گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۴۴

 

یار با ما بی‌وفایی می‌کندبی‌گناه از من جدایی می‌کند
شمع جانم را بکشت آن بی‌وفاجای دیگر روشنایی می‌کند
می‌کند با خویش خود بیگانگیبا غریبان آشنایی می‌کند
جوفروش است آن نگار سنگدلبا من او گندم نمایی می‌کند
یار من اوباش و قلاش است و رندبر من او خود پارسایی می‌کند
ای مسلمانان به فریادم رسیدکان فلانی بی‌وفایی می‌کند
کشتی عمرم شکسته‌ست از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی