گنجور

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۴ - قصه آنکس کی در یاری بکوفت از درون گفت کیست آن گفت منم گفت چون تو توی در نمی‌گشایم هیچ کس را از یاران نمی‌شناسم کی او من باشد برو

 

آن یکی آمد در یاری بزدگفت یارش کیستی ای معتمد
گفت من گفتش برو هنگام نیستبر چنین خوانی مقام خام نیست
خام را جز آتش هجر و فراقکی پزد کی وا رهاند از نفاق
رفت آن مسکین و سالی در سفردر فراق دوست سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته پس باز گشتباز گرد خانهٔ همباز گشت
حلقه زد بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی