گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۸

 

سحرگاهان که مخمور شبانهگرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از میز شهر هستیش کردم روانه
نگار می فروشم عشوه‌ای دادکه ایمن گشتم از مکر زمانه
ز ساقی کمان ابرو شنیدمکه ای تیر ملامت را نشانه
نبندی زان میان طرفی کمرواراگر خود را ببینی در میانه
برو این دام بر مرغی دگر نهکه عنقا را بلند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۵

 

گفتند خلایق که تویی یوسف ثانیچون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی
شیرینتر از آنی به شکرخنده که گویمای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی
تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچههرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی
صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کامچون سوسن آزاده چرا جمله زبانی
گویی بدهم کامت و جانت بستانمترسم ندهی کامم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۹ - نگریستن عزرائیل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان و تقریر ترجیح توکل بر جهد و قلت فایدهٔ جهد

 

زاد مردی چاشتگاهی در رسیددر سرا عدل سلیمان در دوید
رویش از غم زرد و هر دو لب کبودپس سلیمان گفت ای خواجه چه بود
گفت عزرائیل در من این چنینیک نظر انداخت پر از خشم و کین
گفت هین اکنون چه می‌خواهی بخواهگفت فرما باد را ای جان پناه
تا مرا زینجا به هندستان بردبوک بنده کان طرف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی