گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷

 

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارسبوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس
منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلامپرصدای ساربانان بینی و بانگ جرس
محمل جانان ببوس آن گه به زاری عرضه دارکز فراقت سوختم ای مهربان فریاد رس
من که قول ناصحان را خواندمی قول ربابگوشمالی دیدم از هجران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶

 

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدشبر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منالمرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کارکار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریستراهرو گر صد هنر دارد توکل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶

 

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوشوز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبعسخت می‌گردد جهان بر مردمان سخت‌کوش
وان گهم در داد جامی کز فروغش بر فلکزهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جامنی گرت زخمی رسد آیی چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴

 

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمعشب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرستبس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شدهمچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم روکی شدی روشن به گیتی راز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹

 

عشقبازی و جوانی و شراب لعل فاممجلس انس و حریف همدم و شرب مدام
ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخنهمنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام
شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگیدلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام
بزمگاهی دلنشان چون قصر فردوس برینگلشنی پیرامنش چون روضهٔ دارالسلام
صف نشینان نیکخواه و پیشکاران با ادبدوستداران صاحب‌اسرار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶

 

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنممحتسب داند که من این کارها کمتر کنم
من که عیب توبه کاران کرده باشم بارهاتوبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم
عشق دردانه‌ست و من غواص و دریا میکدهسر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم
لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹

 

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنمگفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشمدوستان از راست می‌رنجد نگارم چون کنم
نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دارعشوه‌ای فرمای تا من طبع را موزون کنم
زردرویی می‌کشم زان طبع نازک بی‌گناهساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنم
ای نسیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۲

 

روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنمدر لباس فقر کار اهل دولت می‌کنم
تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرامدر کمینم و انتظار وقت فرصت می‌کنم
واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخندر حضورش نیز می‌گویم نه غیبت می‌کنم
با صبا افتان و خیزان می‌روم تا کوی دوستو از رفیقان ره استمداد همت می‌کنم
خاک کویت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۰

 

افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمنمقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن
خوش به جای خویشتن بود این نشست خسرویتا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمتکاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن
تا ابد معمور باد این خانه کز خاک درشهر نفس با بوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۱

 

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز منور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
روی رنگین را به هر کس می‌نماید همچو گلور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببینگفت می‌خواهی مگر تا جوی خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شودکام بستانم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۲

 

نکته‌ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببینعقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین
عیب دل کردم که وحشی وضع و هرجایی مباشگفت چشم شیرگیر و غنج آن آهو ببین
حلقه زلفش تماشاخانه باد صباستجان صد صاحب دل آن جا بسته یک مو ببین
عابدان آفتاب از دلبر ما غافلندای ملامتگو خدا را رو مبین آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۰

 

ای قبای پادشاهی راست بر بالای توزینت تاج و نگین از گوهر والای تو
آفتاب فتح را هر دم طلوعی می‌دهداز کلاه خسروی رخسار مه سیمای تو
جلوه گاه طایر اقبال باشد هر کجاسایه‌اندازد همای چتر گردون سای تو
از رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلافنکته‌ای هرگز نشد فوت از دل دانای تو
آب حیوانش ز منقار بلاغت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۳

 

ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختیلطف کردی سایه‌ای بر آفتاب انداختی
تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضتحالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی
گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باشجام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی
هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باختزان میان پروانه را در اضطراب انداختی
گنج عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰

 

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمیدل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزروساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفتصعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگلشاه ترکان فارغ است از حال ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱

 

من چو موسی در زمان آتش شوق و لقاسوی کوه طور رفتم حبذا لی حبذا
دیدم آن جا پادشاهی خسروی جان پروریدلربایی جان فزایی بس لطیف و خوش لقا
کوه طور و دشت و صحرا از فروغ نور اوچون بهشت جاودانی گشته از فر و ضیا
ساقیان سیمبر را جام زرین‌ها به کفرویشان چون ماه تابان پیش آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲

 

در میان پرده خون عشق را گلزارهاعاشقان را با جمال عشق بی‌چون کارها
عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیستعشق گوید راه هست و رفته‌ام من بارها
عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کردعشق دیده زان سوی بازار او بازارها
ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشقترک منبرها بگفته برشده بر دارها
عاشقان دردکش را در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳

 

غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج راکو به یک جو برنسنجد هیچ صاحب تاج را
اطلس و دیباج بافد عاشق از خون جگرتا کشد در پای معشوق اطلس و دیباج را
در دل عاشق کجا یابی غم هر دو جهانپیش مکی قدر کی باشد امیر حاج را
عشق معراجیست سوی بام سلطان جمالاز رخ عاشق فروخوان قصه معراج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴

 

ساقیا در نوش آور شیره عنقود رادر صبوح آور سبک مستان خواب آلود را
یک به یک در آب افکن جمله تر و خشک رااندر آتش امتحان کن چوب را و عود را
سوی شورستان روان کن شاخی از آب حیاتچون گل نسرین بخندان خار غم فرسود را
بلبلان را مست گردان مطربان را شیرگیرتا که درسازند با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵

 

ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف رامحو کن هست و عدم را بردران این لاف را
آن میی کز قوت و لطف و رواقی و طرببرکند از بیخ هستی چو کوه قاف را
در دماغ اندرببافد خمر صافی تا دماغدر زمان بیرون کند جولاه هستی باف را
آن میی کز ظلم و جور و کافری‌های خوشششرم آید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶

 

پرده دیگر مزن جز پرده دلدار ماآن هزاران یوسف شیرین شیرین کار ما
یوسفان را مست کرد و پرده‌هاشان بردریدغمزه خونی مست آن شه خمار ما
جان ما همچون سگان کوی او خون خوار شدآفرین‌ها صد هزاران بر سگ خون خوار ما
در نوای عشق آن صد نوبهار سرمدیصد هزاران بلبلان اندر گل و گلزار ما
دل چو زناری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷

 

با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی چراگوهری باشی و از سنگی فرومانی چرا
می‌کشد هر کرکسی اجزات را هر جانبیچون نه مرداری تو بلک باز جانانی چرا
دیده‌ات را چون نظر از دیده باقی رسیددیده‌ات شرمین شود از دیده فانی چرا
آن که او را کس به نسیه و نقد نستاند به خاکاین چنین بیشی کند بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸

 

سکه رخسار ما جز زر مبادا بی‌شمادر تک دریای دل گوهر مبادا بی‌شما
شاخه‌های باغ شادی کان قوی تازه‌ست و ترخشک بادا بی‌شما و تر مبادا بی‌شما
این همای دل که خو کردست در سایه شماجز میان شعله آذر مبادا بی‌شما
دیدمش بیمار جان را گفتمش چونی خوشیهین بگو چون نیست میوه برمبادا بی‌شما
روز من تابید جان و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹

 

رنج تن دور از تو ای تو راحت جان‌های ماچشم بد دور از تو ای تو دیده بینای ما
صحت تو صحت جان و جهانست ای قمرصحت جسم تو بادا ای قمرسیمای ما
عافیت بادا تنت را ای تن تو جان صفتکم مبادا سایه لطف تو از بالای ما
گلشن رخسار تو سرسبز بادا تا ابدکان چراگاه دلست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰

 

درد ما را در جهان درمان مبادا بی‌شمامرگ بادا بی‌شما و جان مبادا بی‌شما
سینه‌های عاشقان جز از شما روشن مبادگلبن جان‌های ما خندان مبادا بی‌شما
بشنو از ایمان که می‌گوید به آواز بلندبا دو زلف کافرت کایمان مبادا بی‌شما
عقل سلطان نهان و آسمان چون چتر اوتاج و تخت و چتر این سلطان مبادا بی‌شما
عشق را دیدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱

 

جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چراآسمان با جملگان جسمست و با تو جان چرا
چون تو آیی جزو جزوم جمله دستک می‌زنندچون تو رفتی جمله افتادند در افغان چرا
با خیالت جزو جزوم می‌شود خندان لبیمی‌شود با دشمن تو مو به مو دندان چرا
بی خط و بی‌خال تو این عقل امی می‌بودچون ببیند آن خطت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی