گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰

 

در همه دیر مغان نیست چو من شیداییخرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارداز خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی
کرده‌ام توبه به دست صنم باده فروشکه دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنجنروند اهل نظر از پی نابینایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ