گنجور

عطار » خسرونامه » … آغاز داستان

 

کنیزک را چو وقت مرگ آمد

درخت عمر او بی برگ آمد

جهانش دستکاری خواست کردن

طریق کژ نمایی راست کردن

هنوز آن روی چون گل ناشکفته

گل او خواست شد در گل نهفته

چو مرگ آمد دلش برخاست از درد

که شد خورشید عمرش ناگهان زرد

کنیزک بر جوانی زار بگریست

ز جور چرخ کج رفتار بگریست

زن مه مرد را گفت ای گرامی

سرآمد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار