گنجور

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۵۶

 

چنین تا برآمد برین چندگاهز گستهم پر درد شد جان شاه
برآشفت روزی به گردوی گفتکه گستهم با گردیه گشت جفت
سوی او شدند آن بزرگ انجمنبرانم که او بودشان رای زن
از آمل کس آمد ز کارآگهانهمه فاش کرد آنچ بودی نهان
همی‌گفت زین گونه تا تیره گشتز گفتار چشم یلان خیره گشت
چو سازدندگان شمع ومی‌خواستندهمه کاخ ا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲

 

حال دل با تو گفتنم هوس استخبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بین که قصه فاشاز رقیبان نهفتنم هوس است
شب قدری چنین عزیز شریفبا تو تا روز خفتنم هوس است
وه که دردانه‌ای چنین نازکدر شب تار سفتنم هوس است
ای صبا امشبم مدد فرمایکه سحرگه شکفتنم هوس است
از برای شرف به نوک مژهخاک راه تو رفتنم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲

 

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوستتا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفسطوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
زلف او دام است و خالش دانه آن دام و منبر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست
سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشرهر که چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳

 

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کردوان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون استطلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوشکو به تأیید نظر حل معما می‌کرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دستو اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد
گفتم این جام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۱ - آمدن پیغامبران حق به نصیحت اهل سبا

 

سیزده پیغامبر آنجا آمدندگم‌رهان را جمله رهبر می‌شدند
که هله نعمت فزون شد شکر کومرکب شکر ار بخسپد حرکوا
شکر منعم واجب آید در خردورنه بگشاید در خشم ابد
هین کرم بینید وین خود کس کندکز چنین نعمت به شکری بس کند
سر ببخشد شکر خواهد سجده‌ایپا ببخشد شکر خواهد قعده‌ای
قوم گفته شکر ما را برد غولما شدیم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۰ - حکایت در معنی عزت نفس مردان

 

سگی پای صحرانشینی گزیدبه خشمی که زهرش ز دندان چکید
شب از درد بیچاره خوابش نبردبه خیل اندرش دختری بود خرد
پدر را جفا کرد و تندی نمودکه آخر تو را نیز دندان نبود؟
پس از گریه مرد پراکنده روزبخندید کای بابک دلفروز
مرا گر چه هم سلطنت بود و بیشدریغ آمدم کام و دندان خویش
محال است اگر تیغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۳ - حکایت تیرانداز اردبیلی

 

یکی آهنین پنجه در اردبیلهمی بگذرانید پیلک ز پیل
نمد پوشی آمد به جنگش فرازجوانی جهان سوز پیکار ساز
به پرخاش جستن چو بهرام گورکمندی به کتفش بر از خام گور
چو دید اردبیلی نمد پاره پوشکمان در زه آورد و زه را به گوش
به پنجاه تیر خدنگش بزدکه یک چوبه بیرون نرفت از نمد
درآمد نمدپوش چون سام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱

 

ای قبهٔ گردندهٔ بی‌روزن خضرابا قامت فرتوتی و با قوت برنا
فرزند توایم ای فلک، ای مادر بدمهرای مادر ما چونکه همی کین کشی از ما؟
فرزند تو این تیره تن خامش خاکی استپاکیزه خرد نیست نه این جوهر گویا
تن خانهٔ این گوهر والای شریف استتو مادر این خانهٔ این گوهر والا
چون کار خود امروز در این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴

 

سلام کن ز من ای باد مر خراسان رامر اهل فضل و خرد را نه عام نادان را
خبر بیاور ازیشان به من چو داده بویز حال من به حقیقت خبر مر ایشان را
بگویشان که جهان سر و من چو چنبر کردبه مکر خویش و، خود این است کار گیهان را
نگر که تان نکند غره عهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۷۶ - در شکایت و عزلت و حبس و تخلص به نعت پیغمبر اکرم

 

صبح‌دم چون کله بندد آه دود آسای منچون شفق در خون نشیند چشم شب پیمای من
مجلس غم ساخته است و من چو بید سوختهتا به من راوق کند مژگان می پالای من
رنگ و بازیچه است کار گنبد نارنگ رنگچند جوشم کز بروتم نگذرد صفرای من
تیر باران سحر دارم سپر چون نفکنداین کهن گرگ خشن بارانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی