان دارند کار
با رخ خوب تو من دارم نظر
با مه وخور اختران دارند کار
ما چو فرهادیم دور از خدمتت
با تو شیرین خسروان دارند کار
با چوتو جانان بدل ورزند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۰

 

ای ز شیرینی شده دام مگس
شکری فرما بانعام مگس
همچو من خلقی گرفتار تواند
زآنکه شیرینی بود دام مگس
عاشقان را بی لبت آرام نیست
بی شکر چون باشد آرام مگس
هر زمانم از تو چیزی آرزوست
ای شکر چونی زابرام مگس
از تو اکرامی همی دارم طمع
خود شکر کی کرد اکرام مگس
هست بر لعل لبت اقدام من
همچو بر شیرینی اقدام مگس
وقت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۹

 

ای ز زلفت حلقه یی بر پای دل
گر درین حلقه نباشد وای دل
هرکرا سودای تو در سر بود
در دو کونش می نگنجد پای دل
غرقه گرداب حیرت از تو شد
کشتی اندیشه در دریای دل
آن سعادت کو که بتوانیم گفت
با تو ای شادی جان غمهای دل
نه دلم را در غمت پروای من
نه مرا در عشق تو پروای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۳

 

عشق تو زیر و زبر دارد دلم
وز جهان آشفته تر دارد دلم
پیش ازین شوریده دل بودم ولیک
این زمان شوری دگر دارد دلم
لاف عشقت می زند با هرکسی
زین سخن جان در خطر دارد دلم
دست در زلف تو زد دیوانه وار
من نمی دانم چه سر دارد دلم
عشق چون پا در میان دل نهاد
دست با غم در کمر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۹

 

ای دل ار جانان خوهی جان ترک کن
یک جهت شو ملک دو جهان ترک کن
جان دهی جانان ترا حاصل شود
گر دلت جانان خوهد جان ترک کن
اندرین ره هرچه بینی غیر دوست
جمله کفرست ای مسلمان ترک کن
دوست خواهی ملک دنیا گو مباش
یوسف آمد بیت احزان ترک کن
شد عزیز مصر، یوسف را بگوی:
ملک خواهی راند زندان ترک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۴

 

از تو تا کی حال ما باشد چنین
با تو خود حالی کرا باشد چنین
هرزمان عشق توام گوید بطنز
به کنم کار تو تا باشد چنین
گویمش خون شد دل من درغمت
گویدم غم نیست تا باشد چنین
هرکس از عشق تو دارد حاصلی
بنده بی حاصل چرا باشد چنین
من چو درعشق ازکسی کمتر نیم
از تو می پرسم روا باشد چنین؟
من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۶۶

 

شرم دارد آفتاب ازروی تو
ماه نو در حسرت از ابروی تو
بشکند مشاطگان نطق را
شانه و صافی اندر موی تو
هرکجا رنگیست بویی می برم
گرچه هر رنگی ندارد بوی تو
من بدم ماه تمام، اکنون شدم
چون هلال ازآفتاب روی تو
عیب خود بیند کنون کآیینه ساخت
روی خورشید از رخ نیکوی تو
تانگردانید روی از سوی خود
هیچ عاشق ره ندامد سوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی