گنجور

سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰

 

ای دست جفای تو چو زلف تو دراز
وی بی‌سببی گرفته پای از من باز
ای دست از آستین برون کرده به عهد
وامروز کشیده پای در دامن باز


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۴۰

 

در حدود ری یکی دیوانه بودسال و مه کردی به کوه و دشت گشت
در بهار و دی به سالی یک دو بارآمدی در قلب شهر از طرف دشت
گفت ای آنان که تان آماده بودگاه قرب و بعد این زرینه طشت
توزی و کتان به گرما پنج و ششقندز و قاقم به سرما هفت و هشت
گر شما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۵۳

 

در جهان با مردمان دانی که چون باید گذاشتآن قدر عمری که دارد مردم آزاد مرد؟
کاستینها تر کنند از بهر او از آب گرمفی‌المثل گر بگذرد بر دامنش از باد سرد


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۹۰

 

چنان زندگانی کن ای نیکرایبه وقتی که اقبال دادت خدای
که خایند از بهرت انگشت دستگرت بر زمین آید انگشت پای


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی