گنجور

خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱

 

برخیز و بیا بتا برای دل ماحل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیمزان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸

 

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریستبی بادهٔ گلرنگ نمی‌باید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماستتا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵

 

این کوزه چو من عاشق زاری بوده استدر بند سر زلف نگاری بوده‌ست
این دسته که بر گردن او می‌بینیدستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱

 

تو نیک و بد خود هم از خود بپرسچرا بایدت دیگری محتسب
و من یتق الله یجعل لهو یرزقه من حیث لا یحتسب


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۶

 

برادر خواجه عادل طاب مثواهپس از پنجاه و نه سال از حیاتش
به سوی روضهٔ رضوان سفر کردخدا راضی ز افعال و صفاتش
خلیل عادلش پیوسته بر خوانوز آنجا فهم کن سال وفاتش


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳

 

خیال روی تو در هر طریق همره ماستنسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنندجمال چهره تو حجت موجه ماست
ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گویدهزار یوسف مصری فتاده در چه ماست
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسدگناه بخت پریشان و دست کوته ماست
به حاجب در خلوت سرای خاص […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹

 

ما را ز خیال تو چه پروای شراب استخم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است
گر خمر بهشت است بریزید که بی دوستهر شربت عذبم که دهی عین عذاب است
افسوس که شد دلبر و در دیده گریانتحریر خیال خط او نقش بر آب است
بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بودزین سیل دمادم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲

 

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوستتا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفسطوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
زلف او دام است و خالش دانه آن دام و منبر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست
سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشرهر که چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷

 

در خرابات مغان نور خدا می‌بینماین عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که توخانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردنفکر دور است همانا که خطا می‌بینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شباین همه از نظر لطف شما می‌بینم
هر دم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸

 

رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلازنده و مرده وطنم نیست به جز فضل خدا
رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازلمفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببرپوست بود پوست بود درخور مغز شعرا
ای خمشی مغز منی پرده آن نغز منیکمتر فضل خمشی کش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴

 

تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سوداتو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا
تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزدتو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا
بود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنیولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسما
تویی دریا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۵

 

عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیستهر چه گفت و گوی خلق آن ره ره عشاق نیست
شاخ عشق اندر ازل دان بیخ عشق اندر ابداین شجر را تکیه بر عرش و ثری و ساق نیست
عقل را معزول کردیم و هوا را حد زدیمکاین جلالت لایق این عقل و این اخلاق نیست
تا تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۳

 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدمدولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرازهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ایرفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ایرفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۱

 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شوو اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کنوآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌هاوآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۴

 

کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کوگر دو جهان بتکده شد آن بت عیار تو کو
گیر که قحط است جهان نیست دگر کاسه و نانای شه پیدا و نهان کیله و انبار تو کو
گیر که خار است جهان گزدم و مار است جهانای طرب و شادی جان گلشن و گلزار تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۱

 

اگر نه عاشق اویم چه می‌پویم به کوی اووگر نه تشنه اویم چه می‌جویم به جوی او
بر این مجنون چه می‌بندم مگر بر خویش می‌خندمکه او زنجیر نپذیرد مگر زنجیر موی او
ببر عقلم ببر هوشم که چون پنبه‌ست در گوشمچو گوشم رست از این پنبه درآید های هوی او
همی‌گوید دل زارم که با خود عهدها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۵

 

خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مروای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو
ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متابای زمین بی‌من مروی و ای زمان بی‌من مرو
این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش استاین جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو
ای عیان بی‌من مدان و ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۱

 

کریما تو گلی یا جمله قندیکه چون بینی مرا چون گل بخندی
عزیزا تو به بستان آن درختیکه چون دیدم تو را بیخم بکندی
چه کم گردد ز جاهت گر بپرسیکه چونی در فراقم دردمندی
من آنم کز فراقت مستمندمتو آنی که خلاص مستمندی
در این مطبخ هزاران جان به خرج استببین تو ای دل پرخون که چندی
چو حلقه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۳

 

بیا بیا که پشیمان شوی از این دوریبیا به دعوت شیرین ما چه می‌شوری
حیات موج زنان گشته اندر این مجلسخدای ناصر و هر سو شراب منصوری
به دست طره خوبان به جای دسته گلبه زیر پای بنفشه به جای محفوری
هزار جام سعادت بنوش ای نومیدبگیر صد زر و زور ای غریب زرزوری
هزار گونه زلیخا و یوسفند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سر آغاز

 

بشنو این نی چون شکایت می‌کنداز جداییها حکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا ببریده‌انددر نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراقتا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویشباز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدمجفت بدحالان و خوش‌حالان شدم
هرکسی از ظن خود شد یار مناز درون من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲ - داستان آن پادشاه جهود کی نصرانیان را می‌کشت از بهر تعصب

 

بود شاهی در جهودان ظلم‌سازدشمن عیسی و نصرانی گداز
عهد عیسی بود و نوبت آن اوجان موسی او و موسی جان او
شاه احول کرد در راه خداآن دو دمساز خدایی را جدا
گفت استاد احولی را کاندر آزو برون آر از وثاق آن شیشه را
گفت احول زان دو شیشه من کدامپیش تو آرم بکن شرح تمام
گفت استاد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶ - متابعت نصاری وزیر را

 

دل بدو دادند ترسایان تمامخود چه باشد قوت تقلید عام
در درون سینه مهرش کاشتندنایب عیسیش می‌پنداشتند
او بسر دجال یک چشم لعینای خدا فریاد رس نعم المعین
صد هزاران دام و دانه‌ست ای خداما چو مرغان حریص بی‌نوا
دم بدم ما بستهٔ دام نویمهر یکی گر باز و سیمرغی شویم
می‌رهانی هر دمی ما را و بازسوی دامی می‌رویم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۱ - بیان آنک حق تعالی هرچه داد و آفرید از سماوات و ارضین و اعیان و اعراض همه باستدعاء حاجت آفرید خود را محتاج چیزی باید کردن تا بدهد کی امن یجیب المضطر اذا دعاه اضطرار گواه استحقاقست

 

آن نیاز مریمی بودست و دردکه چنان طفلی سخن آغاز کرد
جزو او بی او برای او بگفتجزو جزوت گفت دارد در نهفت
دست و پا شاهد شوندت ای رهیمنکری را چند دست و پا نهی
ور نباشی مستحق شرح و گفتناطقهٔ ناطق ترا دید و بخفت
هر چه رویید از پی محتاج رستتا بیابد طالبی چیزی که جست
حق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۰ - تمثیل تلقین شیخ مریدان را و پیغامبر امت را کی ایشان طاقت تلقین حق ندارند و با حق‌الف ندارند چنانک طوطی با صورت آدمی الف ندارد کی ازو تلقین تواند گرفت حق تعالی شیخ را چون آیینه‌ای پیش مرید هم‌چو طوطی دارد و از پس آینه تلقین می‌کند لا تحرک به لسانک ان هو الا وحی یوحی اینست ابتدای مسلهٔ بی‌منتهی چنانک منقار جنبانیدن طوطی اندرون آینه کی خیالش می‌خوانی بی‌اختیار و تصرف اوست عکس خواندن طوطی برونی کی متعلمست نه عکس آن معلم کی پس آینه است و لیکن خواندن طوطی برونی تصرف آن معلم است پس این مثال آمد نه مثل

 

طوطیی در آینه می‌بیند اوعکس خود را پیش او آورده رو
در پس آیینه آن استا نهانحرف می‌گوید ادیب خوش‌زبان
طوطیک پنداشته کین گفت پستگفتن طوطیست که اندر آینه‌ست
پس ز جنس خویش آموز سخنبی‌خبر از مکر آن گرگ کهن
از پس آیینه می‌آموزدشورنه ناموزد جز از جنس خودش
گفت را آموخت زان مرد هنرلیک از معنی و سرش بی‌خبر
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۳

 

کهن شود همه کس را به روزگار ارادتمگر مرا که همان عشق اولست و زیادت
گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولتکجا روم که نمیرم بر آستان عبادت
مرا به روز قیامت مگر حساب نباشدکه هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت
شنیدمت که نظر می‌کنی به حال ضعیفانتبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت
گرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۹۴

 

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشدتو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستتبه کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویتکه محب صادق آنست که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کنکه دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۲۶

 

درخت غنچه برآورد و بلبلان مستندجهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند
حریف مجلس ما خود همیشه دل می‌بردعلی الخصوص که پیرایه‌ای بر او بستند
کسان که در رمضان چنگ می‌شکستندینسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند
بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاطز بس که عارف و عامی به رقص برجستند
دو دوست قدر شناسند عهد صحبت راکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب » بخش ۱ - سرآغاز

 

بیا تا برآریم دستی ز دلکه نتوان برآورد فردا ز گل
به فصل خزان درنبینی درختکه بی برگ ماند ز سرمای سخت
برآرد تهی دستهای نیازز رحمت نگردد تهیدست باز
مپندار از آن در که هرگز نبستکه نومید گردد برآورده دست
قضا خلعتی نامدارش دهدقدر میوه در آستینش نهد
همه طاعت آرند و مسکین نیازبیا تا به درگاه مسکین نواز
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » گره گشای

 

پیرمردی، مفلس و برگشته بختروزگاری داشت ناهموار و سخت
هم پسر، هم دخترش بیمار بودهم بلای فقر و هم تیمار بود
این، دوا میخواستی، آن یک پزشکاین، غذایش آه بودی، آن سرشک
این، عسل میخواست، آن یک شوربااین، لحافش پاره بود، آن یک قبا
روزها میرفت بر بازار و کوینان طلب میکرد و میبرد آبروی
دست بر هر خودپرستی میگشودتا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱

 

ای عجب دردی است دل را بس عجبمانده در اندیشهٔ آن روز و شب
اوفتاده در رهی بی پای و سرهمچو مرغی نیم بسمل زین سبب
چند باشم آخر اندر راه عشقدر میان خاک و خون در تاب و تب
پرده برگیرند از پیشان کارهر که دارند از نسیم او نسب
ای دل شوریده عهدی کرده‌ایتازه گردان چند داری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱

 

عشق آن معشوق خوش بر عقل و بر ادراک زدعشق بازی را بکرد و خاک بر افلاک زد
بر جمال و چهرهٔ او عقلها را پیرهننعرهٔ عشق از گریبان تا به دامن چاک زد
حسن او خورشید و ماه و زهره بر فتراک بستلطف او در چشم آب و باد و آتش خاک زد
آتش عشقش جنیبتهای زر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - در دل نبستن به مهر دنیا

 

مسلمانان سرای عمر، در گیتی دو در داردکه خاص و عام و نیک و بد بدین هر دو گذر دارد
دو در دارد حیات و مرگ کاندر اول و آخریکی قفل از قضا دارد، یکی بند از قدر دارد
چو هنگام بقا باشد قضا این قفل بگشایدچو هنگام فنا آید قدر این بند بردارد
اجل در بند تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴

 

دلا، تا کی همی جویی منی را؟چه داری دوست هرزه دشمنی را؟
چرا جویی وفا از بی وفایی؟چه کوبی بیهده سرد آهنی را؟
ایا سوسن بناگوشی ، که داریبه رشک خویشتن هر سوسنی را
یکی زین برزن نا راه برشوکه بر آتش نشانی برزنی را
دل من ارزنی، عشق تو کوهیچه سایی زیر کوهی ارزنی را؟
ببخشا، ای پسر، بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۲

 

بر ره مکر و حسد مپوی ازیراکهر که به راه حسد رود بتر آید
چون به حسد، بنگری به خوان کسان برلقمهٔ یارت به چشم خوبتر آید


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

منوچهری » دیوان اشعار » رباعیات » قطعه دوبیتی

 

هست ایام عید و فصل بهار
جشن جمشید و گردش گلزار
ای نگار بدیع وقت صبوح
زود برخیز و راح روح بیار


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۸ - مطلع دوم (منطق الطیر)

 

رخش به هرا بتاخت بر سر صبح آفتابرفت به چرب آخوری گنج روان در رکاب
کحلی چرخ از سحاب گشت مسلسل به شکلعودی خاک از نبات گشت مهلهل به تاب
روز چو شمعی به شب نور ده و سر فرازشب چو چراغی به روز کاسته و نیم تاب
دردی مطبوخ بین بر سر سبزه ز سیلشیشهٔ بازیچه بین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - تا مرگ مگر که وقف زندانم

 

از کردهٔ خویشتن پشیمانمجز توبه ره دگر نمی‌دانم
کارم همه بخت بد بپیچانددر کام، زبان همی چه پیچانم
این چرخ به کام من نمی‌گرددبر خیره سخن همی چه گردانم
در دانش تیزهوش برجیسمدر جنبش کند سیر کیوانم
گه خستهٔ آفت لهاوورمگه بستهٔ تهمت خراسانم
تا زاده‌ام ای شگفت محبوسمتا مرگ مگر که وقف زندانم
یک چند کشیده داشت بخت مندر محنت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷

 

نگارا جز تو دلداری ندارمبجز تو در جهان یاری ندارم
بجز بازار وسواس تو در دلبه جان تو که بازاری ندارم
اگرچه خاطرم آزردهٔ تستز تو در خاطر آزاری ندارم
ز کردار تو چون نازارم ای دوستکه در حق تو کرداری ندارم
ترا باری به هر غم غمخوری هستغم من خور که غمخواری ندارم
بسان انوری در گلستانمچه بدبختم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲

 

دلم بردی نگارا وارمیدیجزاک‌الله خیرا رنج دیدی
به جان چاکرت ار قصد کردیبحمدالله بدان نهمت رسیدی
خطا گفتم من از عشقت به حکمتمعاذالله که از من این شنیدی
نیابد بیش از این دانم غرامتکه خط در دفتر جانم کشیدی
کنون باری به وصلت درپذیرمچون با این جمله عیبم درخریدی


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۷

 

دوری از ما مکن ای چشم بد از روی تو دورزانکه جانی تو و از جان نتوان بود صبور
بی ترنج تو بود میوهٔ جنت همه نارلیک با طلعت تو نار جهنم همه نور
بنده یاقوت ترا از بن دندان لؤلؤدر خط از سنبل مشکین سیاهت کافور
چشمت از دیدهٔ ما خون جگر می‌طلبدروشنست این که به جز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۸

 

ای خوشا مست و خراب اندر خرابات آمدهفارغ از سجاده و تسبیح و طاعات آمده
نفی را اثبات خود دانسته و اثبات نفیو ایمن از خویش و بری از نفی و اثبات آمده
کرده ورد بلبل مست سحر خیز استماعباز با مرغ صراحی در مناجات آمده
روح قدسی در هوای مجلس روحانیانصبحدم مستانه بر بام سماوات آمده
عقل با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸

 

نخستین باده کاندر جام کردندز چشم مست ساقی وام کردند
چو با خود یافتند اهل طرب راشراب بیخودی در جام کردند
لب میگون جانان جام در دادشراب عاشقانش نام کردند
ز بهر صید دل‌های جهانیکمند زلف خوبان دام کردند
به گیتی هرکجا درد دلی بودبهم کردند و عشقش نام کردند
سر زلف بتان آرام نگرفتز بس دل‌ها که بی‌آرام کردند
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ترجیع بند - که یکی هست و هیچ نیست جز او

 

ای فدای تو هم دل و هم جان

وی نثار رهت هم این و هم آن

دل فدای تو، چون تویی دلبر

جان نثار تو، چون تویی جانان

دل رهاندن زدست تو مشکل

جان فشاندن به پای تو آسان

راه وصل تو، راه پرآسیب

درد عشق تو، درد بی‌درمان

بندگانیم جان و دل بر کف

چشم بر حکم و گوش بر فرمان

گر سر صلح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱

 

باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ
گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۳

 

غم جمله نصیب چرخ خم بایستی
یا با غم من صبر بهم بایستی
یا مایهٔ غم چو عمر کم بایستی
یا عمر به اندازهٔ غم بایستی


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۲

 

تن محنت کشی دیرم خدایادل با غم خوشی دیرم خدایا
زشوق مسکن و داد غریبیبه سینه آتشی دیرم خدایا


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳

 

اگر یار مرا دیدی به خلوتبگو ای بی‌وفا ای بیمروت
گریبانم ز دستت چاک چاکونخواهم دوخت تا روز قیامت


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۶۷

 

جدا از رویت ای ماه دل افروزنه روز از شو شناسم نه شو از روز
وصالت گر مرا گردد میسرهمه روزم شود چون عید نوروز


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۳۹

 

دل دیوانه‌ام دیوانه‌تر شیخرابه خانه‌ام ویرانه‌تر شی
کشم آهی که گردون را بسوجمکه آه سوته دیلان کارگر شی


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱

 

ای صاحب مسله! تو بشنو از ما
تحقیق بدان که لامکان است خدا
خواهی که تو را کشف شود این معنی
جان در تن تو، بگو کجا دارد جا


متن کامل شعر را ببینید ...

شیخ بهایی
 

شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹

 

یکچند، در این مدرسه‌ها گردیدم
از اهل کمال، نکته‌ها پرسیدم
یک مسله‌ای که بوی عشق آید از آن
در عمر خود، از مدرسی نشنیدم


متن کامل شعر را ببینید ...

شیخ بهایی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۴۱

 

دردمندان غم عشق دوا می‌خواهندبه امید آمده‌اند از تو تو را می‌خواهند
روز وصل تو که عید است و منش قربانمهر سحر چون شب قدرش به دعا می‌خواهند
اندراین مملکت ای دوست تو آن سلطانیکه ملوک از در تو نان چو گدا می‌خواهند
بلکه تا بر سر کوی تو گدایی کردیمپادشاهان همه نان از در ما می‌خواهند
ز آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶

 

مردان خدا پردهٔ پندار دریدندیعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند
هر دست که دادند از آن دست گرفتندهر نکته که گفتند همان نکته شنیدند
یک طایفه را بهر مکافات سرشتندیک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادندیک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند
جمعی به در پیر خرابات خرابندقومی به بر شیخ مناجات […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۴۴۲

 

نگارا صحبت از اغیار بگسلگل خندان من ازخار بگسل
ندانم تا که گفت آن بی‌وفا راکه مهر از دوستان یک بار بگسل


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۸

 

دلا تا کی درین زندان فریب این و آن بینییکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی
جهانی کاندرو هر دل که یابی پادشا یابیجهانی کاندرو هر جان که بینی شادمان بینی
درو گر جامه‌ای دوزی ز فضلش آستین یابیدرو گر خانه‌ای سازی ز عدلش آستان بینی
نه بر اوج هوا او را عقابی دل شکر یابینه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۴۸ - ایضا در مرثیهٔ امام محمد یحیی و خفه شدن او به دست غزان

 

های خاقانی تو را جای شکر ریز است و شکرگر دهانت را به آب زهرناک آکنده‌اند
محیی‌الدین کو دهان دین به در آکنده بودکافران غز دهانش را به خاک آکنده‌اند


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۰۶

 

هر کجا از خجندیان صدری استز آتش فکرت آب می‌چکدش
خاصه صدر الهدی جلال الدینکز سخن در ناب می‌چکدش
آتش موسی آیدش ز ضمیرو آب خضر از خطاب می‌چکدش
فکر و نطقش چو نکهت لب دوستز آتش تر گلاب می‌چکدش
مار زرینش نوش مهره دهدچون عبیر از لعاب می‌چکدش
حاسدش آسیاست کز دامنآب چون آسیاب می‌چکدش
آسمانی است کز گریبان آببر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی