گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱

 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستبگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابرکآن چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل بازباز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا بروآن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وآن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیستوآن ناز و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی