گنجور

عطار » مصیبت نامه » بخش چهاردهم » المقالة الرابعة عشره

 

سالک از خورشید چون آگاه شد

عاقبت برخاست پیش ماه شد

گفت هان ای چشمهٔ افروخته

بر منازل روز و شب آموخته

هر زمان در منزلی دیگر روی

گه بپا آئی و گه با سر شوی

هر سر مه میشوی نو از کمال

لاجرم روی تو میگیرند فال

در شب تاریک تنها میروی

مشعله در دست زیبا میروی

زنگی شب را تودادی گوشمال

گرگ ظلمت را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار