گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۸

 

سبت سلمی بصدغیها فؤادیو روحی کل یوم لی ینادی
نگارا بر من بی‌دل ببخشایو واصلنی علی رغم الاعادی
حبیبا در غم سودای عشقتتوکلنا علی رب العباد
امن انکرتنی عن عشق سلمیتزاول آن روی نهکو بوادی
که همچون مت به بوتن دل و ای رهغریق العشق فی بحر الوداد
به پی ماچان غرامت بسپریمنغرت یک وی روشتی از امادی
غم این دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

سعدی » مواعظ » مثلثات

 

خلیلی الهدی انجی و اصلحولکن من هداه الله افلح
نصیحت نیکبختان گوش گیرندحکیمان پند درویشان پذیرند
گش ایها داراغت خاطر نرنزتکه ثخنی عاقلی ده بار اثنزت
من استضعفت لاتغلظ علیهمن استأسرت لاتکسر یدیه
چه نیکو گفت در پای شتر مورکه ای فربه مکن بر لاغران زور
که منعم بی‌مبر کول ایچ درویشکوایش می بنی دنبل مزش نیش
دع استنقاص من طال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی