گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰

 

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن استبکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است
گرت ز دست برآید مراد خاطر مابه دست باش که خیری به جای خویشتن است
به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمعشبان تیره مرادم فنای خویشتن است
چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبلمکن که آن گل خندان برای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲

 

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوستتا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفسطوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
زلف او دام است و خالش دانه آن دام و منبر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست
سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشرهر که چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ