گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵

 

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادستمرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
میان او که خدا آفریده است از هیچدقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست
به کام تا نرساند مرا لبش چون ناینصیحت همه عالم به گوش من بادست
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیستاسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
اگر چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ