گنجور

شمارهٔ ۱۰۰ - در مرثیۀ شرف الدین قزل ارسلان بن اتسز

 
رشیدالدین وطواط
رشیدالدین وطواط » قصاید
 

بس بلندا! که شد ز گردون پست

بس عزیز که شد ز گیتی خوار

محنت چرخ را که دیده قیاس؟

ستم دهر را که دید شمار

نیست از چرخ ایمنی، پنهان

نیست در دهر مردمی، زنهار!

آن یکی تا کسیست بس زراق

وین دگر سفله ایست بس مکار

وین دو کوکب چو دیده بر گیرند

از دل اهل روزگار دمار

مشتری سعد اکبرست و لیک

هست بر صغار و کبار

دست مریخ و خنجر گردون

بر دریده بخنجر و پیکار

شمس روز منبر اهل هنر

گرده از حادثات چون شب تار

زهره خنیاگرست و در کف او

خلق را همچو زیر نالهٔ‌زار

وین عطارد به خانهٔ محنت

کرده اوراق عمر خلق نگار

بازگشت از جفای دهر امروز

آفت تازه در بلاد و دیار

آتشی در فراوه شد پیدا

که بخوارزم زو رسید شرار

شمع دولت نهفته کرد جمال

چرخ دانش گسسته کرد مدار

گشت دریای مکرمت صحرا

گشت گلزار مملکت گلزار

می بباید نوشت فرش طرب

می بباید نهادجام عقار

ای بزرگان ،ز رنج و درد نفیر

وی اکابر از لهو و عیش نفار

کندر ایام کودکی ناگاه

ساخت اندر کنارخاک قرار

آن قزل ارسلان ،که وقت سخا

طیره بودی ازو جبال و قفار

هیچ دانی ، تو ای زمین ، امروز

که چه گنجی گرفته ای به کنار

کودکی ، آنکه از هزاران پیر

بود افزون بدانش و بوقار

او شراب اجل چشیده و لیک

قسم یک عالمست رنج خمار

منهدم گشته ملک را ارکان

مندرس گشته شرع را اخبار

بود بازوی شرع و شد مجروح

بازوی شرع احمد مختار

یک جهانند دل فگار همه

تا شد آن بازوی هدی افگار

ای دریغا! که آنکه آن شخص

نشد از عمر خویش برخوردار

ای دریغا! مکان جود و هنر

وی دریغا! جلال و جاه فخار

شرف‌الدین، یکی ز روضهٔ خلد

چشم بر حال این جهان بگمار

تا ببینی ملوک عالم را

در وفات تو مانده زار و نزار

گشته امانت با نوایب جفت

گشته اخوانت با مصایب یار

سینه از دست چرخ مینا رنگ

دیده از جور دهر لؤلؤ بار

ای شه شرق، اتسز غازی

وی هدی را ز تیغت استظهار

چون تو بودی بدانش و مردی

در زمانه چو حیدر کرار

رفت فرزند تو بعاشورا

چون حسین علی بدار قرار

صبر کن، صبر کن، خداوندا

انماالصبر شیمةالاحرار

تن مده در زمانهٔ ریمن

دل منه پر بر ستارهٔ غدار

بی‌وفا چرخ را بکس مشمر

پر جفا دهر را بخصم انگار

جایگاه قرار نیست جهان

از چنین جایگاه فرار، فرار

نام نیکو طلب، چه گنج ثتا

بهتر از گنج خواسته بسیار

مزد مردم بست کز پس او

خیر گویند زمرهٔ اخبار

تا نباشد چو جهل دولت علم

تا نباشد چو فخر محنت عار

باد قدرت بلند و ملک قوی

ناصحت شاد و حاسدت آوار

باد یا در جهان به رغم عدو

تا گه حشر وارث اعمار

وین شهید سعید باد شفیع

مر ترا پیش ایزد دادار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام