گنجور

شمارهٔ ۷۴ - ذوقافتین در مدح ملک اتسز

 
رشیدالدین وطواط
رشیدالدین وطواط » قصاید
 

ای از مکارم تو شده در جهان خبر

افگنده از سیاست تو آسمان سپر

صاحب قران ملکی و بر تخت خسروی

هرگز نبوده مثل تو صاحب قران دگر

با رای پیر و بخت جوانی و کرده اند

اندر پناه جاه تو پیر و جوان مقر

گیتی زبان گشاده بمدح تو و فلک

بسته ز بهر خدمت تو بر میان کمر

با موکب سیادت تو هم کنف شرف

با مرکب سعادت تو هم عنان ظفر

گیتی ز امر تو نشود یک نفس جدا

گردون ز حکم تو نکند یک زمان گذر

از ارتفاع قدر تو بر هر فلک نشان

وز اصطناع بر تو در هر مکان اثر

جود برامکه است خبر و آن تو عیان

هرگز براستی نبود چون عیان خبر

از فیض مکرمات کف راد تو نماند

در قعر بحر لؤلؤ و در جوف کان گهر

ای دستبرد باس تو اندر هدی مثل

وی کارکرد تیغ تو اندر جهان ثمر

تا عدل تست بدرقه ، شبها بهیچ راه

از دزد و راهزن نکند کاروان حذر

با بیشمار فضلی و با بیقیاس عدل

با بی حساب جودی و با بیکران هنر

در موقفی ، که پاره کند اهل حرب را

زخم سنان تارک و نوک سنان جگر

صحرای کارزار چو رهبان دیر دار

اندر کشد ز خون یلان طیلسان بسر

از عکس تیغ ها شده پر اختران هوا

وز خون شخص ها شده چون ارغوان حجر

آنجا ز نوک رمح تو گیرد حذر قضا

وانک ز حد تیغ تو جوید امان قدر

دل ها کنی فکار بپیکان دل شکاف

جان ها کنی شکار بشمشیر جان گذر

در مغزها حسام تو چون در ظلام نور

در سینها سنان تو چون در خان شرر

ای گشته دشمن تو ببند هوان اسیر

وندر زمانه چیست ز بند هوان بتر؟

از فکرت تو ساخته جسم هنر روان

وز نکتهٔ تو یافته چشم بیان بصر

هر مشکلی گشاده شود چون گماشتی

بر حل مشکلات گه امتحان فکر

در راه کین و مهر تو خوف و رجا دلیل

بر شاخ لطف و عنف تو سود و زیان ثمر

چون مدح خوان مدیح تو آورد در دهان

گردد مدیح در دهن مدح خوان درر

بد گوی تو اگر شکر اندر دهان نهد

در حال زهر گرددش اندر دهان شکر

هر خلق را عطای تو قارون کند همی

همچون بهار از در و همچون خزان ز زر

شاها ، گذشت انده و وقت طرب رسید

آمد بصدرت از شرف جاودان حشر

در دولت تو بود گمان خلق را ، کنون

آمد گل یقین ز درخت گمان ببر

زین پس نکرد خواهد ، تا روز رستخیز

چشم بد زمانه در این خاندان نظر

در مملکت تو همچو روانی ، بتن روانی

نارد بنزد خلق تن بی روان خطر

همواره تا بتابد از آسمان نجوم

پیوسته تا بروید در بوستان شجر

از گرز همچو گوز سر حاسدان

بکوب وز نیزه همچو سنبه دل دشمنان بدر

تا بر فراز گنبد فیروزه گون شود

هر مه دوبار چون سپر و چون کمان قمر

بادا ولیت را زسعود سپهر مهر

بادا عدوت را ز صروف زمان ضرر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام