گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۸۶

 

شب دراز به امید صبح بیدارممگر که بوی تو آرد نسیم اسحارم
عجب که بیخ محبت نمی‌دهد بارمکه بر وی این همه باران شوق می‌بارم
از آستانه خدمت نمی‌توانم رفتاگر به منزل قربت نمی‌دهی بارم
به تیغ هجر بکشتی مرا و برگشتیبیا و زنده جاوید کن دگربارم
چه روزها به شب آورده‌ام در این امیدکه با وجود عزیزت شبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی