گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱

 

پادشا بر کام‌های دل که باشد؟ پارساپارسا شو تا شوی بر هر مرادی پادشا
پارسا شو تا بباشی پادشا بر آرزوکارزو هرگز نباشد پادشا بر پارسا
پادشا گشت آرزو بر تو ز بی‌باکی توجان و دل بایدت داد این پادشا را باژ و سا
آز دیو توست چندین چون رها جوئی ز دیو؟تو رها کن دیو را تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸

 

بر من بیچاره گشت سال و ماه و روز و شبکارها کردند بس نغز و عجب چون بلعجب
گشت بر من روز و شب چندانکه گشت از گشت اوموی من مانند روز و روی تو مانند شب
ای پسر گیتی زنی رعناسب بس غرچه فریبفتنه سازد خویشتن را چون به دست آرد عزب
تو ز شادی خندخند و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸

 

جز جفا با اهل دانش مر فلک را کار نیستزانکه دانا را سوی نادان بسی مقدار نیست
بد به سوی بد گراید نیک با نیک آرمداین مر آن را جفت نی و آن مر این را یار نیست
مرد دانا بدرشید و چرخ نادان بد کنشنزد یکدیگر هگرز این هر دو را بازار نیست
نیک را بد دارد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۳

 

این جهان بی‌وفا را بر گزیدو بد گزیدلاجرم بر دست خویش ار بد گزید او خود گزید
هر که دنیا را به نادانی به برنائی بخوردخورد حسرت چون به رویش باد پیری بروزید
گشت بدبخت جهان و شد به نفرین و خزیهر که او را دیو دنیا جوی در پهلو خزید
دیو پیش توست پیدا، زو حذر بایدت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۹

 

آن کن ای جویای حکمت کاهل حکمت آن کنندتا بدان دشوارها بر خویشتن آسان کنند
جز که در خورد خرد صحبت ندارند از بنهبر همین قانون که در عالم همی ارکان کنند
طاعت ارکان ببین مر چرخ و انجم را به طبعتا به طاعت چرخ وانجم‌شان همی حیوان کنند
چرخ را انجم به سان دست‌های چابک‌اندکز لطافت خاک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۵

 

هر که جان خفته را از خواب جهل آوا کندخویشتن را گرچه دون است، ای پسر، والا کند
هر کسی که‌ش خار نادانی به دل در خست نیشگر بکوشد زود خار خویش را خرما کند
علم چون گرماست نادانی چو سرما از قیاسهر که از سرما گریزد قصد زی گرما کند
مرد را سودای دانش در دل و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۰

 

اصل نفع و ضر و مایهٔ خوب و زشت و خیر و شرنیست سوی مرد دانا در دو عالم جز بشر
اصل شر است این حشر کز بوالبشر زاد و فسادجز فساد و شر هرگز کی بود کار حشر؟
خیر و شر آن جهان از بهر او شد ساختهزانک ازو آید به ایمان و به عصیان خیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۶

 

امتت را چون نبینی بر چه سانند؟ ای رسولبیشتر جز مر ستوران را نمانند، ای رسول
گر نگشته‌ستند فتنه بر جهان از دین حقچون جهانند و طلب گار جهانند، ای رسول؟
از قوی عهدی که کردی بر همه روز غدیرچون خر از نشتر جهانند و رمانند، ای رسول
سود دنیا را همی جویند و نندیشند هیچگرچه از دین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۶

 

ای دننده همچو دن کرده رخان از خون دنخون دن خونت بخواهد ریخت گرد دن مدن
همچو نخچیران دنیدی، سوی دانش دن کنوننیک دان باید همیت اکنون شدن ای نیک دن
راه زد بر تو جهان و برد فر و زیب توچند خواهی گفت مطرب را: فلان راهک بزن؟
چون سمن شد بر دو عارض مشک شم شمشاد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲۳

 

گر نخواهی ای پسر تا خویشتن مجنون کنیپشت پیش این و آن پس چون همی چون نون کنی؟
دلت خانهٔ آرزو گشتست و زهر است آرزوزهر قاتل را چرا با دل همی معجون کنی؟
خم ز نون پشت تو هم در زمان بیرون شودگر تو خم آرزو را از شکم بیرون کنی
ز آرزوی آنکه روزی زنت کدبانو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۷

 

گر خرد را بر سر هشیار خویش افسر کنیسخت زود از چرخ گردان، ای پسر، سر بر کنی
دیگرت گشته است حال تن ز گشت روزگارهمچو حال تن سزد گر حال جان دیگر کنی
پیش ازان تا این مزور منظرت ویران شودجهد کن تا بر فلک زین به یکی منظر کنی
علم را بنیاد او کن مر علم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۱

 

این چه خیمه است این که گوئی پر گهر دریاستییا هزاران شمع در پنگان از میناستی
باغ اگر بر چرخ بودی لاله بودی مشتریچرخ اگر در باغ بودی گلبنش جوزاستی
از گل سوری ندانستی کسی عیوق رااین اگر رخشنده بودی یا گر آن بویاستی
صبح را بنگر پس پروین روان گوئی مگراز پس سیمین تذروی بسدین عنقاستی
روی مشرق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۲

 

این کهن گیتی ببرد از تازه فرزندان ئویما کهن گشتیم و او نو اینت زیبا جادوی!
مادری دیدی که فرزندش کهن گردد هگرزچون کهن مادرش را بسیار باز آید نوی؟
هرکه را نو گشت مادر او کهن گردد، بلیهمچنین آید به معکوس از قیاس مستوی
کی شوی غره بدین رنگین مزور جامه‌هاشچون ز فعل زشت این بد گنده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۳

 

ای طمع کرده ز نادانی به عمر هرگزیبا فزونی و کمی مر هرگزی را کی سزی؟
در میان آتشی و اندر میانت آتش استآب را چندین همی از بیم آتش چون مزی؟
گر همی خواهی که جاویدان بمانی، ای پسر،در میان این دو آتش خویشتن را چون پزی؟
در میان خز و بز مر خاک را پنهان که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۴

 

آمد و پیغام حجت گوش‌دار ای ناصبیپاسخش ده گر توانی، سر مخار، ای ناصبی؟
هرچه گوئی نغز حجت گوی، لیکن قول نغزکی پدید آید ز مغز پربخار، ای ناصبی؟
علم ناموزی و لشکرسازی از غوغا همیچون چنینی بی‌فسار و بادسار، ای ناصبی
چند فخر آری بدین بسیاری جهال عامنیستت این فخر، ننگ است این و عار، ای ناصبی
همچنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو