گنجور

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰

 

جهان بگشتم و آفاق سر به سر دیدمبه مردمی که گر از مردمی اثر دیدم
مگر که مرد وفادار از جهان گم شدوفا ز مردم این عهد هیچ اگر دیدم
ز من مپرس که آخر چه دیدی از دورانهر آن چه دیدم این نکته مختصر دیدم
بدین صحیفهٔ مینا به خامهٔ خورشیدنبشته یک سخن خوش به آب زر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶

 

خوبرویان جفا پیشه وفا نیز کنندبه کسان درد فرستند و دوا نیز کنند
پادشاهان ولایت چو به نخجیر روندصید را گر چه بگیرند رها نیز کنند
نظری کن به من، ای دوست، که ارباب کرمبه ضعیفان نظر از بهر خدا نیز کنند
بوسه‌ای زان دهن تنگ بده، یا بفروشکین متاعیست که بخشند و بها نیز کنند
عاشقان را زبر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۲۳ - فی‌الحکمة والنصیحة

 

در حدود ری یکی دیوانه بودسال و مه کردی به سوی دشت گشت
در تموز و دی به سالی یک دو بارآمدی در قلب شهر از طرف دشت
گفتی ای آنان کتان آماده بودزیر قرب و بعد ازین زرینه طشت
قاقم و سنجاب در سرما سه چارتوزی و کتان به گرما هفت و هشت
گر شما را با نوایی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۷۳ - در نصیحت

 

در جهان با مردمان دانی که چون باید گذاشتآن قدر عمری که یابد مردم آزاد مرد
کاستینها در غم او ترکنند از آب گرمفی‌المثل گز بگذرد بر دامن او باد سرد


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۳۹

 

چنان زندگانی کن ای نیک‌رایبه وقتی که اقبال دادت خدای
که خایند از بهرت انگشت دستگرت بر زمین آمد انگشت پای


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۱

 

ای دست تو در جفا چو زلف تو درازوی بی‌سببی گرفته پای از من باز
دی دست زاستین برون کرده به عهدوامروز کشیده پای در دامن ناز


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری