گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۴۵

 

بخت آیینه ندارم که در او می‌نگریخاک بازار نیرزم که بر او می‌گذری
من چنان عاشق رویت که ز خود بی‌خبرمتو چنان فتنه خویشی که ز ما بی‌خبری
به چه ماننده کنم در همه آفاق تو راکآنچه در وهم من آید تو از آن خوبتری
برقع از پیش چنین روی نشاید برداشتکه به هر گوشه چشمی دل خلقی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۹ - حالا چرا

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرابی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدیسنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیستمن که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایمدیگر اکنون با جوانان نازکن با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار