گنجور

خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸

 

آرند یکی و دیگری بربایندبر هیچ کسی راز همی نگشایند
ما را ز قضا جز این قدر ننمایندپیمانه عمر ما است می‌پیمایند


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱

 

من می نه ز بهر تنگدستی نخورمیا از غم رسوایی و مستی نخورم
من می ز برای خوشدلی میخوردماکنون که تو بر دلم نشستی نخورم


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵

 

گر دست دهد ز مغز گندم نانیوز می دو منی ز گوسفندی رانی
با لاله رخی و گوشه بستانیعیشی بود آن نه حد هر سلطانی


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه » داستان بیژن و منیژه

 

شبی چون شبه روی شسته بقیرنه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
دگرگونه آرایشی کرد ماهبسیچ گذر کرد بر پیشگاه
شده تیره اندر سرای درنگمیان کرده باریک و دل کرده تنگ
ز تاجش سه بهره شده لاژوردسپرده هوا را بزنگار و گرد
سپاه شب تیره بر دشت و راغیکی فرش گسترده از پرزاغ
نموده ز هر سو بچشم اهرمنچو مار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۱ - آغاز داستان

 

کنون خورد باید می خوشگوارکه می‌بوی مشک آید از جویبار
هوا پر خروش و زمین پر ز جوشخنک آنک دل شاد دارد به نوش
درم دارد و نقل و جام نبیدسر گوسفندی تواند برید
مرا نیست فرخ مر آن را که هستببخشای بر مردم تنگدست
همه بوستان زیر برگ گلستهمه کوه پرلاله و سنبلست
به پالیز بلبل بنالد همیگل از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳

 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما رابه خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافتکنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوبچنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی استبه آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳

 

خیال روی تو در هر طریق همره ماستنسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنندجمال چهره تو حجت موجه ماست
ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گویدهزار یوسف مصری فتاده در چه ماست
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسدگناه بخت پریشان و دست کوته ماست
به حاجب در خلوت سرای خاص […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹

 

ما را ز خیال تو چه پروای شراب استخم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است
گر خمر بهشت است بریزید که بی دوستهر شربت عذبم که دهی عین عذاب است
افسوس که شد دلبر و در دیده گریانتحریر خیال خط او نقش بر آب است
بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بودزین سیل دمادم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲

 

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوستتا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفسطوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
زلف او دام است و خالش دانه آن دام و منبر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست
سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشرهر که چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳

 

گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفتور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت
برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوختجور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت
در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیارهر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت
عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دارگر ملالی بود بود و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱

 

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کردچون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیختآه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یارطالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحروه که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹

 

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنندچون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرستوبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند
گوییا باور نمی‌دارند روز داوریکاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند
یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشانکاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند
ای گدای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵

 

برنیامد از تمنای لبت کامم هنوزبر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سر زلفین توتا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
ساقیا یک جرعه‌ای زان آب آتشگون که مندر میان پختگان عشق او خامم هنوز
از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختنمی‌زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
پرتو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴

 

گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارمهمچنان چشم گشاد از کرمش می‌دارم
به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جامخون دل عکس برون می‌دهد از رخسارم
پرده مطربم از دست برون خواهد بردآه اگر زان که در این پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شبتا در این پرده جز اندیشه او نگذارم
منم آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹

 

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنمگفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشمدوستان از راست می‌رنجد نگارم چون کنم
نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دارعشوه‌ای فرمای تا من طبع را موزون کنم
زردرویی می‌کشم زان طبع نازک بی‌گناهساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنم
ای نسیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱

 

ما درس سحر در ره میخانه نهادیممحصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتشاین داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما دادتا روی در این منزل ویرانه نهادیم
در دل ندهم ره پس از این مهر بتان رامهر لب او بر در این خانه نهادیم
در خرقه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲

 

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابروجهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستینگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو
هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویشکه باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو
رقیبان غافل و ما را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹

 

دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدیکز عکس روی او شب هجران سر آمدی
تعبیر رفت یار سفرکرده می‌رسدای کاج هر چه زودتر از در درآمدی
ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال منکز در مدام با قدح و ساغر آمدی
خوش بودی ار به خواب بدیدی دیار خویشتا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی
فیض ازل به زور و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱

 

به چشم کرده‌ام ابروی ماه سیماییخیال سبزخطی نقش بسته‌ام جایی
امید هست که منشور عشقبازی مناز آن کمانچه ابرو رسد به طغرایی
سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوختدر آرزوی سر و چشم مجلس آرایی
مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زدبیا ببین که کرا می‌کند تماشایی
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنیدکه می‌رویم به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴

 

تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سوداتو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا
تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزدتو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا
بود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنیولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسما
تویی دریا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۵

 

همه صیدها بکردی هله میر بار دیگرسگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر
همه غوطه‌ها بخوردی همه کارها بکردیمنشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر
همه نقدها شمردی به وکیل درسپردیبشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر
تو بسی سمن بران را به کنار درگرفتینفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر
خنک آن قماربازی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۳

 

من آن شب سیاهم کز ماه خشم کردممن آن گدای عورم کز شاه خشم کردم
از لطفم آن یگانه می خواند سوی خانهکردم یکی بهانه وز راه خشم کردم
گر سر کشد نگارم ور غم برد قرارمهم آه برنیارم از آه خشم کردم
گاهم فریفت با زر گاهم به جاه و لشکراز زر چو زر بجستم وز جاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۹

 

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کنترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنهاخواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتیبگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیدهبر آب دیده ما صد جای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۵

 

برگذری درنگری جز دل خوبان نبریسر مکش ای دل که از او هر چه کنی جان نبری
تا نشوی خاک درش در نگشاید به رضاتا نکشی خار غمش گل ز گلستان نبری
تا نکنی کوه بسی دست به لعلی نرسدتا سوی دریا نروی گوهر و مرجان نبری
سر ننهد چرخ تو را تا که تو بی‌سر نشویکس نخرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۹ - داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت می‌راند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر می‌کرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را ببهانه براه کرد جای دور و با خر جمع شد بی‌کدو و هلاک شد بفضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی کل ناقص ملعون یعنی کل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر جسم مرحوم‌اند ملعون نه‌اند بر خوان لیس علی الاعمی حرج نفی حرج کرد و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب

 

یک کنیزک یک خری بر خود فکنداز وفور شهوت و فرط گزند
آن خر نر را بگان خو کرده بودخر جماع آدمی پی برده بود
یک کدویی بود حیلت‌سازه رادر نرش کردی پی اندازه را
در ذکر کردی کدو را آن عجوزتا رود نیم ذکر وقت سپوز
گر همه کیر خر اندر وی رودآن رحم و آن روده‌ها ویران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۴ - یافتن مرید مراد را و ملاقات او با شیخ نزدیک آن بیشه

 

اندرین بود او که شیخ نامدارزود پیش افتاد بر شیری سوار
شیر غران هیزمش را می‌کشیدبر سر هیزم نشسته آن سعید
تازیانه‌ش مار نر بود از شرفمار را بگرفته چون خرزن به کف
تو یقین می‌دان که هر شیخی که هستهم سواری می‌کند بر شیر مست
گرچه آن محسوس و این محسوس نیستلیک آن بر چشم جان ملبوس نیست
صد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۴۰ - خواندن لیلی مجنون را

 

لیلی نه که لعبت حصاریدز بانوی قلعه عماری
گشت از دم یار چون دم ماریعنی به هزار غم گرفتار
دلتنگ چه دستگاه یارشدر بسته‌تر از حساب کارش
در حلقه رشته گره‌مندزندانی بند گشته بی‌بند
شویش همه روزه داشتی پاسپیرامن در شکستی الماس
تا نگریزد شبی چو مستاندر رخنه دیر بت‌پرستان
با او ز خوشی و مهربانیکردی همه روزه جانفشانی
لیلی ز سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

نظامی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۵

 

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرتتا چو خورشید نبینند به هر بام و درت
جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویشگر در آیینه ببینی برود دل ز برت
جای خنده‌ست سخن گفتن شیرین پیشتکآب شیرین چو بخندی برود از شکرت
راه آه سحر از شوق نمی‌یارم دادتا نباید که بشوراند خواب سحرت
هیچ پیرایه زیادت نکند حسن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۳۰

 

دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشتابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت
در تفکر عقل مسکین پایمال عشق شدبا پریشانی دل شوریده چشم (چشمم) خواب داشت
کوس غارت زد فراقت گرد شهرستان دلشحنه عشقت سرای عقل در طبطاب داشت
نقش نامت کرده دل محراب تسبیح وجودتا سحر تسبیح گویان روی در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۷۷

 

بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآیدروی میمون تو دیدن در دولت بگشاید
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک راتا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید
این لطافت که تو داری همه دل‌ها بفریبدوین بشاشت که تو داری همه غم‌ها بزداید
رشکم از پیرهن آید که در آغوش تو خسبدزهرم از غالیه آید که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۸۷

 

نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آیدو گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید
مرا تو جان شیرینی به تلخی رفته از اعضاالا ای جان به تن بازآ و گر نه تن به جان آید
ملامت‌ها که بر من رفت و سختی‌ها که پیش آمدگر از هر نوبتی فصلی بگویم داستان آید
چه پروای سخن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۹۳

 

آفتابست آن پری رخ یا ملایک یا بشرقامتست آن یا قیامت یا الف یا نیشکر
هد صبری ما تولی رد عقلی ما ثناصاد قلبی ما تمشی زاد وجدی ما عبر
گلبنست آن یا تن نازک نهادش یا حریرآهنست آن یا دل نامهربانش یا حجر
تهت و المطلوب عندی کیف حالی ان ناحرت و المامول نحوی ما احتیالی ان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۶۴

 

من اندر خود نمی‌یابم که روی از دوست برتابمبدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم
تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقیوگر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابم
بیار ای لعبت ساقی نگویم چند پیمانهکه گر جیحون بپیمایی نخواهی یافت سیرابم
مرا روی تو محراب است در شهر مسلمانانوگر جنگ مغول […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۳۷

 

بگذار تا مقابل روی تو بگذریمدزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظرهم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توستبازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگاردشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۴۵

 

در وصف نیاید که چه شیرین دهن است آناین است که دور از لب و دندان من است آن
عارض نتوان گفت که دور قمر است اینبالا نتوان خواند که سرو چمن است آن
در سرو رسیده‌ست ولیکن به حقیقتاز سرو گذشته‌ست که سیمین بدن است آن
هرگز نبود جسم بدین حسن و لطافتگویی همه روح است که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۵۱

 

دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاراندو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران
نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکشچو سیل از سر گذشت آن را چه می‌ترسانی از باران
گر آن ساقی که مستان راست هشیاران بدیدندیز توبه توبه کردندی چو من بر دست خماران
گرم با صالحان بی دوست فردا در بهشت آرندهمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۸۴

 

بیا که در غم عشقت مشوشم بی توبیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراق تو می‌نالم ای پری رخسارچو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جاناهمیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانادو پایم از دو جهان نیز در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵

 

آن شب که تو در کنار مایی روزست
و آن روز که با تو می‌رود نوروزست
دی رفت و به انتظار فردا منشین
دریاب که حاصل حیات امروزست


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۸ - حکایت

 

شنیدم که مردی است پاکیزه بومشناسا و رهرو در اقصای روم
من و چند صیاد صحرانوردبرفتیم قاصد به دیدار مرد
سر و چشم هر یک ببوسید و دستبه تمکین و عزت نشاند و نشست
زرش دیدم و زرع و شاگرد و رختولی بی مروت چو بی بر درخت
به لطف و سخن گرم رو مرد بودولی دیگدانش عجب سرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » خوان کرم

 

بر سر راهی، گدائی تیره‌روزناله‌ها میکرد با صد آه و سوز
کای خدا، بی خانه و بی روزیمز آتش ادبار، خوش میسوزیم
شد پریشانی چو باد و من چو کاهپیش باد، از کاه آسایش مخواه
ساختم با آنکه عمری سوختمسوختم یک عمر و صبر آموختم
آسمان، کس را بدین پستی نکشتچون من از درد تهیدستی نکشت
هیچکس مانند من، حیران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳

 

اگر تو عاشقی معشوق دور استوگر تو زاهدی مطلوب حور است
ره عاشق خراب اندر خراب استره زاهد غرور اندر غرور است
دل زاهد همیشه در خیال استدل عاشق همیشه در حضور است
نصیب زاهدان اظهار راه استنصیب عاشقان دایم حضور است
جهانی کان جهان عاشقان استجهانی ماورای نار و نور است
درون عاشقان صحرای عشق استکه آن صحرا نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰

 

گر فلک دیده بر آن چهرهٔ زیبا فکندماه را موی کشان کرده به صحرا فکند
هر شبی زان بگشاید فلک این چندین چشمبو که یک چشم بر آن طلعت زیبا فکند
همچو پروانه به نظارهٔ او شمع سپهرپر زنان خویش برین گلشن خضرا فکند
خاک او زان شده‌ام تا چو میی نوش کندجرعه‌ای بوی لبش یافته بر ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۲

 

هر که جان درباخت بر دیدار اوصد هزاران جان شود ایثار او
تا توانی در فنای خویش کوشتا شوی از خویش برخودار او
چشم مشتاقان روی دوست رانسیه نبود پرتو رخسار او
نقد باشد اهل دل را روز و شبدر مقام معرفت دیدار او
دوست یک دم نیست خاموش از سخنگوش کو تا بشنود گفتار او
پنبه را از گوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » منطق‌الطیر » سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ » حکایت خطی که برادران یوسف هنگام فروش او دادند

 

یوسفی کانجم سپندش سوختندده برادر چون ورا بفروختند
مالک دعرش چو زیشان می‌خریدخط ایشان خواست، کار زان می‌خرید
خط ستد زان قوم هم بر جایگاهپس گرفت آن ده برادر را گواه
چون عزیز مصر یوسف را خریدآن خط پر غدر با یوسف رسید
عاقبت چون گشت یوسف پادشاهده برادر آمدند آن جایگاه
روی یوسف باز می‌نشناختندخویش را در پیش او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱

 

عشق آن معشوق خوش بر عقل و بر ادراک زدعشق بازی را بکرد و خاک بر افلاک زد
بر جمال و چهرهٔ او عقلها را پیرهننعرهٔ عشق از گریبان تا به دامن چاک زد
حسن او خورشید و ماه و زهره بر فتراک بستلطف او در چشم آب و باد و آتش خاک زد
آتش عشقش جنیبتهای زر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۴

 

چند به دل فرو خورم این تف سینه تاب رادر ته دوزخ افکنم جان پر اضطراب را
تافته عشق دوزخی ز اهل نصیحت اندروبر من و دل گماشته سد ملک عذاب را
شوق ، به تازیانه گر دست بدین نمط زندزود سبک عنان کند صبر گران رکاب را
آنکه خدنگ نیمکش می‌خورم از تغافلشکاش تمام کش کند نیمکش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۷۹

 

مست آمدی که موجب چندین ملال چیستهشیار چون شوی به تو گویم که حال چیست
من حرف می کشیدن اغیار می‌زنمآن مست ناز را عرق انفعال چیست
خنجر کشی که ما ز تو قطع نظر کنیمکی می‌بریم از تو ، ترا در خیال چیست
از دشت هجر می‌رسم آگاهیم دهیدوضع نشست و خاست به بزم وصال چیست
وحشی مپرس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴

 

دلا، تا کی همی جویی منی را؟چه داری دوست هرزه دشمنی را؟
چرا جویی وفا از بی وفایی؟چه کوبی بیهده سرد آهنی را؟
ایا سوسن بناگوشی ، که داریبه رشک خویشتن هر سوسنی را
یکی زین برزن نا راه برشوکه بر آتش نشانی برزنی را
دل من ارزنی، عشق تو کوهیچه سایی زیر کوهی ارزنی را؟
ببخشا، ای پسر، بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹

 

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزینبا هر که نیست عاشق کم کن قرینیا
باشد گه وصال ببینند روی دوستتو نیز در میانهٔ ایشان ببینیا
تا اندران میانه، که بینند روی اوتو نیز در میانهٔ ایشان نشینیا


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸

 

بی روی تو خورشید جهان‌سوز مباد
هم بی‌تو چراغ عالم افروز مباد
با وصل تو کس چو من بد آموز مباد
روزی که ترا نبینم آن روز مباد


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۳

 

اگر بزرگی و جاه و جلال در درم استز کردگار بر آن مرد کم درم ستم است
نداد داد مرا چون نداد گربه مراتو را از اسپ و خر و گاو و گوسفند رمه است
یکی به تیم سپنجی همی نیابد جایتو را رواق زنقش و نگار چون ارم است
چو مه گذشت تو شادی ز بهر غلهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۸ - در مدح ابو احمد محمد بن محمود بن ناصرالدین

 

به من بازگرد ای چو جان و جوانیکه تلخست بی تو مرا زندگانی
من اندر فراق تو ناچیز کردمجمال و جوانی، دریغا جوانی
دریغا تو کز پیش رویم جداییدریغا تو کز پیش چشمم نهانی
سفر کردی و راه غربت گرفتیبه راه اندر ای بت همی دیر مانی
چه گویی، به تو راه جستن توانمچه گویم، به من بازگشتن توانی
دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷

 

من ندانستم که عشق این رنگ داشتوز جهان با جان من آهنگ داشت
دستهٔ گل بود کز دورم نمودچون بدیدم آتش اندر چنگ داشت
عافیترا خانه همچون سیم رفتزآنکه دست عقل زیر سنگ داشت
صبر بیرون تاخت از میدان عشقدر سر آمد زانکه میدان تنگ داشت
از جفا تا او چهار انگشت بوداز وفا تا عهد صد فرسنگ داشت
دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶

 

ما به غم خو کرده‌ایم ای دوست ما را غم فرستتحفه‌ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست
جامه هامان چاک ساز و خانه‌هامان پاک سوزخلعه‌هامان درد بخش و تحفه‌هامان غم فرست
چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآرگر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست
خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۰۰ - در ستایش ملک ارسلان مظفر

 

چون آه عاشقان شد صبح آتش معنبرسیماب آتشین زد در بادبان اخضر
آن خایه‌های زرین از سقف نیم خایهسیماب شد چو برزد سیماب آتشین سر
مرغ از چه زد شناعت بر صبح راست خانهکو در عمود سیمین دارد ترازوی زر
کوس از چه روی دارد آواز گنج باریکز نور صبح بینم گنج روان مشهر
این گنج صرف دارد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳

 

دوال رحلت چون بر زدم به کوس سفرجز از ستاره ندیدم بر آسمان لشکر
چو حاجبان زمی از شب سیاه پوشیدهچو بندگان ز مجره سپهر بسته کمر
به هست و نیست در آرد عنان من در مشتچو دو فریشته‌ام از دو سو قضا و قدر
مباش و باش ز بیم و امید با تن و جانمجوی و جوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷

 

نگارا جز تو دلداری ندارمبجز تو در جهان یاری ندارم
بجز بازار وسواس تو در دلبه جان تو که بازاری ندارم
اگرچه خاطرم آزردهٔ تستز تو در خاطر آزاری ندارم
ز کردار تو چون نازارم ای دوستکه در حق تو کرداری ندارم
ترا باری به هر غم غمخوری هستغم من خور که غمخواری ندارم
بسان انوری در گلستانمچه بدبختم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۲

 

دوش پیری یافتم در گوشهٔ میخانه‌ئیدر کشیده از شراب نیستی پیمانه‌ئی
گفت درمستان لایعقل بچشم عقل بینور خرد داری مکن انکار هر دیوانه‌ئی
گر چه ما بنیاد عمر از باده ویران کرده‌ایمکی بود گنجی چو ما در کنج هر ویرانه‌ئی
روشنست این کانکه از سودای او در آتشیمشمع عشقش را کم افتد همچو ما پروانه‌ئی
دل بدلداری سپارد هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹

 

در سرم عشق تو سودایی خوش استدر دلم شوقت تمنایی خوش است
ناله و فریاد من هر نیم‌شببر در وصلت تقاضایی خوش است
تا نپنداری که بی‌روی خوشتدر همه عالم مرا جایی خوش است
با سگان گشتن مرا هر شب به روزبر سر کویت تماشایی خوش است
گرچه می‌کاهد غم تو جان منیاد رویت راحت افزایی خوش است
در دلم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸

 

گرنه سودای یار داشتمیکی چنین ناله زار داشتمی؟
ورنه غیرت دمم فرو بستیناله هر دم هزار داشتمی
بر در دوست گر رهم بودیروز و شب زینهار داشتمی
ور وصالش بساختی کارمبا فراقش چه کار داشتمی؟
چه غمم بودی؟ ار درین تیماربا غمش غمگسار داشتمی
یار در کارم ار نظر کردیبهترین کار و بار داشتمی
زان فراموش عهد دشنامیکاشکی یادگار داشتمی
روزگارم شد، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶

 

بده می که بر قلب گردون زنیم!ازین شیشه چون رنگ بیرون زنیم
سرانجام چون خشت بالین بودبه خم تکیه همچون فلاطون زنیم
برآییم از کوچه بند رسومدم در بیابان چو مجنون زنیم
برآریم از بحر سر چون حبابازین تنگنا خیمه بیرون زنیم
به این قد خم گشته، چوگان صفتسرپای بر گوی گردون زنیم
عرق رنگ نگذاشت بر روی مابه قلب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴

 

بوده است یار بی من اگر دوش با رقیبیا من به قتل می‌رسم امروز یا رقیب
شکر خدا که مرد به ناکامی و ندیدمرگ مرا که می‌طلبد از خدا رقیب
با یار شرح درد جدائی چسان دهمچون یک نفس نمی‌شود از وی جدا رقیب
هم آشناست با تو و هم محرم ای دریغظلم است با سگ تو بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۵

 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱

 

افسوس که صاحب نفسی پیدا نیست
فریاد که فریادرسی پیدا نیست
بس لابه نمودیم و کس آواز نداد
پیداست که در خانه کسی پیدا نیست


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۱۳

 

خوشا آنانکه الله یارشان بیبحمد و قل هو الله کارشان بی
خوشا آنانکه دایم در نمازندبهشت جاودان بازارشان بی


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۴

 

زان سر زلف مرا بی سرو سامان کردیخاطرم جمع نشد تا تو پریشان کردی
من به سودای غمت اشک به دامن کردمتا تو از سنبل تر مشک به دامان کردی
سینه صد چاک و جگر پاره خدا را بنگرکه چه‌ها با من از آن چاک گریبان کردی
حیرتی دارم از آن صورت زیبا که تو راستکه به یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱

 

هرکس که سر زلف تو آورد بدست
از غالیه فارغ شد و از مشگ برست
عاقل نکند نسبت زلفت با مشگ
داند که میان این و آن فرقی هست


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » عشاق‌نامه » بخش ۲۳ - آمدن معشوق به خانهٔ عاشق

 

چو زرین بال عنقای سرافرازز مشرق سوی مغرب کرد پرواز
نهان گردید شمع گیتی افروزسپاه شام شد بر روز پیروز
عروس مهر رفت اندر عماریمقرر گشت بر شب پرده‌داری
هیون کوه را در سایه بستندز گوهر بر فلک پیرایه بستند
فرو شد شاه خاور در سیاهیبرآمد ماه بر اورنگ شاهی
در آن گلشن که ماوا جای من بودبدان صورت که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مجنون و لیلی » بخش ۲۲ - غنودن نرگس لیلی از بیماری، و مجنون بی‌خواب را در خواب دیدن، و به نفس تند خویش از جای جستن، و بیرون پریدن، و کمر کوه گرفتن، و مجنون را بر تیغ کوه خراشیده و خسته دریافتن، و دست سلوت بر خستگی او سودن، و مرهم راحت رسانیدن

 

افسانه سرای شکرین گفتز الماس زبان، گهر چنین سفت:
کان گوشه نشین روی بستهبودی همه وقت دل شکسته
پرداخته دل ز صبر و آرامگشتی همه شب چو ماه بر بام
هنگام سحر، ز بخت ناشادچون ابر گریستی به فریاد
ناگاه شبی، ز بعد سالیبگرفت ز اندهش ملالی
دید از نظر جمالشدیوانهٔ خویش را به صد درد
کامد به نظاره خیال پروردنالید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۱

 

چو خاک بر سر راه امید منتظرمکزان دیار رساند صبا نسیم وفا
برای کس چو نگردد فلک بی‌تقدیرعنان خویش گذارم به اقتضای قضا
میان صومعه و دیر گر چه فرقی نیستچو من به خویش نباشم چه اختیار مرا
کسی که بر درمیخانه تکیه گاهی یافتچه التفات نماید به مسند دارا ؟
خوش آنکسی که درین دور میدهد دستشحریف جنس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۲۰۰

 

مرا گویی که دل بر یار دیگر به نهم لیکنهمین در دل تو می گنجی کسی دیگر نمی‌گنجد
ز هجرت موی شد خسرو ولی از شادی وصلتبین آن موی را باری در کشور نمی‌گنجد


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

رودکی » مثنوی‌ها » ابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامه » بخش ۱

 

هرکه نامخت ازگذشت روزگارنیز ناموزد ز هیچ آموزگار


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸ - جمال کعبه

 

اگر که شبرو عشقی چراغ ماهت بسستاره چشم و چراغ شب سیاهت بس
گرت به مردم چشم اهتزار قبله نماستبه ارزیابی صد کعبه یک نگاهت بس
جمال کعبه چمن زار می کند صحرابرو که خار مغیلان گل و گیاهت بس
تو خود چو مرد رهی خضر هم نبود نبودشعاع چشمه حیوان چراغ راهت بس
دلا اگر همه بیداد دیدی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵ - هجران کشیده ام

 

دامن مکش به ناز که هجران کشیده امنازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام
شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصرپاداش ذلتی که به زندان کشیده ام
از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دارکز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام
جانا سری به دوشم و دستی به دل گذارآخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام
دیگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱ - خمار انتظار

 

شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودمبه جلد رهگذر اما در انتظار تو بودم
نسیم زلف تو پیچیده بود در سر و مغزمخمار و سست ولی سخت بی قرار تو بودم
همه به کاری و من دست شسته از همه کاریهمه به فکر و خیال تو و به کار تو بودم
خزان عشق نبینی که من به هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳ - تو بمان و دگران

 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگرانرفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردیتو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهندهر چه آفاق بجویند کران تا به کران
میروم تا که به صاحبنظری بازرسممحرم ما نبود دیده کوته نظران
دل چون آینه اهل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴ - انتظار

 

باز امشب ای ستاره تابان نیامدیباز ای سپیده شب هجران نیامدی
شمعم شکفته بود که خندد به روی توافسوس ای شکوفه خندان نیامدی
زندانی تو بودم و مهتاب من چراباز امشب از دریچه زندان نیامدی
با ما سر چه داشتی ای تیره شب که بازچون سرگذشت عشق به پایان نیامدی
شعر من از زبان تو خوش صید دل کندافسوس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰ - دنیای دل

 

چند بارد غم دنیا به تن تنهاییوای بر من تن تنها و غم دنیایی
تیرباران فلک فرصت آنم ندهدکه چو تیر از جگر ریش برآرم وایی
لاله ئی را که بر او داغ دورنگی پیداستحیف از ناله معصوم هزارآوایی
آخرم رام نشد چشم غزالی وحشیگر چه انگیختم از هر غزلی غوغایی
من همان شاهد شیرازم و نتوانی یافتدر همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

سعدی » مواعظ » مثنویات » شمارهٔ ۱۶

 

دانی چه بود کمال انسانبا دشمن و دوست لطف و احسان
غمخواری دوستان خدا رادلداری دشمنان مدارا


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳

 

اول به هزار لطف بنواخت مراآخر به هزار غصه بگداخت مرا
چون مهره مهر خویش می‌باخت مراچون من همه از شدم بینداخت مرا


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۱

 

دلتنگم و دیدار تو درمان منستبیرنگ رخت زمانه زندان منست
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنیآنچ از غم هجران تو بر جان منست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۲

 

تا با غم عشق تو مرا کار افتادبیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشقاما نه چنین زار که این بار افتاد


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

ابوسعید ابوالخیر » ابیات پراکنده » تکه ۲۰

 

صاحب خبران دارم آنجا که تو هستییک دم زدن از حال تو غافل نیم ای دوست


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ابوسعید ابوالخیر » ابیات پراکنده » تکه ۲۳

 

از دوست پیام آمد کاراسته کن کارمهر دل پیش آر و فضول از ره بردار
اینست شریعتاینست طریقت


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » تکبیتهای برگزیده » تک‌بیت شمارهٔ ۱۶

 

هوس هر چند گستاخ است، عذرش صورتی داردبه یوسف می‌توان بخشید تقصیر زلیخا را


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » تکبیتهای برگزیده » تک‌بیت شمارهٔ ۵۲۸

 

امید دلگشاییم از ماه عید نیستاین قفل بسته، گوش به زنگ کلید نیست


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » تکبیتهای برگزیده » تک‌بیت شمارهٔ ۱۰۰۱

 

کاش می دیدی به چشم عاشقان رخسار خویشتا دریغ از چشم خود می‌داشتی دیدار خویش


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

عطار » الهی نامه » بخش بیستم » (۱۲) حکایت مجنون و لیلی

 

مگر یک روز مجنون در نشاطی

نشسته بود در پیش رباطی

یکی دیوار بود از گج ببسته

در آنجا لیلی ومجنون نشسته

خوشی می‌گفت اگر عمری دویدم

هم آخر هر دو را با هم بدیدم

مگر در خواب می‌بینم من اکنون

نشسته پیش هم لیلی و مجنون

بهم این هر دو را هرگز که دیدست

خدایا در جهان این عز که دیدست؟


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » آغاز داستان ویس و رامین

 

نوشته یافتم اندر سمرها
ز گفت راویان اندر خبرها
که بود اندر زمانه شهریاری
به شاهی کامگاری بختیاری
همه شاهان مو را بنده بودند
ز بهر او به گیتی زنده بودند
نوشته یافتم اندر سمرها
ز گفت راویان خبرها
به پایه بت تراز گردنده گردون
به مال افزونتر از کسری و قارون
گه بخشش چو ابر نوبهاری
گه کوشش چو شیر مرغزاری
به بزم اندر چو خورشید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

عطار » مظهر » در اشاره بکتب و تألیفات خود فرماید

 

به اوّل سه کتب تقریر کردم

به آخر یک از آن تحریر کردم

جواهر نامه با مختار نامه

بشرح القلب من رهبر بخانه

ترا معراج نامه پیش حق خواند

جواهر نامه‌ات خود این سبق خواند

ترا مختار نامه چون بهشت است

بشرح القلب معنا چون کنشت است

ز بعد این کتب خوان سه کتب را

که تا گردد وجودت خود مصفّا

بوصلت نامه دان وصل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹

 

در گوشهٔ انزوا خزیدن خوش تر

پیوند ز غیر حق بریدن خوشتر

ای فیض مکن علاج گوشت ز نهار

کافسانه دهر ناشنیدن خوشتر


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

رهی معیری » غزلها - جلد دوم » شب‌زنده‌دار

 

خاطر بی آرزو از رنج یار آسوده است

خار خشک از منت ابر بهار آسوده است

گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار

خاطرت از گریه بی اختیار آسوده است

هرزه گردان از هوای نفس خود سرگشته اند

گر نخیزد باد غوغا گر غبار آسوده است

پای در دامن کشیدن فتنه از خود راندن است

گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » ابیات پراکنده » باید خریدارم شوی

 

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم

وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران

اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲

 

اگر به‌گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما

ز پیکرسر وموج خجلت‌شود نمایان چو می ز مینا

ز چشم مستت اگر بیابد قبول‌کیفیت نگاهی

تپدزمستی‌به روی‌آیینه‌نقش جوهرچوموج صهبا

نخواند طفل جنون مزاجم خطی زپست وبلند هستی

شوم فلاطون ملک‌!دانش اگر شناسم سر ازکف پا

به هیچ صورت زدورگردون نصیب مانیست سربلندی

زبعد مردن مگر نسیمی غبار ما را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی