گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۳

 

جمع باشید ای حریفان زانک وقت خواب نیستهر حریفی کو بخسبد والله از اصحاب نیست
روی بستان را نبیند راه بستان گم کندهر که او گردان و نالان شیوه دولاب نیست
ای بجسته کام دل اندر جهان آب و گلمی‌دوانی سوی آن جو کاندر آن جو آب نیست
ز آسمان دل برآ ماها و شب را روز کنتا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند

 

قصهٔ رنجور و رنجوری بخواندبعد از آن در پیش رنجورش نشاند
رنگ روی و نبض و قاروره بدیدهم علاماتش هم اسبابش شنید
گفت هر دارو که ایشان کرده‌اندآن عمارت نیست ویران کرده‌اند
بی‌خبر بودند از حال دروناستعیذ الله مما یفترون
دید رنج و کشف شد بروی نهفتلیک پنهان کرد وبا سلطان نگفت
رنجش از صفرا و از سودا نبودبوی هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۰ - نومید کردن وزیر مریدان را از رفض خلوت

 

آن وزیر از اندرون آواز دادکای مریدان از من این معلوم باد
که مرا عیسی چنین پیغام کردکز همه یاران و خویشان باش فرد
روی در دیوار کن تنها نشینوز وجود خویش هم خلوت گزین
بعد ازین دستوری گفتار نیستبعد ازین با گفت و گویم کار نیست
الوداع ای دوستان من مرده‌امرخت بر چارم فلک بر برده‌ام
تا به زیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۲ - عاشق شدن لیلی و مجنون به یکدیگر

 

هر روز که صبح بردمیدییوسف رخ مشرقی رسیدی
کردی فلک ترنج پیکرریحانی او ترنجی از زر
لیلی ز سر ترنج بازیکردی ز زنخ ترنج سازی
زان تازه ترنج نو رسیدهنظاره ترنج کف بریده
چون بر کف او ترنج دیدنداز عشق چو نار می‌کفیدند
شد قیس به جلوه‌گاه غنجشنارنج رخ از غم ترنجش
برده ز دماغ دوستان رنجخوشبوئی آن ترنج و نارنج
چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

نظامی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۷۴

 

از در درآمدی و من از خود به در شدمگفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوستصاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتابمهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاقساکن شود بدیدم و مشتاق‌تر شدم
دستم نداد قوت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » گوهر اشک

 

آن نشنیدید که یک قطره اشکصبحدم از چشم یتیمی چکید
برد بسی رنج نشیب و فرازگاه در افتاد و زمانی دوید
گاه درخشید و گهی تیره ماندگاه نهان گشت و گهی شد پدید
عاقبت افتاد بدامان خاکسرخ نگینی بسر راه دید
گفت، که ای، پیشه و نام تو چیستگفت مرا با تو چه گفت و شنید
من گهر ناب و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

اوحدی » منطق‌العشاق » رسیدن نامهٔ عاشق به معشوق

 

چو پیش عاشق آمد نامهٔ دوستحدیثی دید همچون مغز در پوست


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴

 

کجایی؟ای ز جان خوشتر ، شبت خوش باد ، من رفتمبیا در من خوشی بنگر، شبت خوش باد من رفتم
نگارا، بر سر کویت دلم را هیچ اگر بینیز من دلخسته یاد آور، شبت خوش باد من رفتم
ز من چون مهر بگسستی، خوشی در خانه بنشستیمرا بگذاشتی بر در، شبت خوش باد من رفتم
تو با عیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۴۵

 

خوشا آنانکه تن از جان ندانندتن و جانی به جز جانان ندانند
بدردش خو گرند سالان و ماهانبدرد خویشتن درمان ندانند


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷ - دیوان و دیوانه

 

یا رب مباد کز پا جانان من بیفتددرد و بلای او کاش بر جان من بیفتد
من چون ز پا بیفتم درمان درد من اوستدرد آن بود که از پا درمان من بیفتد
یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیستدردانه ام ز چشم گریان من بیفتد
ماهم به انتقام ظلمی که کرده با منترسم به درد عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار