گنجور

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۴

 

دل منه بر دنیی و اسباب اوزانکه از وی کس وفاداری ندید
کس عسل بی‌نیش از این دکان نخوردکس رطب بی‌خار از این بستان نچید
هر به ایامی چراغی بر فروختچون تمام افروخت بادش دردمید
بی تکلف هر که دل بر وی نهادچون بدیدی خصم خود می‌پرورید
شاه غازی خسرو گیتی‌ستانآنکه از شمشیر او خون می‌چکید
گه به یک حمله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸

 

ساقیا برخیز و درده جام راخاک بر سر کن غم ایام را
ساغر می بر کفم نه تا ز بربرکشم این دلق ازرق فام را
گر چه بدنامیست نزد عاقلانما نمی‌خواهیم ننگ و نام را
باده درده چند از این باد غرورخاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینهٔ نالان منسوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶

 

درد ما را نیست درمان الغیاثهجر ما را نیست پایان الغیاث
دین و دل بردند و قصد جان کنندالغیاث از جور خوبان الغیاث
در بهای بوسه‌ای جانی طلبمی‌کنند این دلستانان الغیاث
خون ما خوردند این کافردلانای مسلمانان چه درمان الغیاث
همچو حافظ روز و شب بی خویشتنگشته‌ام سوزان و گریان الغیاث


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳

 

روز وصل دوستداران یاد بادیاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشتبانگ نوش شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد مناز من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلاکوشش آن حق گزاران یاد باد
گر چه صد رود است در چشمم مدامزنده رود باغ کاران یاد باد
راز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷

 

شاهدان گر دلبری زین سان کنندزاهدان را رخنه در ایمان کنند
هر کجا آن شاخ نرگس بشکفدگلرخانش دیده نرگسدان کنند
ای جوان سروقد گویی ببرپیش از آن کز قامتت چوگان کنند
عاشقان را بر سر خود حکم نیستهر چه فرمان تو باشد آن کنند
پیش چشمم کمتر است از قطره‌ایاین حکایت‌ها که از طوفان کنند
یار ما چون گیرد آغاز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸

 

ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیلسلسبیلت کرده جان و دل سبیل
سبزپوشان خطت بر گرد لبهمچو مورانند گرد سلسبیل
ناوک چشم تو در هر گوشه‌ایهمچو من افتاده دارد صد قتیل
یا رب این آتش که در جان من استسرد کن زان سان که کردی بر خلیل
من نمی‌یابم مجال ای دوستانگر چه دارد او جمالی بس جمیل
پای ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳

 

دردم از یار است و درمان نیز همدل فدای او شد و جان نیز هم
این که می‌گویند آن خوشتر ز حسنیار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آن کو به قصد خون ماعهد را بشکست و پیمان نیز هم
دوستان در پرده می‌گویم سخنگفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سر آمد دولت شب‌های […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۹

 

ما ز یاران چشم یاری داشتیمخود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
تا درخت دوستی بر کی دهدحالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبودور نه با تو ماجراها داشتیم
شیوهٔ چشمت فریب جنگ داشتما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروزما دم همت بر او بگماشتیم
نکته‌ها رفت و شکایت کس نکردجانب حرمت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۸

 

نوش کن جام شراب یک منیتا بدان بیخ غم از دل برکنی
دل گشاده دار چون جام شرابسر گرفته چند چون خم دنی
چون ز جام بیخودی رطلی کشیکم زنی از خویشتن لاف منی
سنگسان شو در قدم نی همچو آبجمله رنگ آمیزی و تردامنی
دل به می دربند تا مردانه وارگردن سالوس و تقوا بشکنی
خیز و جهدی کن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰

 

تا به شب ای عارف شیرین نواآن مایی آن مایی آن ما
تا به شب امروز ما را عشرتستالصلا ای پاکبازان الصلا
درخرام ای جان جان هر سماعمه لقایی مه لقایی مه لقا
در میان شکران گل ریز کنمرحبا ای کان شکر مرحبا
عمر را نبود وفا الا تو عمرباوفایی باوفایی باوفا
بس غریبی بس غریبی بس غریباز کجایی از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱

 

چون نمایی آن رخ گلرنگ رااز طرب در چرخ آری سنگ را
بار دیگر سر برون کن از حجاباز برای عاشقان دنگ را
تا که دانش گم کند مر راه راتا که عاقل بشکند فرهنگ را
تا که آب از عکس تو گوهر شودتا که آتش واهلد مر جنگ را
من نخواهم ماه را با حسن تووان دو سه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲

 

در میان عاشقان عاقل مباخاصه اندر عشق این لعلین قبا
دور بادا عاقلان از عاشقاندور بادا بوی گلخن از صبا
گر درآید عاقلی گو راه نیستور درآید عاشقی صد مرحبا
مجلس ایثار و عقل سخت گیرصرفه اندر عاشقی باشد وبا
ننگ آید عشق را از نور عقلبد بود پیری در ایام صبا
خانه بازآ عاشقا تو زوترکعمر خود بی‌عاشقی باشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳

 

از یکی آتش برآوردم تو رادر دگر آتش بگستردم تو را
از دل من زاده‌ای همچون سخنچون سخن آخر فروخوردم تو را
با منی وز من نمی‌داری خبرجادوم من جادوی کردم تو را
تا نیفتد بر جمالت چشم بدگوش مالیدم بیازردم تو را
دایم اقبالت جوان شد ز آنچ داداین کف دست جوامردم تو را


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴

 

ز آتش شهوت برآوردم تو راو اندر آتش بازگستردم تو را
از دل من زاده‌ای همچون سخنچون سخن من هم فروخوردم تو را
با منی وز من نمی‌دانی خبرچشم بستم جادوی کردم تو را
تا نیازارد تو را هر چشم بداز برای آن بیازردم تو را
رو جوامردی کن و رحمت فشانمن به رحمت بس جوامردم تو را


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵

 

از ورای سر دل بین شیوه‌هاشکل مجنون عاشقان زین شیوه‌ها
عاشقان را دین و کیش دیگرستاصل و فرع و سر آن دین شیوه‌ها
دل سخن چینست از چین ضمیروحی جویان اندر آن چین شیوه‌ها
جان شده بی‌عقل و دین از بس که دیدزان پری تازه آیین شیوه‌ها
از دغا و مکر گوناگون اوشیوه‌ها گم کرده مسکین شیوه‌ها
پرده دار روح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶

 

روح زیتونیست عاشق نار رانار می‌جوید چو عاشق یار را
روح زیتونی بیفزا ای چراغای معطل کرده دست افزار را
جان شهوانی که از شهوت زهددل ندارد دیدن دلدار را
پس به علت دوست دارد دوست رابر امید خلد و خوف نار را
چون شکستی جان ناری را ببیندر پی او جان پرانوار را
گر نبودی جان اخوان پس جهودکی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷

 

ای بگفته در دلم اسرارهاوی برای بنده پخته کارها
ای خیالت غمگسار سینه‌هاای جمالت رونق گلزارها
ای عطای دست شادی بخش تودست این مسکین گرفته بارها
ای کف چون بحر گوهرداد تواز کف پایم بکنده خارها
ای ببخشیده بسی سرها عوضچون دهند از بهر تو دستارها
خود چه باشد هر دو عالم پیش تودانه افتاده از انبارها
آفتاب فضل عالم پرورتکرده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸

 

می‌شدی غافل ز اسرار قضازخم خوردی از سلحدار قضا
این چه کار افتاد آخر ناگهاناین چنین باشد چنین کار قضا
هیچ گل دیدی که خندد در جهانکو نشد گرینده از خار قضا
هیچ بختی در جهان رونق گرفتکو نشد محبوس و بیمار قضا
هیچ کس دزدیده روی عیش دیدکو نشد آونگ بر دار قضا
هیچ کس را مکر و فن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹

 

گر تو عودی سوی این مجمر بیاور برانندت ز بام از در بیا
یوسفی از چاه و زندان چاره نیستسوی زهر قهر چون شکر بیا
گفتنت الله اکبر رسمی استگر تو آن اکبری اکبر بیا
چون می احمر سگان هم می‌خورندگر تو شیری چون می احمر بیا
زر چه جویی مس خود را زر بسازگر نباشد زر تو سیمین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰

 

ای تو آب زندگانی فاسقناای تو دریای معانی فاسقنا
ما سبوهای طلب آورده‌ایمسوی تو ای خضر ثانی فاسقنا
ماهیان جان ما زنهارخواهاز تو ای دریای جانی فاسقنا
از ره هجر آمده و آورده ماعجز خود را ارمغانی فاسقنا
داستان خسروان بشنیده‌ایمتو فزون از داستانی فاسقنا
در گمان و وسوسه افتاده عقلزانک تو فوق گمانی فاسقنا
نیم عاقل چه زند با عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱

 

دل چو دانه ما مثال آسیاآسیا کی داند این گردش چرا
تن چو سنگ و آب او اندیشه‌هاسنگ گوید آب داند ماجرا
آب گوید آسیابان را بپرسکو فکند اندر نشیب این آب را
آسیابان گویدت کای نان خوارگر نگردد این که باشد نانبا
ماجرا بسیار خواهد شد خمشاز خدا واپرس تا گوید تو را


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲

 

در میان عاشقان عاقل مباخاصه در عشق چنین شیرین لقا
دور بادا عاقلان از عاشقاندور بادا بوی گلخن از صبا
گر درآید عاقلی گو راه نیستور درآید عاشقی صد مرحبا
عقل تا تدبیر و اندیشه کندرفته باشد عشق تا هفتم سما
عقل تا جوید شتر از بهر حجرفته باشد عشق بر کوه صفا
عشق آمد این دهانم را گرفتکه گذر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴

 

لی حبیب حبه یشوی الحشالو یشا یمشی علی عینی مشا
روز آن باشد که روزیم او بودای خوشا آن روز و روزی ای خوشا
آن چه باشد کو کند کان نیست خوشقد رضینا یفعل الله ما یشا
خار او سرمایه گل‌ها بودانه المنان فی کشف الغشا
هر چه گفتی یا شنیدی پوست بودلیس لب العشق سرا قد فشا
کی به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲

 

در هوایت بی‌قرارم روز و شبسر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنمروز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان می‌خواستندجان و دل را می‌سپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مغز منستیک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳

 

مجلس خوش کن از آن دو پاره چوبعود را درسوز و بربط را بکوب
این ننالد تا نکوبی بر رگشوان دگر در نفی و در سوزست خوب
مجلسی پرگرد بر خاشاک فکرخیز ای فراش فرش جان بروب
تا نسوزی بوی ندهد آن بخورتا نکوبی نفع ندهد این حبوب
نیر اعظم بدان شد آفتابکو در آتش خانه دارد بی‌لغوب
ماه از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی