گنجور

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷ - دیوان و دیوانه

 

یا رب مباد کز پا جانان من بیفتددرد و بلای او کاش بر جان من بیفتد
من چون ز پا بیفتم درمان درد من اوستدرد آن بود که از پا درمان من بیفتد
یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیستدردانه ام ز چشم گریان من بیفتد
ماهم به انتقام ظلمی که کرده با منترسم به درد عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار