گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۰۵

 

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشمنبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارمشمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمددگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانیکه من قرار ندارم که دیده از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی