گنجور

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳

 

نسیم خاک مصلی و آب رکن آبادغریب را وطن خویش میبرد از یاد
زهی خجسته مقامی و جانفزا ملکیکه باد خطهٔ عالیش تا ابد آباد
بهر طرف که روی نغمه میکند بلبلبهر چمن که رسی جلوه میکند شمشاد
بهر که درنگری شاهدیست چون شیرینبهر که برگذری عاشقیست چون فرهاد
در این دیار دلم شهر بند دلداریستکه جان به طلعت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷

 

میپزد باز سرم بیهده سودای دگر

میکند خاطر شوریده تمنای دگر

هوس سروقدی گرد دلم میگردد

که ندارد به جهان همسر و همتای دگر

دوش در کوی خودم نعره زنان دیده ز دور

گشته رسوای جهان با دو سه شیدای دگر

گفت کاین شیفته را باز چه حال افتاد است

نیست جز مسکنت و عجز مداوای دگر

چاره صبر است ز سعدی بشنو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸

 

رفتم از خطهٔ شیراز و به جان در خطرموه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم
میروم دست زنان بر سر و پای اندر گلزین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم
گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروشگاه چون غنچهٔ دلتنگ گریبان بدرم
من از این شهر اگر برشکنم در شکنممن از این کوی اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - در مدح جلال‌الدین شاه شجاع مظفری و فتح اصفهان

 

صباح عید و رخ یار و روزگار شبابخروش چنگ و لب زنده رود و جام شراب
هوای دلبر و غوغای عشق و آتش شوقنوای بربط و آواز عود و بانک رباب
نوید فتح صفاهان و مژدهٔ اقبالنشان بخت بلند و امید فتح‌الباب
دماغ باده گساران ز خرمی در جوشدرون مهر پرستان ز عاشقی در تاب
نشاط در دل و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - در مدح شاه شیخ جمال‌الدین ابواسحق اینجو

 

خوشوقت عاشقی که دمی یاریار اوستخرم دلی که دلبر او غمگسار اوست
من در میان خون جگر غرقه وین زمانتا کیست آنکه مونس او در کنار اوست
عاشق رود به شهر کسان لیک همچو مامیلش بجا نبیست که شهر و دیار اوست
هر خستهٔ که دور شد از پیش یار خوداز شهریار هر که رسد شهریار اوست
نقش خیال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - در ستایش شاه شیخ ابواسحاق

 

گذشت روزه و سرما رسید عید و بهارکجاست ساقی ما گو بیا و باده بیار
صباح عید بده ساغریکه در رمضانبسوختیم ز تسبیح و زهد و استغفار
دمیکه بی می و معشوق و نای میگذردمحاسب خردش در نیاورد به شمار
غنیمت است غنیمت شمار و فرصت دان«توانگری و جوانی و عشق و بوی بهار»
بیا و بزم طرب ساز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی