گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱

 

الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولهاکه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشایدز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دمجرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گویدکه سالک بی‌خبر نبود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۵ - مخاطبه شمع و پروانه

 

شبی یاد دارم که چشمم نخفتشنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواستتو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین منبرفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من به در می‌رودچو فرهادم آتش به سر می‌رود
همی گفت و هر لحظه سیلاب دردفرو می‌دویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۴

 

سودای ترا بهانه‌ای بس باشدمستان ترا ترانه‌ای بس باشد
در کشتن ما چه میزنی تیغ جفاما را سر تازیانه‌ای بس باشد


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی