گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۵۲ - در ستایش مظفر الدین قزل ارسلان ایلدگز

 

هر صبح که نو جهان ببینماز منزل جان نشان ببینم
صبح آینه‌ای شود که در وینقش دل آسمان ببینم
پویم پی کاروان وسواسغم بدرقه هم عنان ببینم
هر بار نفس که برگشایمغم تعبیه در میان ببینم
صحرای دلم هزار فرسنگآتش‌گه کاروان ببینم
خیزم که کمین‌گه فلک رایک شیردل از نهان ببینم
جویم که رصدگه زمان راتنها روی آن زمان ببینم
در کهف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی