گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۴

 

جهانا مرا خیره مهمان چه خوانی؟که تو میزبانی نه بس نیک خوانی
کس از خوان تو سیر خورده نرفته استازین گفتمت من که بد میزبانی
چو سیری نیابد همی کس ز خوانتهم آن به که کس را به خوانت نخوانی
یکی نان دهی خلق را می ولیکناگرشان یکی نان دهی جان ستانی
نه‌ام من تو را یار و درخور، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

اقبال لاهوری » جاویدنامه » خطاب به جاوید

 

سخنی به نژاد نو
این سخن آراستن بیحاصل است
بر نیاید آنچه در قعر دل است
گرچه من صد نکته گفتم بی حجاب
نکته ئی دارم که ناید در کتاب
گر بگویم می شود پیچیده تر
حرف و صوت او را کند پوشیده تر
سوز او را از نگاه من بگیر
یا ز آه صبحگاه من بگیر
مادرت درس نخستین با تو داد
غنچهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری