گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۸

 

سبت سلمی بصدغیها فؤادیو روحی کل یوم لی ینادی
نگارا بر من بی‌دل ببخشایو واصلنی علی رغم الاعادی
حبیبا در غم سودای عشقتتوکلنا علی رب العباد
امن انکرتنی عن عشق سلمیتزاول آن روی نهکو بوادی
که همچون مت به بوتن دل و ای رهغریق العشق فی بحر الوداد
به پی ماچان غرامت بسپریمنغرت یک وی روشتی از امادی
غم این دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ