گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹

 

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شددوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاستخون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستیحق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاستتابش خورشید و سعی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰

 

در همه دیر مغان نیست چو من شیداییخرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارداز خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی
کرده‌ام توبه به دست صنم باده فروشکه دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنجنروند اهل نظر از پی نابینایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵

 

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جداییچه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی
همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانتکه رقیب در نیاید به بهانهٔ گدایی
مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نمایدکه میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟به امید آنکه شاید تو به چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار » تصنیف مرغ سحر

 

مرغ سحر ناله سر کنداغ مرا تازه‌تر کن
زآه شرربار این قفس رابرشکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته! ز کنج قفس درآنغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصهٔ این خاک توده راپر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیادآشیانم داده بر باد
ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار استابر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۳

 

گر عارف حق بینی چشم از همه بر هم زنچون دل به یکی دادی، آتش به دو عالم زن
هم نکتهٔ وحدت را با شاهد یکتاگوهم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن
هم چشم تماشا را بر روی نکو بگشاهم دست تمنا را بر گیسوی پر خم زن
هم جلوهٔ ساقی را در جام بلورین بینهم بادهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی