گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۳

 

هین که گردن سست کردی کو کبابت کو شرابتهین که بس تاریک رویی ای گرفته آفتابت
یاد داری که ز مستی با خرد استیزه بستیچون کلیدش را شکستی از کی باشد فتح بابت
در غم شیرین نجوشی لاجرم سرکه فروشیآب حیوان را ببستی لاجرم رفتست آبت
بوالمعالی گشته بودی فضل و حجت می‌نمودینک محک عشق آمد کو سؤالت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۶۶

 

هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گماردهر که محرابش تو باشی سر ز خلوت برنیارد
روزی اندر خاکت افتم ور به بادم می‌رود سرکان که در پای تو میرد جان به شیرینی سپارد
من نه آن صورت پرستم کز تمنای تو مستمهوش من دانی که بردست آن که صورت می‌نگارد
عمر گویندم که ضایع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۱۲

 

هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشدیا مگس را پر ببندد یا عسل را سر بپوشد
همچنان عاشق نباشد ور بود صادق نباشدهر که درمان می‌پذیرد یا نصیحت می‌نیوشد
گر مطیع خدمتت را کفر فرمایی بگویدور حریف مجلست را زهر فرمایی بنوشد
شمع پیشت روشنایی نزد آتش می‌نمایدگل به دستت خوبرویی پیش یوسف می‌فروشد
سود بازرگان دریا بی‌خطر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۶۱

 

خوش بود یاری و یاری بر کنار سبزه زاریمهربانان روی بر هم وز حسودان برکناری
هر که را با دلستانی عیش می‌افتد زمانیگو غنیمت دان که دیگر دیر دیر افتد شکاری
راحت جان است رفتن با دلارامی به صحراعین درمان است گفتن درد دل با غمگساری
هر که منظوری ندارد عمر ضایع می‌گذارداختیار این است دریاب ای که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » تکه ۷

 

خستهٔ تیغ فراقم سخت مشتاقم به غایتای صبا آخر چه گردد گر کنی یکدم عنایت؟
بگذری در کوی یارم تا کنی حال دلم راهمچنان کز من شنیدی پیش آن دلبر روایت
یک حکایت سر گذشتم پیش آن جان بازگوییگرچه از درد فراقم هست بسیاری شکایت
ای صبا آرام جانی چون رسی آنجا که دانیهم بکن گر می‌توانی یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹

 

ساقیا توبه شکستم، جرعه‌ای می ده به دستممن ز می ننگی ندارم، می‌پرستم می‌پرستم
سوختم از خوی خامان، بر شدم زین ناتمامانننگم است از ننگ نامان، توبه پیش بت شکستم
رفتم و توبه شکستم، وز همه عیبی برستمبا حریفان خوش نشستم، با رفیقان عهد بستم
من نه مرد ننگ و نامم، فارغ از انکار عامممی فروشان را غلامم، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۱

 

الصلا ای دل اگر در عشق او اقرار داریالحذر گر ذره‌ای در عشق او انکار داری
کی توانی دید روی گل که همچون خار گشتیگر زمانی خلوتی داری میان خار داری
تا تو از توی و توی خود برون آیی به‌کلیعمر بگذشت و تو در هر توی عمری کار داری
همچو پروانه سر افشان گر وصال شمع خواهیهمچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲

 

بیدلان را چاره از روی دلارامی نباشدهر که عاشق گردد، او را در دل آرامی نباشد
پخته‌ای باید که: داند سوختن در عشق خوبانبر چنین آتش گذشتن کار هر خامی نباشد
از سر کوی تو راه باز گشتن نیست ما راوین کجا داند کسی کش پای در دامی نباشد؟
سر که من دارم به نام تست هم پیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۳

 

تا میسر گشت در گرمابه وصل آن نگارمدر دل و چشم آتش و آب دوصد گرمابه دارم
بر سرش تا گل بدیدم پای صبر خویشتن رادر گلی دیدم، کزان گل راه بیرون شد ندارم
سنگ چون بر پای او زد بوسه رفت از دست هوشمشانه چون در زلف او زد دست برد از دل قرارم
دست من چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۷

 

پادشاهست آنکه دارد در چنین خرم بهاریساقیی سرمست و جامی، مطربی موزون و یاری
نوش کن جام صبوح و کوش کز شاخ گل‌تربلبلی هر دم بنالد، بلکه چون بلبل هزاری
چون به دستم باده دادی شیر گیرم کن به شادیتا توانم صید کردن، گر به دست افتد شکاری
آمد آن موسم که: هر کس با دلارامی که داردباده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۷

 

گر برافرازی به چرخم ور بیندازی ز بامیماجرای پادشاهان کس نگوید با غلامی
رای آن دارم که روی از زخم شمشیرت نپیچمکم نه روی اعتراضست و نه روی انتقامی
تا تو روزی رخ نمایی، یا شبی از در درآییمن بدین امید و سودا می‌برم صبحی به شامی
بر سر کوی تو سگ را قدر بیش از من، که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹ - وله نورالله قبره

 

گر بدینصورت، که هستی، صرف خواهد شد جوانیراستی بر باد خواهی داد نقد زندگانی
کی بری ره سوی معنی؟ چون تو از کوتاه چشمیصورتی را هرکجا بینی درو حیران بمانی
راه دشوارست و منزل دور و دزدان در کمین‌گهگوش کن: تا درنبازی مایهٔ بازارگانی
واعظت گولست و میدانم که: از ره دور گردیرهبرت غولست و میدانم که: در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸

 

هندوئی را باغبان سوی گلستان می‌فرستدیا به یاقوت تو سنبل خط ریحان می‌فرستد
یا شب شامی ز روز خاوری رخ می‌نمایدیا خضر خطی بسوی آب حیوان می‌فرستد
جان بجانان می‌فرستادم دلم می‌رفت و می‌گفتمفلسی نزلی بخلوتگاه سلطان می‌فرستد
می‌رساند رنج و پندارم که راحت می‌رساندمی‌فرستد درد و می‌گویم که درمان می‌فرستد
هر که جانی دارد و در دل ندارد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۷

 

یا ملولا عن سلامی انت فی‌الدنیا مرامیکلما اعرضت عنی زدت شوقا فی غرامی
گر چه مه در عالم آرائی ز گیتی بر سر آمدکی تواند شد مقابل با رخت از ناتمامی
طوطی دستانسرا شد مطرب از بلبل نوائیمطرب بستانسرا شد طوطی از شیرین کلامی
پخته‌ئی کوتا بگوید واعظ افسرده دلراکی ندیده دود از آتش ترک گرمی کن که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۸

 

چون نداری جان معنی معنی جانرا چه دانیچون ندیدی کان گوهر گوهر کانرا چه دانی
هر که او گوهر شناسد قیمت جوهر شناسدگوهر کانرا ندیده جوهر جانرا چه دانی
تا ترا شوری نباشد لذت شیرین چه یابیتا ترا دردی نباشد قدر درمانرا چه دانی
چون سر میدان نداری پای دریکران چه آریچون رخ مردان ندیدی مرد میدان را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸

 

چشم عقلم خیره شد از عکس روی تابناکشروزگارم تیره شد از تار موی مشکبویش
شب که از خوی بد او رخت می‌بندم ز کویشبامدادان عذر می‌خواهد ز من روی نکویش
عارف سالک کجا فارغ شود از ذکر و فکرشصوفی صافی کجا غافل شود از های و هویش
خوش دل از وصلت نسازد تا نسوزی از فراقشزندگی از سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸

 

نذر کردم گر ز دست محنت هجران نمیرمآستانت را ببوسم، آستینت را بگیرم
نه به جز نام لب لعل تو ذکری بر زبانمنه به جز یاد سر زلف تو فکری در ضمیرم
در همه ملکی بزرگم من که در دستت زبونمدر همه شهری عزیزم من که در چشمت حقیرم
خسرو ملک جهانم من که در جنت غلاممخواجهٔ آزادگانم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹

 

ای که می‌پرسی ز من کیفیت چشم غزالممن از این پیمانه مستم، من در این افسانه لالم
گر به خیل او در آیم خسرو فیروز بختمور به دام وی درافتم، طایر فرخنده فالم
ساده لوحی بین که خواهم بر سر خاکم نهد پاآن که همچون خاک ره کرد از تغافل پایمالم
مردم از محرومی دیدار در بزمش به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴

 

یارب آن نامهربانان مه دل فراگیرد ز کینمنرم گردد آهنش از تف آه آتشینم
گر نگیرد دامنش داد از غبار هرزه گردمور نیفتد بر رخش آه از نگاه واپسینم
با نسیم طره او در بهارستان روممبا خیال صورت او در نگارستان چینم
خود چه اندیشم ز هجران من که در بزم وصالمیا چه تشویشم ز دوزخ من که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹

 

گر به گل‌زار رخش افتد نگاه گاه گاهمگل به دامن می‌توان برد از گلستان نگاهم
گفتمش گل چیست، گفتا پیرهن چاک نسیممگفتمش مه چیست، گفتا سایه پرورد کلاهم
قصهٔ توفان نوح افسانه‌ای از موج اشکمشعلهٔ نار خلیل انگاره‌ای از برق آهم
کو چنان عشقی که تا یک جا به فرساید وجودمکو چنان برقی که تا یک سر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶

 

زان فشانم اشک در هر رهگذاریتا به دامان تو ننشیند غباری
زلفت از هر حلقه می‌بندد اسیریچشمت از هر گوشه می‌گیرد شکاری
از برای بی قراران محبتآه اگر زلف تو نگذارد قراری
اختیاری آید اندر دست ما راگر گذارد عشق در دست اختیاری
چشم تو گر گوشهٔ کارم نگیردپیش نتوانم گرفتن هیچ کاری
رنج عشقت راحت هر دردمندیزخم تیغت مرهم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴ - عید خون

 

نوجوانان وطن بستر به خاک و خون گرفتندتا که در بر شاهد آزادی و قانون گرفتند
لاله از خاک جوانان می دمد بر دشت و هامونیا درفش سرخ بر سر انقلابیون گرفتند
خرم آن مردان که روزی خائنین در خون کشیدندزان سپس آن روز را هر ساله عید خون گرفتند
با دمی پنهان چو اخگر عشق را کانون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷ - پریشان روزگاری

 

زلف او برده قرار خاطر از من یادگاریمن هم از آن زلف دارم یادگاری بیقراری
روزگاری دست در زلف پریشان توام بودحالیا پامالم از دست پریشان روزگاری
چشم پروین فلک از آفتابی خیره گرددماه من در چشم من بین شیوه شب زنده داری
خود چو آهو گشتم از مردم فراری تاکنم رامآهوی چشم تو ای آهوی از مردم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴ - یار باقی کار باقی

 

رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقیحسرت عهد و وداعم با دل و دلدار باقی
عقده بود اشکم به دل تا بیخبر رفتی ولیکنباز شد وقتی نوشتی یار باقی کار باقی
وه چه پیکی هم پیام آورده از یارم خدایایار باقی وآنکه می آرد پیام یار باقی
آمدی و رفتی اما با که گویم این حکایتغمگسارا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰ - نای شبان

 

ریختم با نوجوانی باز طرح زندگانیتا مگر پیرانه سر از سر بگیرم نوجوانی
آری آری نوجوانی می توان از سرگرفتنگر توان با نوجوانان ریخت طرح زندگانی
گرچه دانم آسمان کردت بلای جان ولیکنمن به جان خواهم ترا عشق ای بلای آسمانی
ناله نای دلم گوش سیه چشمان نوازدکاین پریشان موغزالان را بسی کردم شبانی
گوش بر زنگ صدای کودکانم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار