گنجور

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - در شکایت روزگار و بی‌وفایی مردم

 

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفازین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا
شد راستی خیانت و شد زیرکی سفهشد دوستی عداوت و شد مردمی جفا
گشته‌ست باژگونه همه رسمهای خلقزین عالم نبهره و گردون بی‌وفا
هر عاقلی به زاویه‌ای مانده ممتحنهر فاضلی به داهیه ای گشته مبتلا
آنکس که گوید از ره معنی کنون همیاندر میان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی